کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱۲ بهمن ۹۶، ۱۱:۰۰ - صحــ ـــرا
    :)
  • ۸ بهمن ۹۶، ۱۳:۵۷ - بق بقو
    :))
پیوندها
چهارشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۴۷ ب.ظ

هایِ اندوه و حسرت

هااایی

از کوره در می‌روم بعضی وقت‌ها، البته خودم هم دقیقا نمی‌دانم چه موقع‌هایی این اتفاق می‌افتد. خسته نباشید خودم می‌دانستم نمی‌توانم دبیر کل سازمان ملل باشم من حتی مطمئن نیستم بتوانم رئیس جمهور بورکینافاسو بشوم. قضیه از این قرار است که من جمعه‌ای برای پدر و مادرم بلیط اتوبوس گرفته بودم برنامه رفتنشان چند بار عوض شد باران هم می خواست ببارد کنسلش کردم بلیط قطار گرفتم آخر سر هم بلیط هواپیما گرفتم و خوب درست حدس زدید پول بلیط اتوبوس و قطار هم رفت در پاچه‌ام. بلیط قطار را که نمی‌شد اینترنتی کنسل کرد باید با کارت ملی صاحب بلیط می‌رفتی یکی از شعبه‌ها که امکانش نبود بلیط اتوبوس هم نوشته بود پولش را اگر خواستید بگیرید باید به یکی از نمایندگی‌ها مراجعه کنید. دیروز بعد از اینکه کارم در پژوهشگاه تمام شد رفتم ترمینال بیهقی که پول بلیط‌هایم را بگیرم فروشنده‌ها اول کمی بازی‌ام دادند چیزی سرشان نمی‌شد بعد من را بردند پیش مدیرشان، مدیرشان گفت بله؟! بله و کوفت و زهرمار، البته اینها را نگفتم فقط می‌دانستم اینها به من پول بده نیستند و 100 تومانی رفته است توی پاچه‌ام. گفتم خانم سایت شما گفته برای گرفتن پول بلیط به یکی از نمایندگی‌ها‌ مراجعه کنید گفت بیا نشون بده کجا اینو نوشته، حالا یک سایت داغانی هم دارند که من دفعه‌ی اول اصلا یادم نمانده بود کجا رفتم بلیطش را کنسل کرده‌ام. گفتم خانوم من دانشجوی دکترام، در این لحظه بود که از کوره در رفته بودم و رفتارم بسیار مسخره شده بود. گفت من جسارتی کردم خدمت شما؟ گفتم شما من رو به بازی گرفتید. بعد به یک نفر دیگر زنگ زد که پول بلیط مسترد شده‌ام را به صورت اعتبار به حسابم منتقل کنند گفتم من اعتبار نمی‌خوام دیگه از شرکت شما بلیط نمی‌خرم داشت با آن مسئول سایت صحبت می‌کرد که وسایلم را برداشتم و گفتم خسته نباشید و آمدم بیرون، یکی نیست بگوید بدبخت حداقل سر آن مسئول‌های فروش یک داد می زدی. رفتم در صف اتوبوس ایستادم و به کسی که خارج از صف جلو آمده بود گفتم ببخشید شما نباید صف بایستید؟ در این لحظه وارد فاز گاز گرفتن شده بودم. 

۹۴/۱۰/۲۳
هایتن

نظرات  (۴)

۲۳ دی ۹۴ ، ۲۳:۵۷ فریال میم
:)))))
اون قسمت" ببخشید شما نباید صف بایستید "منو یاد کاراکتر هومن صحرایی انداخت.
به قول هم دانشگاهیتون حق گرفتنی است، نه دادنی! 

پاسخ:
خوب من نمی تونم در حاشیه رو نگاه کنم واسه همین یاد هومن صحرایی نیفتادم 
این یکی از بدترین ویژگیهای این کشوره که من ازش متنفرم اینکه حق گرفتنی است، نه دادنی :(
چقدر بد!! :( و بدتر از پول از دست رفته حق آدمه که پایمال میشه... ناراحتی هم معمولن بیشتر به خاطر این جنبست.. :/
پاسخ:
خوب من بیشتر از این بابت که وقتم تلف شد ناراحت شدم :))
 وگرنه اینا همون کاری رو کردن که 
they were supposed to 
 اینکه مردم به حق همدیگه احترام نمیذارن من رو واقعا ناراحت و افسرده می کنه برعکس وقتی یه آدم خوب رو می بینم از شدت خوشحالی گریه م میگیره 
همون روز که از ترمینال برمی گشتم تو تاکسی نشسته بودم راننده می خواست آب بخوره بطری رو به سمت من گرفت و گفت بسم الله بفرمایید :))))
۲۵ دی ۹۴ ، ۰۱:۳۵ نظر آزاد
سلام
پاسخ:
سلام
۲۵ دی ۹۴ ، ۰۲:۴۱ وارش بارانی
خب اون جا باید یه کم داد و بیداد میکردی..قانون جنگله دیگه..هر چی محترم تر باشی وحشی تر میشن...
پاسخ:
هر چی محترم تر وحشتی تر :)
+ سلام خانم وحشی محترم، پول منو بده
- سلام آقای وحشی محترم، امکانش نیست اینجا قانون جنگله

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">