کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
پیوندها
پنجشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۱۲ ب.ظ

روزای آفتابی شبای مهتابی، آبی آبی آبی

بعضی وقت‌ها می‌روم مسجد. امشب هم دمپایی‌های آبی تا به تایم را پوشیدم و با تی‌شرت آبی‌ام رفتم مسجد. جلوی در مسجد کیسه‌های پلاستیکی گذاشته‌اند تا مردم کفش‌هایشان را داخل کیسه بگذارند. دختر بچه‌ی سه ساله‌ای روی زمین نشسته بود و داشت سعی می‌کرد دمپایی‌های کوچکش را داخل یکی از کیسه‌ها بگذارد. وقتی این یکی را می‌گذاشت داخل کیسه آن یکی می‌افتاد. پدرش که مرد بسیار چاقی بود داخل مسجد کنار پیرمرد لاغری نشسته بود. دختر بچه با تلاش بسیار دمپایی‌ها را داخل کیسه گذاشت و بعد کیسه را دو دستی برداشت و آمد داخل رفت کنار پدرش نشست. چند متر آن طرف‌تر از صف جماعت مرد معلولی کنار دیوار روی ویلچر نشسته بود و در حالی که صورتش را در هم کشیده بود به پایین زل زده بود و داشت به چیزی که من از آن خبر ندارم فکر می‌کرد. یک بار دیگر هم او را دیده بودم با پدرش مسجد می‌آید. من هم زل زدن را دوست دارم اگر چیزی یا کسی برایم جالب باشد بهش زل می‌زنم چند باری برایم مشکل ایجاد کرده و حالا دیگر حواسم به خودم هست. دوره‌ی لیسانس دانشگاه ما چند تا دانشجوی سیاه‌پوست داشت که من سر میز ناهار که در غذاخوری می‌دیدمشان با رعایت تمام جوانب احتیاط از دور بهشان زل می‌زدم می‌خواستم بفهمم الکی صورتشان را رنگ نکرده باشند. پنج‌ شنبه‌ها که حرم می‌رفتیم به عرب‌ها یا به بچه‌های کوچک زل می‌زدم. در میان همه‌ی عجایب دنیا هیچ چیز برایم عجیب‌تر از رابطه‌ی یک پدر و فرزند نیست. مرد معلول چهل ساله به نظر می‌رسید و از لحاظ ذهنی هم معلولیت داشت. پدرش که یک پیراهن سفید کهنه و شلوار تیره‌ی رنگ پریده‌ای به تن داشت بلند شد به سمتش رفت تکه‌ی کوچکی از پیراهنش از لای کمربند بیرون زده بود. مرد با ذوق بسیار چیزی سبزرنگ به پدرش داد انگار یک نفر شکلاتی بهش داده بود. پیرمرد شکلات را گرفت و در جیب پشت سر ویلچر گذاشت بعد هم دو بار به سر و روی پسرش دست کشید. پسرک شبیه بچه گربه‌هایی که نازشان بکنی خندید. وسط نماز خانم‌ها سه تا استخاره خواسته بودند. حاج آقا گفت اون خانمی که دو تا استخاره خواسته بود هر دوش بسیار خوب آمد بعد کمی مکث کرد و  ادامه داد اون خانمی هم که یک استخاره خواسته بود اون هم خیلی خوب آمد. بعضی از همین خانم‌ها حتی برای خواستگار دخترشان هم استخاره می‌کنند باید بهشان بگویم بیایند مسجد ما استخاره کنند، جواب اغلب استخاره‌ها بسیار خوب است. به هر حال اگر یکی از این بسیار خوب‌ها جواب یک خواستگاری بود مبارک باشد، خدا شانس بدهد. آخر نماز پیرمرد پسرش را برداشت برد. جلوی مسجد حلوای نذری گذاشته بودند، یک تکه به پسرش داد پسرک انگار که قره قوروت خورده باشد لب‌هایش را جمع می‌کرد و سرش را عقب می‌کشید. پیرمرد جلوی مسجد داشت با خنده برای یک نفر تعریف می‌کرد که تازه پسرش یک رفیق سر چهارراه دارد که هر روز بهش سر می‌زند. مرد چاق تکه‌ی بزرگی از حلوا را برداشته بود و داشت به اصرار از دختر سه ساله‌اش می‌خواست آن را بخورد ولی دخترک سر لج قبول نمی‌کرد.   

