کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۷ شهریور ۹۷، ۰۱:۱۶ - Toktam Rashidi
    :))))
پیوندها
جمعه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۲۵ ب.ظ

فهمیدم، من یک منحنی ام

سلام

برای خودم واضح نیست آدم غمگین یا خوشحالی هستم چیزی میان این دو هستم ولی اگر توانستید منحنی غیر خطی میان خوشحالی و غم را از وسط نصف کنید من نمی‌دانم در کدام طرفش هستم، آیا این اعتراف برای شما کافی نیست؟ من هر طرف که بودم شما بروید طرف دیگرش با هم الا کلنگ بازی کنیم. ‌‌می‌دانم که بابت اتفاقات کوچک بیشتر از دیگران ناراحت ‌‌می‌شوم و بابت اتفاقات بزرگ کمتر از دیگران خوشحال ‌‌می‌شوم. مثلا وقتی پدرم سرفه ‌‌می‌کند من از شدت غم و اندوه خوابم نمی‌برد ولی بقیه برادرانم اینطور نبودند. ده روز پیش به مدیرم زنگ زدم و گفتم من این ماه ‌‌می‌توانم 50 ساعت بیشتر از ماه‌‌های دیگر کار کنم مخالفتی نکرد ولی باید از این خبر ذوق مرگ ‌‌می‌شد که نشد من هم در یک حرکت نمادین نه تنها 50 ساعت بیشتر کار نکردم بلکه یک ساعت هم کمتر از ماه‌‌های دیگر کار کردم و حسابش را کف دستش گذاشتم. وقتی برای دیگران توضیح ‌‌می‌دهم که چقدر از این رفتار مدیرم عصبانی هستم مثل بز نگاهم ‌‌می‌کنند.

چند وقتی هست ‌‌می‌خواهم داستان یک خانواده خرسی را برایتان تعریف کنم دو تا خرس متوسط که پدر و مادر این خانواده هستند و دو تا بچه دارند اولی خرس بزرگ و دو‌‌می خرس کوچک، خرس کوچک در واقع خرس نیست خروس است که خرس‌‌های متوسط او را به فرزندی قبول کرده‌اند. این خانواده شب‌‌ها را در یک غار ‌‌می‌خوابیدند و خرس کوچک از صدای خر و پف بقیه‌ی خرس‌‌ها  خیلی اذیت ‌‌می‌شد و اصلا خوابش نمی‌برد. نشنیدید فلانی مثل خرس خر و پف ‌‌می‌کند، این موضوع حقیقت دارد. شکارچی بدجنس خرس متوسط پدر و مادر را ‌‌می‌کشد و بعد دو برادر ناتنی ‌‌می‌مانند و خرس بزرگ که متوجه شده بود خرس کوچک شب‌‌ها  اصلا نمی‌خوابید شک کرده بود که او آنها را در ازای چند دانه گندم به شکارچی بدجنس فروخته است. 

۹۴/۱۱/۳۰
هایتن

نظرات  (۷)

این خورشیدی که طلوع کرده خیلی قشنگه.حس خوبی بهم داد.
اینکه گفتید الاکلنگ بازی هم خیلی خوب بود.
مگه اونهایی که مثل بز شما رو نگاه کردن شما رو نمیشتاختن؟
از دست من عصبانی نیستید؟یهم شک ندارید؟ :))
و اینکه ادامه ی داستان خرس ها رو کی مینویسید؟ 

پاسخ:
حالا اگرم بشناسن این چیزها خیلی ریزه و شاید خود منم قبل از اینکه این عکس العل رو نشون بدم دقیقا ندونم قراره چه عکس العملی نشون بدم، به هر حال مهم اینه که حقش رو گذاشتم کف دستش :)
عصبانی! شک!! نه من هر موقع عصبانی میشم گند می زنم خواهشا ازم نخواین عصبانی بشم
ادامه داستان غم انگیز بود واسه همین نذاشتم فعلا این داستان هم رفت قاطی داستان کوپال که نصفه موند :)
حالا این دفعه نمیشه داستان رو به خوبی و خوشی تموم کنید ؟ تغییر ایجاد کنید :)
پاسخ:
به نظرم داستان هایی که آخرشون خوب و خوشه مسخره ن
همه شون؟ 
پاسخ:
راستش ما چیزی به اسم آخر خوب و خوش نداریم آخر فقط مرگه قبل از اون شما از لحظه بعدت هم خبر نداری
سلام سلام

دکتر خوبی؟
سری به ما نمیزنی جدیدا؟!!!!!!! :)

