کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱۲ بهمن ۹۶، ۱۱:۰۰ - صحــ ـــرا
    :)
  • ۸ بهمن ۹۶، ۱۳:۵۷ - بق بقو
    :))
پیوندها
پنجشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۱ ب.ظ

قوری شکستگانیم

قوری‌ام شکسته، درش افتاد و شکست و من هم چسب‌مالی‌اش کردم. چسب را گذاشته‌ام کنار ظرفشویی که برای شکستن ظرف‌ها تعارف نکنم. در مورد قوری باید طرحی نو دراندازم. از هنر بی‌بهره‌ام در دوره ی راهنمایی سر امتحان خطاطی که مربوط به کلاس هنر بود گریه‌ام گرفت. اگر بلد بودم یک نقاشی می‌کشیدم بر در قوری‌ام می‌چسباندم یا همان در قوری را نقاشی می‌کردم. خواهرم می‌گفت کاش رنگ قرمزش را می‌گرفتی، این یکی که من گرفته‌ام سبز است. وسط این همه آشوب، یک سوال عرفانی به ذهنم رسیده، اینکه آیا ما انسان‌ها اگر مثل در قوری به زمین بیفتیم نمی‌شکنیم و نیاز به چسب نداریم یا مثلا یک هنرمندی بیاید سر تا پایمان را قرمز کند؟

یک داستان کوتاه در مورد مکالمه یک اسب و الاغ گفته‌ام که اگر اینجا بگذارمش باز مثل همیشه شخصیت الاغش را به من ربط می‌دهید. به هر حال ربط بدهید یا ندهید وقتی کامل شد می‌گذارم. حالا مانده‌ام اگر بخواهم فیلمی از این داستان بسازم چه کسی حاضر است نقش الاغ را بازی کند، مشکلات من تمامی ندارد. 

یکی از خوانندگان قدیمی ‌وبلاگم که از خواندن داستان‌های چرت و پرتم شگفت‌زده می‌شد وبلاگش را بی‌خبر تعطیل کرده و رفته، به هر حال ان‌شالله هر کجا هست سلامت باشد. من شاید در آینده اگر پدر شدم پدر نفهمی باشم در کل هم بدم نمی‌آید آدم نفهمی ‌باشم ولی از عهده‌ام بر نمی‌آید. یعنی شما اگر بخواهید کسی را درک کنید توقعات آنها تمامی ‌ندارد بهتر است آدم صادق و نفهمی ‌باشید. شما مثلا اگر یک نفر به زبانی که شما نمی‌دانید صحبت کند چه تصویری در ذهنتان ایجاد می‌شود؟ بارها سعی کرده‌ام با گوش کردن به زبان فارسی این احساس بهم دست بدهد یعنی فقط کلمه‌ها را بشنوم ولی معنی‌شان را متوجه نشوم ولی غیر از چند لحظه کوتاه نتوانسته‌ام این کار را بکنم. 

۹۵/۰۹/۲۵
هایتن

نظرات  (۸)

گاهی محض تفریح به برادر زاده‌ی دو ساله‌م جمله‌هایی که می‌دونم معنیشو نمی‌فهمه می‌گم قیافه‌ای که به خودش می‌گیره جالبه با یه لبخند خاصی انگار می‌گه سر به سرم نذار درست حرف بزن.

+ خط آخر: تبریک می‌گم من یه بار قبلنا سعی کردم ولی همون چند لحظه‌ی کوتاهم موفق نشدم متوجه نشم...

