کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها
سه شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۵۴ ب.ظ

عروس جادوگر

کشتی به مقصد جزیره ای دورافتاده در حال حرکت بود من برای کسانی که برای بدرقه ی دیگران آمده بودند الکی دست تکان می دادم یک نفر هم آن پایین الکی برای من دست تکان می داد، غلط نکنم نیمه ی گمشده ام بود ولی شوربختانه من آن موقع این چیزها حالی ام نبود. باید چند شب در کشتی می خوابیدیم از همان اول که وارد کابینمان شدم معلومم شد شب ها صدای ناله ی تخت های چوبی نمی گذارد بخوابم، در عوض برای نقش های روی دیوار چوبی داستان های زیادی می سازم.

 کشتی کوچکی بود، بیشتر وقت ها پدرم در کابین ناخدا بود. هر موجی که  بالا می آمد دل ما هم با کشتی بالا و پایین می شد ما فریاد می کشیدیم و پدرم  هم سرش را از کابین ناخدا بیرون می آورد و او هم فریاد می کشید اما سر ما که ساکت باشیم. ناخدا که سبیل پهنی داشت از پدرم می خواست کاریمان نداشته باشد.

برادرم شهرام از دیدن همه چیز متعجب می شد یک دفعه داد می زد ماهی! ماهی! یا داد می زد پرنده! پرنده! بعد هم که کسی به این اتفاقات شگفت انگیز توجه نمی کرد دوباره به سمت دریا برمی گشت دستانش را به  نرده های انتهای عرشه حلقه می کرد و این بار موج های کوچک پشت سر کشتی را می شمرد، نمی دانم هوش و استعدادش را از چه کسی به ارث برده است. روی عرشه من با حامد کباب کباب بازی می کردم مثل همیشه او می برد و به دست های کبود من می خندید، نمی دانم رحم و مروتش را از چه کسی به ارث برده است.  

سه روز بعد به جزیره ی دورافتاده رسیدیم اسمش را گذاشتیم جزیره ی کاسه چون شبیه کاسه ی یک غول بزرگ بود که بعد از آب خوردن آن را روی دریا جا گذاشته بود، خدا کند برای برداشتنش برنگردد. غول بزرگ با سر انگشت اشاره اش از وسط کاسه خطی به دریا کشیده بود. 


+ عکس، جادوگری با لباس عروس که سوار بر یک گرگ سیاه از دست یک گنجشک فرار می کند. 

+ به یاد شب هایی که با ترک های روی دیوار داستان می ساختم. 

۹۴/۰۷/۱۴
هایتن

نظرات  (۳)

۱۴ مهر ۹۴ ، ۲۲:۵۷ پوکاهانتس
گنجشک داخل عکس را دیدم اما گرگ و عروس را نیافتم. در عوض مطمئنم شما هم این راسو که کنار گنجشک نشسته را ندیدید :)

پاسخ:
خوب به نظر شما شاید جور دیگه ای بیاد ولی من اینو دیدم 

http://bayanbox.ir/view/6701678435153203098/witch2.jpg

راسو هم فکر کنم بالای گنجشک نشسته ولی قبلا ندیدمش، شاید قرار بود فردا شبش ببینمش 
۱۵ مهر ۹۴ ، ۱۹:۲۱ پوکاهانتس
وای! خدا! چقدر خندیدم. واقعا خیلی لطف کردین با این عکس. الان درست دیدم :)) راسو و جادوگر و گنجشک و گرگ :))

پاسخ:
:))
همچین عروسی گیرمون نیاد صلوات :)
۱۸ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۳ دختری در مزرعه
سلام
به نظرم آن که بالای سر گنجشک است یک مورچه خوار است برای خوردن مورچه های چوب. راسو مورد بحث گوشه ی بالا سمت چپ. کمی بالاتر از تصویر جادوگر است. کله اش را نمایش داده است. در نگاه اول با یک خرس اشتباه می شود اما همان راسوست.
پاسخ:
سلام 
اینا همه روح های سرگردانی هستن که اومدن به جادوگر کمک کنن :)
به هر حال قهرمان این داستان اون گرگ سیاهه 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">