ولی دکتر بیا و آخر داستان ها رو خوب تموم کن و انرژی + به خودت و خواننده ها بده.
ببین خود خدا هم داستان ها رو خوب تموم میکنه. (مثل داستان حضرت یوسف که خدا میگه بهترین داستانهاست). 
البته خوب تموم کردن داستان هم هنره نه مثل فیلم نامه نویسای ایرانی که همش آخرش عروسی میشه و ... که مسخره به نظر میان.
مثلا خرس کوچولو باید یه جاهایی سختی بکشه و یه جاهایی هم حال کنه نه اینکه سختی هاشو خواننده ببینه فقط!
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکندچون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور


پاسخ:
سلام سلام محمد
خوبم ممنون البته هنوز چک آپ ندادم ولی فکر کنم خوبم :)
راستش من واقعا سعیم رو می کنم که انرژی منفی به کسی ندم ولی خوب مثلا داستان حضرت یوسف کجاش خوب و خوش بود بنده خدا پدرش که یک عمر گریه کرد و پیر شد خود یوسف هفت سال افتاد زندان، همون قصه به مرگ گرفتن و به تب راضی شدنه اینکه برگشته پیش پدرش خوب و خوشه؟ از اول برای چی باید جدا میشد. تازه بعد از اون که برگشت یعنی همه برادرا عاشق همدیگه شدن و دیگه هیچ کس به یوسف حسودی نکرد؟
همون قرآن میگه که لقد خلقنا الانسان فی کبد، کدوم امام یا پیغمبر ما بوده که زندگی خوب و خوشی داشته؟ 
البته من تعمدی هم ندارم اگر داستان رو کامل می نوشتم از خوشی ها و سختی ها یکجا می گفتم مثلا روزهایی که خرس پدر برای خانواده عسل می آورد و خرس کوچک به جای عسل زنبورهاش رو می خورد
سلام سلام

نگفتی چرا پیش ما نمیای؟ جدیدا یه ترشی خدا برامون رسونده مثل باقلوا ! میمونه. حیفه نیای بخوری.
یه نفر که مرام امام علی ع داره آورده گذاشته پشت درمون بعد خودش رفته تا ما قیافشو نبینیم خجالت بکشیم! :)

حضرت علی ع میگه "در مذمت دنیا همین بس که بی وفاست"
پس اون پایان خوش آرمانی تو دنیا هیچ موقع پیش نمیاد و باید به sub optimal ها کفایت کنیم.
ولی من خوبی های قصه رو تو پایان خوش فقط نمیبینم.
مثلا اونجایی که یوسف تو زندان دو یار زندانیش رو یاد خدا انداخت یا اونجا که فریب زلیخا رو نخورد یا اینکه با اینکه قدرت داشت ولی برادرهاش رو بخشید.
گاهی تعریف این چیزا و بلند نظری شخصیت اول داستان به خواننده انژی + میده.
تازه اگه شخصیت اول داستان سختی نکشه که داستان دیگه داستان نیست گل و بلبله.
مثلا آخر قصه میتونه خرس کوچولو که حالا بزرگ شده یه جاهایی از خرس های متوسط که حالا پیر شدن دستگیری کنه و یا ....
پاسخ:
سلام سلام
حالا ان شالله میام آخر این قصه هم خوب و خوش میشه :)
خوب با این وجهش موافقم که داستان نباید منفی بافی باشه نه کمدی باشه نه سیاه کاری، حالا البته ما که اینجا نمی خوایم هنرمندی کنیم به قول تو باید سعی کنیم انرژی + بدیم منم گفتم سعی می کنم انرژی منفی به کسی ندم
تو ادامه این داستان قرار بود خرس کوچولو بره به تنهایی یه غار جدید با پنجه هاش بکنه ( ندیدی مرغا و خروسا حتی جوجه ها زمینو می کنن؟)  که بعدش با خرس بزرگ برن توش زندگی کنن ولی تیکه سنگا پنجه هاش رو میشکنن و این صوبتا :))


گاهی مرگ میتونه بهترین و خوش ترین پایان باشه
داستان حضرت یوسف هم برآیندش مثبت و خوب و خوش بود.
تیکه سنگا پنجه هاشو میشکنن پس! امون از تیکه سنگ.عمون از خرسی که کاربلد نیست
پاسخ:
حالا منم که تا حالا شخصیت های داستانم هیچکدوم نمردن، ان شالله برآیند مال منم خوب و خوش میشه 
خوب خروس که تو غار نمی خوابه غار رو داشت بیشتر برا اون خرس بزرگ بی همت می کند الان خرس کوچولو داره با یه پا راه میره :)
۰۵ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۰۶ شکوفه شکوفا
شما احتمالا آدم خوشحالی هستین. متنای جالبی می نویسین ولی این داستان آخر کار...
پاسخ:
خب اگه بخوام دقیق بگم من آدم خوشحال ولی واقع بینی هستم ان شالله آخر کار همه ما به خیر باشه 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">