کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
پیوندها
چهارشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۵، ۰۷:۰۲ ب.ظ

کمی باد به صورتمان بزنیم

ما از آینده خبر نداریم و این موضوع تازه ای نیست در این باره شکایتی هم نمی‌توانم بکنم در این مورد خاص اوضاع بقیه بهتر از من نیست. به جای آن ما از گذشته‌ای خبر داریم که نمی‌توانیم تغییرش بدهیم، منصفانه بود اگر مثل گل‌های لاله‌ی وحشی فقط با آمدن باد تکان می‌خوردیم. به گذشته گره خورده‌ایم و هیچ وقت نمی‌توانیم با آخرین سرعتی که داریم بدویم و مثل همان لاله‌ها باد را روی صورتمان احساس کنیم. داستان گذشته‌ی ما به اینجا رسید که هفته پیش عمویم به رحمت خدا رفت.

چند تا خاطره بیشتر با عمویم ندارم با اینکه کنار هم نبودیم همیشه متوجه بودم او عمویم است. دل و دماغ نوشتن ندارم این چند مدت و چند روزی هست که ساعت پدرم دستم نیست. به این قضیه فوت عمویم هم مربوط نمی‌شود خیلی، دیدم همه دارند بهم حق می‌دهند برای مدتی ساکت باشم. بیشتر وقت‌ها وقتی شوخی می‌کنم رفتارم صادقانه نیست.

 خدا را شکر عمویم قبل از فوتش زمین گیر نشد و بچه‌هایش را به سر و سامان رساند. آخرین بار عیدی عمویم را دیدم هر سال عید به عمو و عمه‌ام سر می‌زنم البته در طول سال هم یکی دو بار دیده بودم عمویم را. رفته بود بیرون قدم بزند با عصا راه می‌رفت ولی آنقدرها هم پیر نبود هنوز پشتش خمیده نشده بود، یک بیماری یک هویی او را  ضعیف کرده بود. ضعیف شده بود و با هر کس حرف می‌زد گریه‌اش می‌گرفت. در مراسم‌های عمویم شرکت کردم ولی ده سال قبل که عمه آهویم به رحمت خدا رفت نتوانستم در مراسمش شرکت کنم خودم به تنهایی در اتاقم گریه کردم، می‌دانید این هم جزوی از گذشته‌ام است. عمه آهویم هر وقت ما را می‌دید دستپاچه می‌شد انگار که مورد محبتی بی‌مناسبت قرار گرفته باشد.

عمویم به من افتخار می‌کرد و یکی دو بار ازم پرسیده بود که آیا قصد عوض کردن فامیلی‌ام را که ندارم؟ می‌گفت از خاندان ما مگر اینکه تو به جایی برسی. رفتن عمویم گذشت در حالی که من همیشه امیدوار بودم یک روز به داداشم نزدیک‌تر می‌شوم و در مورد داستان‌های کودکی‌اش با پدرم ازش می‌پرسم. زندگی ما اینطور رقم خورده بود من حسرت چیزی را نمی‌خورم و در این مورد قصد ریاکاری ندارم.

۹۵/۰۴/۰۹
هایتن

نظرات  (۹)

عموتون رو خدا بیامرزه و ب شما صبر بده ک حتما میده ....
ته ته ته جملاتتون غمی نهفته شده ...
پس لطفا هیچ وقت فامیلی اتون رو عوض نکنین .
پاسخ:
ممنون خدا پدر و مادر شما رو براتون حفظ کنه
ته ته ته جملاتم؟ یعنی معلومه ته ته ته جملاتم، به قول شاعر سنگ از پشت نوشته های من پیداست یعنی :)
نه بابا برا چی عوض کنم فامیلی  با کلاسی دارم اتفاقن :)
۰۹ تیر ۹۵ ، ۲۲:۴۰ فیلو سوفیا
خدا رحمتشون کنه...
یه جور نوشته بودید که انگار دارید با خودتون حرف میزنید با مثلا تکلیفتون رو با خودتون مشخص میکنید!!
پاسخ:
خدا رفته گان شما رو هم بیامرزه
من خودم یکی از مهم ترین خواننده های وبلاگم هستم و برعکس بعضی از خواننده ها خودم رو به صورت خاموش دنبال نمی کنم :)
نمی خواستم تکلیفم رو مشخص کنم می خواستم روحیات فعلیم رو توجیه کنم که به گذشته م گره خورده

خدا رحمتشون کنه فاطیما جان، امیدوارم در جهان باقی در آرامش به سر ببره ...
 با اون قسمت گذشته  و آینده ای که ذکر کردی کاملا آشنا هستم و امیدوارم بتونم منم یه روزی این حقیقت رو بپذیرم که برای گذشته غیر قابل تغییر و آینده خمیری شکل خودمو به کشتن ندم...
عمر کوتاهه باید همین امروز رو چسبید...
پاسخ:
ممنون خدا رفته گان شما رو هم بیامرزه 
حالا غصه خوردن یه سمت قضیه ست ولی اینکه چقدر از روحیات ما، ترس های ما، عصبانیتای ما به گذشته مون مربوط میشه یه بحث دیگه ست
گذشته از شادی من دنبال اینم که زندگیم رو به جلو باشه و با سرعت بیشتر از 10 متر در ثانیه پیشرفت کنم 

۱۰ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۳ خانم فـــــ
Oo
فاطیما؟
اسمتونو تغییر دادید؟ به همین سرعت؟:|

------------
خدا رفتگانتون رو در این ایام خوب بیامرزه.
پاسخ:
آره اشتباه کردن 
ولی خوب قضیه مشکوکه شایدم من دارم تو یه وبلاگ دیگه به اسم فاطیما می نویسم!!

--------------
ممنون خدا پدر و مادر شما رو براتون نگه داره 
آفرین ب ادبیات .. دقیقا مصداق همین شعره .. "سنگ از پشت نوشته های شما پیداست"
پاسخ:
آفرین به سهراب با این شعر قشنگش :)
۱۰ تیر ۹۵ ، ۱۴:۲۵ زهرا ستاری
منم تسلیت می گم
چقدر ترکیب عمه آهو به گوش قشنگه:)
پاسخ:
سلام 
ممنون خدا رفته گان شما رو هم بیامرزه
آره عمه آهوم خودش هم مثل اسمش قشنگ بود 

خدا رحمتشون کنه
پاسخ:
خدا رفته گان شما رو هم بیامرزه
یکی از  بخشای سختِ از دست دادن پدرم اونموقع ها شنیدن تسلیت بود...
این یک بخش از گذشته منه که به حال کشیده شده و میدونم در آینده هم ادامه داره




پاسخ:
داغ پدر با هیچ چیز قابل مقایسه نیست 
برای من اتفاقات گذشته تموم شده ولی برآیند گذشته باقی مونده یعنی هزاران اتفاقا ریز و درشت گذشته جمع شدن یه مسئله حل نشده باقی گذاشتن 

+ بعضیام هستن وبلاگشونو تعطیل کردن!
ببخشید من یادم رفته بود. خدا بهتون صبر و ارامش بده، خیلی خوبه که حسرت نمیخورید اما انشالله که این اتفاقا درس میشه که فرصت با ادمهای زندگیمون بودن رو به فردا موکول نکنیم...
پاسخ:
ممنون خدا رفته گان شما رو هم بیامرزه 
بله ما باید به کسایی که دوستشون داریم بیشتر اهمیت بدیم 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">