پاسخ:
خدای من برادرزاده ها دوست داشتنی ترین موجودات روی زمینن :)
منم یه برادرزاده سه سال دارم که به دلیلی که من ازش خبر ندارم از دستم عصبانیه یه بار می گفت همه رو، حتی شوهر عمه ش رو، می بره پیک نیک ولی منو نمی بره :))
به هر حال برادرزاده تون رو عصبانی نکنید مثل من 
+ خوب با یه بار نمیشه، از این به بعد با هر کی حرف می زنید سعی کنید چیزی از صحبت هاش نفهمید :)
۲۶ آذر ۹۵ ، ۰۱:۳۳ زهرا ستاری
من امروز سر کار اون آبکش طور داخل لیوانم رو شکستم.. هدیه ی تولد نازنینم.. می دونین چطوری ان؟ یه قسمت آبکش طور دارن و یه در.. چایی رو می ریزین تو این آبجوش می ریزین روش درشو می ذارین دم می کشه.. برا اینجا که قوری نمی دونن چیه نعمتیه.. خیلی جلو خودمو گرفتم گریه نکنم.. من معمولن به لیوان هام بعد یه مدت وابسته می شم
پاسخ:
می دونم دارین چی میگین، دیدم از اینا، میشه درستش کرد به نظرم، ملت قدیما از جوراب به جای این آبکش طور استفاده می کردن، منظورم اینه که تمیز بود خوب :)
من می تونم یه نقاشی بکشم بعد نقاشی من رو سوراخ سوارخش بکنید به جای آبکش استفاده کنید :)

ما تو آزمایشگاه دو تا در قوری داریم که قوری هاشون شکسته، آدرس،بدید پست کنم براتون، شاید به کارتون بیاد :-)

نفهمی نعمت بزرگیه که خدا اون رو از بعضی ها دریغ کرده:-) 
پاسخ:
ما همه مون قوری شکستگانیم :)
بعد اونوخ از کجا بفهمیم در و قوری به همدیگه میان؟
واقعا هم اینقدر در مورد نفهمی بد میگن اصلا چیز بدی نیست من که به نظرم یه جور تحسینه به جای اینکه فحش باشه :)
میگه: گاندیم آلاه یاندیم آلاه. .. بعضی وقتا نفهمیدن خوبه ، من اعتراف میکنم بعضی وقتا خودم رو میزنم به نفهمی :)
ولی این نفهمیدن در مقام یک پدر جالب به نظر نمیرسه ، تصور اینکه پدری که 37 سال اختلاف سنی با من تهتقاریش داره منو نفهمه عذاب دهنده است ...
شما داستانتون رو منتشر کنید شاید بازخوردهای غیرقابل پیش بینی ببینید :)
پاسخ:
نه دیگه اگه خودتون رو به نفهمی بزنین سریع مچتون رو می گیرن، باید خالصانه نفهم باشین :)
آدما با شرایط کنار میان به هر حال سطح فهم همه پدر و مادرها یکسان نیست یکسری ها با سوادن یکسری ها هم بی سوادن، من منظورم از نفهمیدن چیز بدی نیست معمولا در بیان درست چیزی که مد نظرم هست موفق نیستم ولی بیشتر از این جنبه می خواستم مطرحش کنم که دوست دارم بچه هام آدم های مستقل و قدرتمندی باشن :)
داستان در حال آماده شدنه فعلا، معمولا داستانایی که به نظر من نکته ای دارن به نظر دیگران مزخرفن :)
یه چیزی هم بگم من زبان بچه شش ماه به بعد رو هم بلدم، یعنی صرفا نفهمیدن زبان باشه میتونم زبان مشترکی اختراع کنم ... 
با برادرزاده هام که من همبازیشونم ، از وقتی دنیا اومدن حرفای سکرت و زبان خاصی داریم و همین هم زبانی باعث شده بجای عمه،  یکیشون بهم "عاشکم" ، اون یکی "زندگی" و بزرگه به اصرار خودم اسمم رو میگن :)
پاسخ:
من چون اسمم طولانیه برادرزاده هام عمو جون صدام می کنن :)
حالا من وقتی با بچه ها بازی می کنم از اونا بچه تر میشم واسه همون دیگه خجالت می کشم پیش بزرگترا با بچه ها بازی کنم یعنی در این حد که بعضی وقتا خود بچه ها از دیدن دیوونه بازیام تعجب می کنن :)
چند روز پیش از خواب بیدار شدم و آمده میشدم که بروم برای امتحان، هر چه روی میز را نگاه می کردم کلاهم نبود. میدانستم گم شده، اما بنابر دلایل نامعلومی فکر می کردم که روی میز است و حالا هر چه می گشتم نبود. گیج و منگ ایستاده بودم و نمی دانستم چیکار کنم. به ذهنم رسید که شاید خواب دیده بودم که روی میز است. باورم نمیشد فقط خواب بوده باشد. کلاهم گم شده. عینکم هم همینطور. من همیشه همه چیزم را گم میکنم. اما نکته این نیست.نکته این است که تصویر کلاهم روی میز، خیلی زنده و واقعی در ذهنم هست، اما فقط یک خواب بوده. نکته حتی این هم نیست :) نکته این است که من یک نقاشی روی صفحه ی دیسکتاپم دارم که مرا یاد اسم شما می اندازد. به شما نشانش داده ام یا فقط خواب دیده ام که نشانش داده ام؟ :)
البته یاد "هایتن" نه. هایتن غلظتش به اندازه ی اسم اصلی تان نیست :) این نقاشی مرا یاد نام اصلی تان می اندازد. اگر نشان نداده ام بگویید که بفرستم.
راستی، حس خوبی است که نام نویسنده ی وبلاگ هایتن شده :) من و هایتن دوستیم :)

