کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها
چهارشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۰۶ ق.ظ

پاییز

پاییز آمد.

از شروع پاییز خاطره ی دل انگیزی ندارم خاطره ی غم انگیز دارم ولی، خاطره ی غم انگیز ارزان می فروشم مشتری هست؟ خودم می دانم مشتری ندارد حتی آنهایی که برای تبلیغ کامنت می گذارند به این پست ها بی اعتنایی می کنند، آمدیم و یک آدم غمگینی این پست را خواند تو چرا به بخت خودت لگد می زنی؟

  تعداد بازدید ها هم کم می شود یکی به مردم خبر می دهد که وبلاگ مرا نخوانند، آنها در این کار خیر از همدیگر سبقت می گیرند. خودم هم مثل پیراهنی که پشت و رو پوشیده باشند احساس تقصیر می کنم، با همین یک پستی که اگر بگذارم شورش را در آورده ام. 

۹۴/۰۷/۰۱
هایتن

نظرات  (۱۰)

۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۹:۵۰ لو راز پام
من وبلاگتونو میخونم.کامنت تبلیغاتی هم نیستم:))
پاسخ:
باید خواننده هام رو شکنجه کنم تا اعتراف کنن کدومشون تبلیغاتی ان :))
وبلاگ خوبی داری! به منم سر بزن :/

+ شما شماره ی چندمی توو این عکس؟
من حدس می زنم دو :)
پاسخ:
من تازه می خواستم شکنجه کنم 
میذاشتی یه چند تا چک می خوردی بعد اعتراف می کردی!
+ سوالش درسته که چهارگزینه ایه ولی باید اثبات هم بکنید
 الان شما از کجا گفتی دو؟!

دست به اعترافم خوبه کلا! :))

صاحب وبلاگ کدام است؟ و چرا؟ :/
شماره ی یک که به قیافه ش نمیاد تا مقطع دکتری ادامه تحصیل بده!
شماره ی سه هم یه مقدار شر و شیطون افتاده به شما اصلا نمیاد!
شماره ی چهارم که ... الان که دارم فکر می کنم شایدم چهار باشین! نه که سر به زیر و درسخون و اینا افتاده توو عکس :))
البته به شماره ی چهار میاد یه چیز توو مایه های فقه و حقوق اسلامی خونده باشه! شما رشته تون چیه؟!

+ جایزه هم میدین؟! :))
پاسخ:
شماره 1 تو همین دانشگاهی که من هستم لیسانس برق گرفت 
شماره 2 هم الان داره تو همین دانشگاهی من هستم دکترای برق می خونه
شماره 3 دو سال بعد از مدرسه اخراج شد 
شماره 4 بعدها نقره المپیاد شیمی گرفت بعدم تهران پزشکی خوند 
نه من سر به زیرم! 
+ حدستون درست بود ولی استدلالتون ناقص بود معلوم میشه تقلب کردین
نه من میخوام بدونم کسی میتونست در این حد نزدیک به واقعیت استدلال کنه؟!
اونم از روی یه عکس مربوط به چند صد سال پیش :/
شماره ی یک که لیسانس گرفت و به مقاطع بالاتر نرسید!
شماره ی دو که قشنگ وسط خال بود!
شماره ی سه که با اون همه شیطنت بایدم اخراج میشد!
فقط شماره ی چهار سرش پایین بود نمیشد رشته شو دید!

+ جایزه ی منو رد کنید بیاد بی زحمت :)))
پاسخ:
نه واقعا نزدیک بود 
ولی من سر به زیر نیستم :||
شماره یک اتفاقا اون موقع خیلی نخبه می زد 
تو کلاس کاپشن می پوشید کلاشم سرش می کرد 
یه بار یه تیکه چوب آورده بود مدرسه می گفت بچه ها اینو نگاه کنید سه بعدیه!
حالا همه هم تأیید می کردن بعد من می گفتم یا خدا سه بعدی دیگه چیه؟
+ جایزه شما یک عدد خاطره غم انگیزه :))

۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۵:۵۱ فاطیما کیان
ما که تبلیغاتی نیستیم آقا :)
این پاییز امیدوارم براتون شاد و خوب باشه تا اون غم ها خود به خود خودشون به حدی ناچیز بشن که فکر فروختنشون به فکرتون هم نزنه :)
+از توضیحات درباره ی شماره ها هم ممنونم 
پاسخ:
همه اولش همینو میگن
دو تا چک که می خورن به حرف میان :))
پاییز رو اتفاقا خیلی دوست دارم الان دیگه غم های گذشته رو نمی خورم غصه هام شبیه آدم بزرگا شده :)
+ باید یه دایره هم می کشیدم رو آسمون به عنوان گزینه هیچکدام بعد در موردش توضیح می دادم 
۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۷:۲۵ پوکاهانتس
خاطره می نوشتین. خوب بود. مگر بخاطر مرگ اوستا خسرو ما شما را سرزنش کردیم؟ یا وبلاگتان را نخواندیم؟ یا شما حس کردی تقصیر داری؟ بنویسین. 
من فکر نمی کردم شماره دو باشین. الان که می بینم شماره دو هستین، با خودم می گم با چه اعتماد به نفسی تی شرت اکسترا لارج می خره؟ :)
پائیز مبارک. 
پاسخ:
نه صحنه سازی بود که تقصیر رو گردن شما بندازم وگرنه خودمم دوست ندارم دائما گذشته رو مرور کنم اگر یک زمانی احساس کردم نکته جدیدی توشون هست میگم یا ممکنه مثلا در قالب داستان بگم باز، کلا از شکست ها در عرصه داستان نویسی عبرت نمی گیرم :)
تی شرت اکسترا لارج رو اشتباهی خریدم الان ولی بدم نشده راحته انگار عبا پوشیدم :)
پاییز شمام مبارک 
۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۷:۲۶ پوکاهانتس
یادم رفت بگم، خوشحالم که شما برگ درخت نیستین یا حداقل اگر هم هستین، از آن برگ های سوزنی هستین :) 
پاسخ:
نه اونطوری دوست ندارم زندگیم خیلی تکراری میشه اون موقع
من از این میوه های خشکیده درخت کاجم که بچه های کوچیک تو مسیر خونه به مدرسه شوتشون می کنن
خیلی هیجان انگیزه :))
۰۴ مهر ۹۴ ، ۲۳:۲۶ دختری در مزرعه
سلام
*چرا پاییز غم انگیز باشد؟!
پاسخ:
سلام
شما برگشتین :)
پاییز غم انگیز نیست اتفاقا دل انگیزه خاطرات من غم انگیزه :)

** در جمله آخر از صنعت ادبی انگیزه استفاده شده است **
سلام مجدد
*وقتی به روستا برمی گردم. وبلاگ را راه می اندازم. امکانات روستا بیشتر از شهر است!!
پاسخ:
سلام
از وقتی به شهر رفتین و برگشتین کامنتاتون هم کوتاه شده :)
۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۳:۵۶ دختری در مزرعه
*اسم هم.
**هوای آلوده ی شهر مغز را هنگ می کند.
***فعلاً بین شخصیت شهر و روستا گیر کرده ام. تا خدا بخواهد سامان دهد این شخصیت را باز باید برگردم.

پاسخ:
به فتوای شما باید برای ما فاتحه بخونن که دائم تو یه شهر آلوده ایم 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">