کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین نظرات
پیوندها
جمعه, ۷ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۵۰ ب.ظ

کج‌نویس فداکار

ساعت ده وقت خوابمه ولی مگه دیشب که ساعت یک خوابیدم طاق کسری فرو ریخت منظورم اینه که لازم نیست همیشه ساعت ده بخوابم مثل امشب که این کارو نکردم دیشبم مهمون داشتم خواهرمینا از کرج اومده بودن فکر نمی‌کردم بخوان شب بمونن آخه خونه اون یکی خواهرم نزدیکه گفتم میرن اونجا تازه گفته بودن شام و اینام نگیرم اصلا دیر اومدن منم گفتم خوب حتما یه چیزی می‌خورن ظهری که خواهرم زنگ زده بود می‌گفت شام درست نکنی خنده‌م گرفته بود مثلا می‌خواستم درست کنم دیگه ناهارم نخورده بودم شبی ساعتای 8 و اینا یه املت درست کردم خوردم خواهرمینا ساعت نه و نیم اومدن حالا من مثلا قرار بود ساعت ده بخوابم شامم نخورده بودن زنگ زدم چند تا پیتزا آوردن خودمم برا اینکه تعارف نکنن یکیش رو کامل خوردم یعنی تنها نیتم همین بود از بس که فداکارم حالا در ادامه می‌خوام بیشتر در مورد فداکاریم صحبت کنم. بعد خواهرم یه عادتی داره یه جا نمی‌شینه که پا میشه همه جا رو می‌شوره اون موقع‌ها ما ارومیه بودیم اینا کرج بودن سالی یه بار می‌اومدن بعد خوب ما که از همدیگه دور بودیم تلفنم نداشتیم 20 سال پیش رو میگم هر موقع یکی می‌خواست بیاد سمت کرج برا خواهرم نامه می‌فرستادیم یا برعکس اون می‌فرستاد کلی هم قربون صدقه هم می‌رفتیم ولی وقتی می‌اومد ارومیه همیشه خدا از دست ما عصبانی بود چون برمی‌داشت همه چیز رو به هم می‌ریخت ما هم که اهل کمک کردن و اینا نبودیم همه‌ش بهمون می‌گفت انتر مام خوب زیاد بودیم همدیگه رو هی انتر صدا می‌کردیم می‌خندیدیم اینم نحوه شکل‌گیری تربیت ما بود وقتی دوباره می‌خواستن برگردن کرج ما گریه‌مون می‌گرفت این خواهرزاده‌هام تعجب می‌کردن که اینا چه مرگشونه. کلا ما خانوادگی همینطوریم وقتی از هم دوریم عاشق همیم وقتی یه جا باشیم سایه همو با تیر می‌زنیم.

حالا اون بحث فداکاری رو داشتم می‌گفتم فقط دو تا بالش داشتم که اونم دادم به بچه‌ها یعنی اونا گفتن نمی‌خواد ولی خوب نمیشد اون وخ فداکاری چی می‌شد، یعنی من در این حد فداکارم که اگه جنگ بشه بمب شیمیایی بزنن بعد ما دو نفر باشیم فقط هم یه ماسک داشته باشیم قطعا من شیمیایی میشم. رفتم کت شلوارم رو با همون آویزش لوله کردم گذاشتم لای ملافه به عنوان بالش ازش استفاده کردم حالا نصف شب اون آویزش اومده بود زیر سرم نمی‌ذاشت بخوابم از یه طرفم خواب و بیدار بودم فکر می‌کردم اگه بخوام آویز رو از لای کت شلوار دربیارم این کار سالها طول می‌کشه، علاوه بر آویز یه چیز سفتم تو جیباش بود که اون طرف بالش بود یعنی یه سمت آویز بود یه سمت اون چیز سفت بود بعد من با خودم می‌گفتم گیرم آویز رو تونستی دربیاری اون چیز سفته رو می‌خوای چیکار کنی. 

۹۵/۰۸/۰۷
هایتن

نظرات  (۱۱)