+  کمی سبزی گرفتم پهن کردم داخل اتاق خشک بشه، فرخنده‌ایم. 


۹۵/۰۳/۰۶
هایتن

نظرات  (۶)

آخرین باری که مسجد رفتم، بین قسمت اصلی که امام داشت نماز میداد و قسمت خانم ها، پرده زده بودند. من حس نمی گرفتم اینطوری. دیگه نرفتم.

لباس فراغت من همرنگ همین عکسی هست که شما گذاشتین.
پاسخ:
یه بار که مسجد نشسته بودم یه مرد میانسالی هم پشت سرم نشسته بود با یه جوون بسیجی خوش هیکل ریش دار که کنارم نشسته بود جوون برگشت به مرد میانسال سلام داد گفت سلام حاج آقا، مرد میانسال برگشت گفت سلام فلانی، چی شده قسمت آقایون نشستی؟ (باهاش شوخی کرد که یعنی تو که خانمی چرا قسمت آقایون نشستی؟) بنده خدا جوونه موند چی بگه 
حالا جاهای دیگه که از پرده و دیوار و اینا خبری نیست یه مسجد اینطوری باشه چی میشه اونا رو امتحان کردین اینم امتحان کنین، حتی می تونین در موردش با بقیه شوخی کنین 
بعضی چیزا اینقدر مهم هستن که نباید جدی گرفته بشن 
قبل از دانشگاه و طی دوره لیسانس آبی عشق من بود :) 
:)
پاسخ:
حالا مثلا چی می شد این پست رو با رنگ آبی می نوشتم؟
خلاقیت اصلن یوخدی :|
سادگی عین زیباییه ...
زشت اولمیبده .. شکسته نفسیه .(خلاقیت همین نگاه جالبه)
پاسخ:
به هر حال سعیم برای نوشتن و فکر کردن قابل تقدیره :)
ای جان پارادوکس "بعضی چیزا اینقدر مهم هستن که نباید جدی گرفته بشن "   :)
در مورد مسجد نرفتنم کاملا و صد در صد حق با شماست. این دلیلی که گفتم یک دلیل احمقانه ست. البته تنها دلیلش نیست.

+ من همیشه فکر میکنم اگر کسی عاشقم بشه، من بدبخت میشم. بحثش طولانیه. اما کلا فاعل بودن دلچسپ تر از مفعول بودن است در اینجا :)
پاسخ:
خوب مثلا اگر یه دوست معمولی با تلخی با شما برخورد کنه جدیش میگیرین و از دستش ناراحت میشین و شاید رابطه تون رو باهاش قطع کنین ولی پدر و مادر اگه با تلخی باهامون برخورد کنن جدی نمی گیریم دو روز دیگه فراموشش می کنیم منظورم اینه که خیلی پیچیده ش نمی کنیم حتی شاید دلقک بازی دربیاریم که از دلشون در آد چون پدر و مادر خیلی مهم هستن
ما بعضی وقتا مباحث دین و خدا و مسجد و نماز و اینا رو خیلی پیچیده ش می کنیم 
+ اونطوری باید خیلی مواظب باشین که اشتباه نکنین :)

شما هیچوقت در جواب کامنت ها از نقطه استفاده نمی کنید. انگار قرار است تا ابد حرف بزنید :)) چه جالب :))

نامتناهی


پاسخ:
مطمئن نیستم دقیقا کجاها باید از نقطه استفاده کنم پستا رو که می نویسم برمی گردم ببینم کجاها بهش نیاز هست، با اکراه میذارم :)
به چه چیزایی دقت می کنین شما :)) ولی آره این قابلیت رو دارم که تا ابد حرف بزنم :))
۱۲ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۸ وارش بارانی
این که رابطه پدر و فرزند عجیب و جالبه موافقم..امیدوارم به زودی تجربش کنین
پاسخ:
سلام!
شما رفتین که برین :)
یعنی شما میگین تجربه ش هم مثل دیدنش عجیب و جالبه؟! جل الخالق

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">