کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱۲ بهمن ۹۶، ۱۱:۰۰ - صحــ ـــرا
    :)
  • ۸ بهمن ۹۶، ۱۳:۵۷ - بق بقو
    :))
پیوندها
شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۵۹ ب.ظ

من تهران بدون تو غریبم

سلام

مصطفی دکتری قبول شد و  رفت اصفهان و من را تنها گذاشت.

12 سال پیش، روزهای اول دانشگاه فردوسی، در محوطه خوابگاه ول می گشتم البته از بیرون معلوم نبود ول می گردم، مثلا منظره ی خاصی نظرم را جلب کرده بود. یکی گفت سلام من را می شناسید؟ سبزه بود ریش داشت و صدایش با آقای نظام اسلامی مو نمی زد. گفتم نه، یادم نمی آید بعدش متاسفانه هم گفته باشم آن موقع لهجه هم داشتم و خیلی هم آداب معاشرت بلد نبودم، چند ماه طول کشید قاف را به درستی تلفظ کنم یک بار در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم که متوجه شدم مردم از کجا می فهمند من ترک هستم. به قیافه اش نمی خورد ارومیه ای باشد، خاک بر سرم، نکند از بچه های مسجد محله مان باشد؟ گیج بودم آن موقع، برای اولین بار از خانه دور شده بودم، از تنهایی و بودن با غریبه ها می ترسیدم می مردم.  گفت ما همکلاسی هستیم. جلسه اول درس ریاضی که من بلند شده بودم قضیه اثبات نشده ارشمیدس را اثبات کنم من را دیده بود.

از ترم دوم تا آخر دوره لیسانس هم اتاق شدیم، قول داده بود هیچ وقت نگذارد حوصله ی من سر برود ولی به قولش عمل نکرد. در عوض در تمام آن چهار سال هیچ وقت با سر و صدای او از خواب بیدار نشدم هیچ وقت به خاطر باز بودن کولر سرما نخوردم هیچ وقت موقع خواب چراغ ها روشن نبود. بعضی وقت ها به خاطر مهربانی بیش از حدش از دستش عصبانی می شدم با هم کشتی می گرفتیم من هم زورم زیاد بود می زدمش.

مصطفی بزرگترین حامی من در زندگی ام است. من بارها از دست مصطفی عصبانی شدم ناراحت شدم حداقل سه بار باهاش قهر کردم، برای من خیلی سخت است به کسی اعتماد کنم در واقع به هیچ وجه به کسی اعتماد نمی کنم و به راحتی از دست همه ناامید می شوم، به راحتی چای خوردن. مصطفی تا حالا یک بار هم از دست من ناراحت و عصبانی نشده، البته این هم از ریاکاری اش است حتما شده ولی به هر حال چیزی به رویم نیاورده. الان یکی از کابوس هایم این است که روزی به رویم بیاورد.

نمی دانم شاید چون امشب بهم زنگ زد الان احساساتی شدم وگرنه هنوز هم اگر کشتی بگیریم می زنمش.

۹۴/۰۶/۲۱
هایتن

نظرات  (۶)

۲۲ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۰۶ فاطیما کیان
چه دوست خوبی خدا حفظش کنه
پاسخ:
ممنون آره واقعا خدا حفظش کنه 
حالا که دوباره خوابگاهی شده حتما یک دیگه رم بدبخت می کنه 
واقعا نمی دانم چی بگم. این حس شما را تا حدی درک می کنم. من هم خیلی رفته ام و آمده ام و از کسانی که دوستشان داشتم را از دست داده ام. به کرات این اتفاق افتاده اما من همیشه خانواده ام را با خودم داشتم. شما در تنهایی با دوستتان آشنا شدین و شاید این مورد سختتر باشد. 

+ باورش سخت است اما، بعد از رفتنش، خیلی خیلی زودتر از چیزی که فکر می کنید به نبودنش عادت می کنید. 
پاسخ:
عادت که حتما می کنم :)
این پست رو بیشتر از اینکه برای خودم بنویسم یه قدردانی از مصطفی بود 
خدا رو شکر دوستان خوبی از دوره لیسانس دارم چند وقتی هست هر روز پیششون هستم و پیش اونا درس می خونم  
چه مصطفای صبور و مهربونی واقعا!
پاسخ:
واقعا! :)
معلوم نیست چه گوهری در وجود من دیده!
یحتمل می خواسته به بقیه هم اتاقیاتون ثابت کنه "مرد باید که در کشاکش دهر،سنگ زیرین آسیا باشد" : پی ...وااای خدایا!واقعا چه مصطفای صبور و مهربونی!
پاسخ:
دوره لیسانس اتاقا دو نفره بود 
منم همچین آدم ظالم و مستکبری نبودم از صبر و مهربانیش سوء استفاده نکردم
به این نتیجه می رسیم که همه باید با من صبور و مهربان باشند :)  
با این همه گوهرهایی که تو وجودتونه،صبور نباشن چه کنن!
پاسخ:
همون کاری که من باهاشون می کنم، به راحتی چای خوردن :)
:)
پاسخ:
:/

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">