دقیقا شبیه هم هستیم: | 
ما خانوادگی کنار همدیگه هستیم حداقل منو خواهرم روزی یه دعوا داریم: دی وقتی تهران میره دیگه خیلی برامون عزیز میشه اشک تمساح و این صوبتا: )) 
هر باری هم که میاد بی استثنا ما باید کل خونه رو بریزیم تو کوچه از اول بشوریم بسابیم: | شما که اصولا پسرید الفرار مث داداشام منتها دهن من قشنگ دو روز فول تایم سرویس میشه: | 
برا قضیه شامم: دی 
هر بار که میاد زنگ میزنه جون من, مرگ من غذا درست نکنی ها: )) 
منم ته تغاری که دنیا رو هم آب ببره بازم بیخیالم: )) 
بعد خودش ناهار و شامشو درست میکنه از تهران میاره شهر ما 
ته دلی و خودمونی این خواهرای فوق العاده دلسوز عشقن عشق: )
پاسخ:
بچه بودیم دعوام می کردیم ولی الان در حد عصبانی شدن و اینا، البته الان دیگه من عصبانی هم نمیشم خیلی وقتا ولی یکی از برادرام همچنان جذبه ش رو حفظ کرده :)
شامم نخوردن که! من الان سه روزه دارم فداکاری می کنم پیتزا می خورم :|
اینطوری که من بهشون رسیدم با این وضع شام و خواب دیگه فک نکنم این طرفا پیداشون بشه :)
۰۷ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۲ خانم فـــــ
پسرا برای چی وبلاگ مینویسن؟ فقط یه سوال بود:|
 خواهرمینا هم نوشتارش جالب بود خوشمان آمد
من اگه بخوام یه روزی مستقل زندگی کنم
اگه خدا بخواد
اگه سونامی نشه
فکر میکنم فقط به عنوان وسیله ی خونه یه عالمه "بالش" دارم، پس خیالم راحت باشه بابت مهمونا!
جدی چطوری 10 میخوابین؟!
پاسخ:
خوب دلایل همه با بقیه شاید فرق داشته باشه بعد تازه ممکنه بیشتر از یه دلیل داشته باشه یه سری هم هستن که اصلا هیچ دلیلی نداره همینطوری بی خود و بی جهت وبلاگ می نویسن :))
تازه خواهرشینا هم داریم :)
بعد اونوخ شامم می خواین بهشون بالش بدین؟! :)
اصلا من یکی از انگیزه هام از خونه گرفتن این بود که شبا زود بخوابم
۰۸ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۶ ر. کازیمودو
:))
پاسخ:
اگه جنگ بشه شیمیایی بزنن بازم اینجوری می خندین؟ :))
۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۴ خانم فـــــ
نه دیگه بالش پلو سرو میشه:)))))
  عه عه چقدر جدیدا کامنت های بیمزه میذارم:/ مجبورم من؟ شباهنگ چرا کامنتشو بسته عاخه
پاسخ:
یه چند تا بالش همراه با ملاقه بدین بخورن زودی سیر میشن :)
دست پیش میگیرن پس نیفتین مثل اونا هستن میگن ای وای ببخشید غذاش اصلا خوب نشده بعد مثلا غذاش فوق العاده شده :) 
بالاخره یه چی نوشتین آدم بتونه نظر بده :-)
البته الان فقط تو ذهنم شکلک خنده میاد 
والا مامان من هم هنوز بعد از 32 سال وقتی می ره ارومیه باید کل خونه آقاجانمان رو بشوره، ما هم شریک این کار هستیم، 
تو خونه ما یک کمد دیواری پر رختخواب هست، همیشه من غر میزنم این ها رو میخوایم چیکار؟
الان فهمیدم به درد میخوره :-) میتونم من ببرمشون خونه خودم بعدها;-)
البته قدیم ها رفت و آمد و شب خونه هم موندم بود ولی الان دیگه خیلی کم شده
پاسخ:
اتفاقا به نظرم پست هایی که توش داستان میگم باید نظرات بیشتری داشته باشه، توانایی قصه گفتنم به دردم نمی خوره :)
ما هم داریم این رختخواب ها رو، اصلا قدیما تو روستا همین تعداد رختخواب مایه افتخار بود و مثلا می گفتن فلانی برای جهیزیه دخترش ده تا رختخواب داده! یعنی کارش خیلی درست بوده :)
من از این لحاظ از زندگی خودم راضی نیستم که اینقدر وقت ندارم برای دید و بازدید برم و مثلا شب ها بشینیم چایی بخوریم بعد هی چایی بیارن ما هم بگیم میل نداریم و این صوبتا :)
دکتری گرفتن وقت نمی ذاره برای هیچ کار دیگه  ای گویا، چون من هم واقعا وقت ندارم :-(
ولی نمیدونم این وقت نداشتن مقصرش خودمونیم یا موقعیت مون؟!!!
پاسخ:
راستش درس خوندن وقت زیادی نمی بره ماها سبک زندگی مون و اولویت هامون تغییر کرده میشینیم یه گوشه از تنهایی خودمون لذت می بریم و تازه به این ویژگی افتخار هم می کنیم :)
البته خودمون هم خیلی مقصر نیستیم موقعی که عقلمون نمی رسید به این جهت هدایت شدیم 
کاملا موافقم باهاتون
پاسخ:
خدا رو شکر :)
اصلا شما نماد یه خونواده ایرانی این :)
بجای بهم زدن اتوی کت و شلوار سرتونو میزاشتین رو پای یکی از همونایی ک براشون فداکاری کردین ... همیشه یه خواهری مثل خواهر شما تو هر خونه ای پیدا میشه ...
ایشالا همیشه همینطور عشق تو خونوادتون موج بزنه ...
چن تا بالشت تهیه کنین لطفا :)
پاسخ:
این کت و شلوار همونیه که تو پست گوریل انگوری بهش اشاره شد، راس میگن این دنیا به هیچ کس وفا نکرده :)
این خانواده پدری من کلا اعصاب مصاب ندارن این بی اعصابی ما به اونا رفته برعکس مادرم خیلی آرومه، محمدرضا برادرزاده م با همه دعوا می کنه یه  بار گفتم اعصابش به ما رفته بابام کلی حال کرده بود :)
بالش رو هم خدا بزرگه به قول معروف میت رو زمین نمی مونه :)
پس حق کت شلواره ک مچاله تر هم بشه :)

پاسخ:
چرا خوب، کت شلواره ها پالون خر نیست :))
آخه من هنوزم ک هنوزم یاد کت و شلوار میافتم دلم براتون میسوزه از طرفی هم به حالتون میخندم :)
دور از جون .
پاسخ:
خوب اون قضیه تقصیر کت شلوار نبود من اون موقع بی تجربه گی به خرج دادم الان دیگه حرفه ای شدم به این آسونی دم به تله نمیدم :)

یاد یه بیت شعر افتادم که میهمان گرچه عزیز است ولی همچو نفس، خفه میسازد اگر آید و بیرون نرود!
توی یکی از کامنت ها راجع به بسته بودن کامنت های شباهنگ یکی سوال کرده بود، شباهنگ همون تورنادو؟؟ همون دختر تبریزیه دانشجوی برق شریف که ارشد زبانشناسی خوند؟؟
پاسخ:
این قضیه که تقصیر مهمان نبود تقصیر من بود، به هر حال باید بتونم سالی یه بار از خواهر و برادرم پذیرایی کنم 
بله شباهنگ همون تورنادو منظورشون بوده 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">