وقتی تازه اینجا آمده بودیم، در آپارتمان زندگی می کردیم و ما بچه ها از این تخت های دوطبقه داشتیم. من طبقه ی دوم بودم و کنار پنجره. گاهی صدای حرف زدن های همسایه ها محو و نامفهوم به گوش می رسید. به حدی محو و نامفهوم که من نمی توانستم تشخیص بدهم انگلیسی حرف می زنند یا چینی :) تصور میکنم که فارسی حرف زدن ما هم به نظر همینطور برسد. منتها نمی دانم مثل اسپانیایی که وقتی میگی تشکر و کلمه ی "گراسیاس" طوری ادا میشه که انگار تهدید به قتل میکنی، یا مثل فرانسه که اگر تهدید به قتل هم بکنی، انگار داری ابراز عشق می کنی، فارسی لطیف است یا خشن :) من  فرض را بر این گذاشته ام که نه مثل عربی و اسپانیایی خشن است نه مثل فرانسه لطیف. یک چیزی شبیه جاپانی یا چینی. نرم.

من نقش داستانهای شما هر چی باشد را بازی میکنم. افتخار هم میکنم معمولا. اما استثنائا در مورد این نقش، نه اینکه بازی نکنم، بازی میکنم، منتها شرطش این است که خیلی خیلی گریم کنیدم، اینقدر که شناخته نشوم، و در اخر فیلم، به جای نامم بنویسید دوستِ هایتن. اینطوری کسی متوجه نمیشود :)

پاسخ:
خوب الان ایشون همون کسی هستن که وبلاگشون رو بی خبر تعطیل کردن و رفتن :)
حالا شما خوبی من یه بار خواب دیده بودم زن و بچه دارم بعد تا چند هفته نمی تونستم از این توهم بیرون بیام، این جوکش رو شنیدین که به یارو میگن اکبر بچه ت مرده یارو خیلی ناراحت و افسرده میشه میره خودش رو از بالای یه ساختمون بلند میندازه پایین به طبقه سوم که می رسه یادش میفته که اصلا بچه نداره به طبقه دوم که می رسه یادش می افته اصلا زن نداره طبقه اول که می رسه تازه یادش می افته که اصلا اسمش اکبر نیست :))
نه نقاشی را نشون ندادید بفرستید بچسبونم روی در قوریم، هر موقع دیدمش یاد خودم بیفتم :)
هایتن دوست داره بیشتر قصه بگه و حرفای عجیب غریب و بی سر و ته بزنه همه ش :)
خوب من در آن چند لحظه کوتاهی که تونستم زبان فارسی رو متوجه نشم متوجه شدم که فارسی زبان شیریینیه تازه یه جاهایی مثل اصفهان لهجه شون موسیقی هم داره شبیه این فرانسویا عاشقانه میشه :)
این نقش الاغو یه مرد باید بازی کنه احتمالا مجبور بشم خودم بازی کنم ولی نقشای دیگه هم دارم شما مثلا می تونی نقش پیرزن رو تو داستان شیرینی های خوشمزه مارتا بازی کنی :) یه بار به یکی از همکارا گفتم تو بیا برای من نقش میمونو بازی کن ناراحت شد :)
لینک نقاشی:

http://uupload.ir/files/gqld_924419_xmwcakwa.jpg

1. من از نوشته های "چرت و پرت" شما شگفت زده نمیشم. هیچوقت نشدم. هیچکدام از نوشته هایی که مرا به وجد آوردن چرت و پرت نبودن. هیچکدام شان. بی رحمی است که چرت و پرت حسابشان می کنید.

2. سبک نوشته های شما عوض شده. هنوز بی تکلف و به طبع، دلنشین هستن. اما کلافگی از کلمه ها می چکد اصلا :) تمام ماه مهر فقط یک نوشته داشتین و آخرین داستانی که نوشتین اصلا یادم نیست. فاصله بین پست ها به هفته ها کشیده. تمام اینها به من میگن شاید شما خوب نباشی. خدا کنه خوب باشین. 

3. شکستن ظرف چه ربطی به رنگش دارد؟ شکستن ظرف چه ربطی به نقاشی دارد؟ نبودن من چه ربطی به نفهمیدن دارد؟ درک نکردن چه ربطی به فکری که از شنیدن یک زبان ناشناس می کنیم دارد؟ تمام اینها باعث میشود حس کنم ناراحت و خسته هستین. شاید هم مشکل از من است که نمی فهمم. امیدوارم خوب باشین. 

4. در یکی از پست ها گفته بودین که همکارتان از اینکه شما نقش میمون را بهش پیشنهاد داده بودین ناراحت شده :)

5. سفر به شهر کچل ها
پاسخ:
خوب این نقاشی که فرستادین برای چسبوندن روی در قوری فوق العاده ست یاد شب و دور هم های خانوادگی میندازه منو :)

1. من چرت و پرت که میگم منظورم اینه که متفاوتن یه بار به هم اتاقیم گفتم از این به بعد من هر چی گفتم تو برعکسش رو در نظر بگیر بعد هی بهش می گفتم تو خیلی فهمیده ای تو خیلی با شعوری تو خیلی با تربیتی، یعنی تمام صفت های خوب رو بهش نسبت دادم اون شب :)

2. چند وقتی هست سرم بیش از حد شلوغ شده و فشار زیادی روم هست ولی خوب راز پادشاهان مصر، رودریگز وحشی، پیتر جولیا کروکودیل و دیگران و آخری هم که کافه بوکا بود اینام خوب داستان بودن من کلا هر چیزی که واقعیت نداشته باشه و ساختگی باشه رو بهش میگم داستان :)

3. من کلا می خواستم همه چیز رو در مورد یک قوری بگم به هم ربطی نداشتن ولی در مورد شما و نفهمیدن ربطش این بود که اگر چیزی در موردش نگفتم دلیلش این نبود که آدم نفهمی ام در مورد زبان ناشناس می خواستم سختی نفهمیدن رو بگم شما مثلا اگر فرانسه رو نفهمید می تونید برید یاد بگیرید بفهمید ولی هیچ راهی وجود نداره که زبان فارسی رو نفهمید 

4. آره می دونستم تکراریه ولی فکر نمی کردم مچم رو بگیرید :)

5. این داستان سفر به شهر کچل ها فقط یه تصویر اولیه بود و چهارچوبی هم ندارم براش یعنی نمی دونم توش قراره در مورد چی صحبت کنم ولی میگم داستانش رو :)
توی محل کار ما سالهاس قوریمون درش شکسته از نعلبکی واسه در استفاده میکنیم، خیلی هم خلاقانه! 
بزرگی میگفت... اولش یادم نیست اما آخرش میگفت پس خر باش تا خوش باشی! البته به خودش میگفت 😅😅
پاسخ:
پس شما از هم قوری شکسته چایی می خورید :)
داستان در مورد منفور بودن خر و محبوب بودن اسب بود

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">