کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
پیوندها
پنجشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۵۴ ق.ظ

زهرمار

سلام

دقت کردین تعطیل کردن وبلاگ تو فضای مجازی معادل مرگه تو فضای واقعی؟ آدم حتی از مرگ بقال سر کوچه که بهش گرون فروشی کرده هم دل تنگ میشه حالا خوبه مرگای واقعی مثل مرگای مجازی قابل برگشت نیست وگرنه مثلا پسره جوون می‌مرد ملت خاک بر سر می‌شدن و عزاداری می‌کردن و گریبان چاک می‌کردن بعد فرداش با نیش باز برمی‌گشت بعد ملت می‌گفتن زهرمار، پدرت سکته کرد مرد حالا اگه نذارن برگرده چی؟

۹۵/۰۶/۱۸
هایتن

نظرات  (۷)

سلام؛)
؛))
مثلا اگر قابل برگشت بود خیلی باحال میشدا:)ولی همه نه بعضیا؛)
پاسخ:
سلام :)
اصلا حرفشو نزنین از این دنیا بمیرن برن اون دنیا بعد بخوان برگردن باید از اون دنیام بمیرن بیان این دنیا، کلا مرگ تو مرگ میشه یعنی ملت چه این دنیا باشن چه اون دنیا، همیشه مردن هیچ وقت زنده نیستن :)
خودکشی با زهر مار ؟!  :دی
پاسخ:
یعنی زهرمار برا چی می میرین آخه؟! :)

این تخم مرغا بلد نیستن بمیرن، فقط قرمزه شاید یذره مرده بنظر برسه، اونم مرگش مشکوکه
بنفش کمرنگه: داره با زنش دعوا میکنه، زنه میگه چرا وقتی سر کاری گوشیتو جواب نمیدی، اینم میگه آخه چندبار بگم زن، من معدن چی ام، تو معدن گوشی آنتن نمیییییدهههه!!! خلاصه عصبانیه!
سرخابیه: رفلاکس داره، بیسکوییت مادر با چایی خورده، سر معدش بدجور داره میسوزه
زرده: با تور رفته صحرای مرنجاب، یادشون رفته برش گردونن، جا مونده، از تشنگی داره هلاک میشه
آبیه: اپرا میخونه، یه اپرای غمگین روسی
صورتی کمرنگه: تو صف نفت دعوا شده، اشتباهی مشت خورده
نارنجیه: بچه همسایشون به دنیا اومده، داره سعی میکنه بخندونش
خاکستریه: یه عنصر معلوم الحاله، ازون چیز بدا خورده، داره خاطره روزی رو میگه که یه ببر مازندران گرفته بود این هوااا...

خلاصه اینکه به قیافه اوناکه میگن دارن میمیرن نمیشه اعتماد کرد، شاید یه چی دیگشونه :)

پاسخ:
:))
فانی جاوید اسمتونه الان؟ 
یه آدرسی چیزی بذارین خوب یا شما هم جزو اون پسرایین که وبلاگ نمی نویسین؟ :)
همه شون خیلی خوب بودن منو کلی خنده م انداختین اونم امروز که کاردم می زدین خندم در نمی اومد یعنی ممکنه الکی همینطوری بخندما ولی واقعنی کم می خندم :)
می دونم دارن ادا میارن یه چیز دیگه مرگشونه، نیاز به توجه دارن داورام که اصلا توجه نمی کنن نامردا 
 
اگر قابل برگشت بود جماعت ما زنده ب گورش میکردن مگه دست خودشه :)
" ی داستان ترکی هست خیلی ب این متن شما میخوره " دقیق یادم نیس . باید از بابا بپرسم براتون تعریفش کنم ..
پاسخ:
الکی خودتونو به زحمت میندازین زنده به گورم می کردین دوباره فرداش بر می گشت :)
من یعنی عاشق داستانما حتما بیاین تعریفش کنین :)
کامنت فانی جاوید :))))))))))))
پاسخ:
کامنت گذاران سپر انداختند :))
بابا گفت شاید از یکی دیگه شنیدی :)
پس اونچه دست و پا شکسته یادمه براتون تعریف میکنم :

در زمانهای دور پادشاه دانای حکومتی میمره و پسر ساده اش ک هیچی از سیاست نمیفهمیده شاه میشه . چهلم پدرش خوابی میبینه و تعبیرش رو میخاد . (وزیر برا اینکه توطئه کنه و خودش شاه بشه نقشه ای میکشه و خواب گذارا رو تطمیع میکنه) میگن پدرت آنجا تنهاست و مشاورت را میخواهد تا با او دردل کند و راه و رسم حکومت بگوید تا برای تو بیاورد و همان دره ای ک در خواب دیدی محل قرار است . (آنگونه یکی یکی اطرفیان وفادار شاه رو ب سوی مرگ میفرستاد) . (وسط دره چاهی میکنن و توش پر از تیغ برنده و نیزه میکنن تا ب محض ورود بمیرن . و ب شاه میگن آن نقطه دره تونلی است ک پدرت هم بعنوان نشانه گفته و هم راه ورود آدمیان به پیشش). یکی یکی اونایی ک مسند و مقام داشتن رو میکشه . (کم کم این رول بین مردم عوام پذیرفته میشه و کسی نزدیک دره نمیشه و میگن هر کی بره شاه سابق با خودش نگهش میداره). نوبت ب جوانی میرسه ک زنی دانشمند داشته . (زن فهمیده بود حیله ای در کار است . دره را وارسی میکنه و یک چاه کنار همان چاه توطئه حفر میکنن و رو چاه اصلی رو با کاه و سبزه پر میکنن) . موقع فرستادن جوان پیش شاه او داخل چاهی میشود ک توش خبری از تیرکشنده نبوده . شبانه جوان برمیگرده خانه و یک هفته در خانه خودش رو زندانی میکنه و بیرون نمیاد . هفته دوم با لباسی خاکی میره کاخ و محضر شاه . میگه: شاه سابق گفتن باید پسرم به همراه وزیرش بیایند پیشم . و آنگونه هر دو را در چاه وزیر میاندازد . یک ماهی کشور بدون شاه میماند و همه به جوان میگویند باز برو و خبری بیاور تو تنها کسی هستی ک از آنجا برگشتی . پسر همان روش قبلی را پیاده میکند و این بار دو هفته بعد می آید و میگوید ک : شاه و اطرافیانش آنجا راحتن و حکومتی جدا دارند و گفتند تو باید شاه مقدس سرزمینمان باشی . چاه های حفر شده رو هم پر میکنه و فلسفه رفتن پیش شاه های قبل هم بسته میشه .
پاسخ:
ممنون خیلی خوب بود :))
راس میگن همیشه پای یک زن در میان است بعدم شما چنان گفتی زن دانشمند که گفتم الان میره همه رو به راه راست هدایت می کنه، زد پادشاه بیچاره رو کشت که! 
از این داستان نتیجه می گیریم که علم تنها کافی نیست و باید تعهد هم داشته باشیم :)
:)) دانشمند ..

تعهد ... نتیجه گیری هوشمندانه ایه .
پاسخ:
:)
یه نتیجه گیری دیگه م اینه که چاه نکن بهر کسی و این صوبتا 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">