کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها
پنجشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۴، ۰۷:۵۳ ب.ظ

سلستروم

ساندرا دختر پادشاه دانمارک بود. بعضی روزها با پیش خدمتش در خیابان های کپنهاگن می گشت شاید بتواند سر صحبت را با کسی غیر از سوفی، پیش خدمتش، باز کند. بیشتر مردم، مثل سوفی، ریاکارانه پیش او متواضع بودند و از آنجا که، مثل سوفی، خیلی باهوش نبودند شوخی های او را جدی می گرفتند.

 یک بار به پیرمرد پارچه فروش گفت:

پیرمرد! جوری نگاهم می کنی که انگار قصد داری به خواستگاری ام بیایی!

پیرمرد نگون بخت به همراه پسرش بی درنگ به پای شاهزاده افتاده بودند و با ناله و زاری التماس کرده بودند شاهزاده آنها را ببخشد. این اتفاق شکست بزرگی برای ساندرا بود.

امروز خبری از آهنگر نبود. ساندرا قبلا دیده بود که صاحب آهنگری پسرک جوانی ست. داستان از این قرار بود که پسرک زودتر متوجه آمدن شاهزاده شده بود و پشت کوره داشت با عجله موهای بورش را مرتب می کرد. قبل از اینکه به پشت کوره بجهد میله ای داخل آن گذاشت تا ساندرا بداند او خیلی زود بر می گردد. آن پشت زیر لب با خودش می گفت: خدای من موهایم خیلی نامرتب است، آنقدر هول شده بود که متوجه نبود صدایش آرام است یا بلند، از خودش پرسید ساندرا روزی چند بار موهایش را شانه می کند؟

با عجله خودش را پیش رساند و سلام داد همزمان خم شد و تکه آهنی را از جلوی پایش کنار زد. ساندرا که نجوای پسرک را شنیده بود در حالی که به میله ی خشمگین داخل کوره زل زده بود از پسرک پرسید:

 تا حالا چند دختر جوان را با موهایت فریب داده ای آهنگر؟

به طعنه می خواست پسرک بداند که حرفهایش را شنیده است. سلستروم، پسرک آهنگر، کمی سرخ شد با اینحال شوخ طبعی اش را از دست نداد و پاسخ داد:

اولین بار است چنین قصدی دارم شاهزاده،

 سوفی به وضوح از جسارت آهنگر عصبانی شده بود ولی ساندرا تحت تأثیر قرار گرفته بود هر چند هنوز فریب موهای قشنگ سلستروم را نخورده بود.

۹۴/۰۶/۲۶
هایتن

نظرات  (۴)

۲۶ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۵۵ فاطیما کیان
چقدر داستان جالبی بود
پاسخ:
ممنون :)
تحلیل گران بدجنس معتقدند من ضعف هام در نویسندگی رو در پیچیدگی داستان هام پنهان میکنم!
مینویسید، میخوانم، خوشحال می شوم. تمام.
پاسخ:
شمام وقتی کامنت میذارید من می خونم خوشحال میشم اگه کامنت نذارید من یک صفر عقب می افتم! تمام!
من دوست دارم آخر این داستانا به عاشقانه ترین شکل ممکن همیشه تموم بشه.
پاسخ:
خوب راستش این داستان هم مثل خیلی از داستان های دیگه م قسمت های بعدی داره ولی اینقدر پیچیده ست که تموم کردنش برام سخت میشه
به هر حال بیشتر متن داستان برام مهمه تا آخرش
اینکه ساندرا به مردم چطور نگاه می کنه اینکه سلستروم خودش رو گم نمی کنه و تکه ی آهنی رو از جلو پاش کنار می زنه 
پیرمرد که واقعا در نگاه کردنش منظوری داشته و سوفی که حتی عصبانی شدنش ریاکارانه ست
اینو بعد از هه تو بیشتراز بقیه دوست داشتم...
پاسخ:
من قبلا به یه مناسبت دیگه گفتم که اینجا قصد هنرنمایی ندارم، به هر حال ممنون از اینکه داستانا رو می خونین :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">