کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
پیوندها
شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۱۰ ب.ظ

شریک زندگی

1.       جاناتان در کشور فقیری به دنیا آمده بود وقتی 18 ساله شد به همراه یکی از دوستانش، هامر، تصمیم گرفتند به دنبال پیدا کردن گنج بروند. در سواحل کشورهای کارائیب پیدا کردن گنج قانونی است. در لحظات آخر پدر و مادر هامر از رفتن او ممانعت کردند با اینحال جاناتان و هامر قسم خورده بودند تحت هر شرایطی در گنجی که پیدا می‌کنند شریک هستند.

2.       دریا طوفانی شد و قایق جاناتان شکست، وقتی چشمانش را باز کرد هیچ نایی برایش نمانده بود. یک دختر ده ساله‌ی کچل وقتی جاناتان چشمانش را باز کرد چند قدم به عقب پرید، معلوم بود که قبل از بیدار شدن جاناتان مشغول بررسی دقیق او بود.

3.       دخترک انگشت اشاره‌اش  را به سینه‌اش می‌چسباند و با صدای بلند می‌گفت سه چه آلچا و بعد به جاناتان اشاره می‌کرد و می‌پرسید نه چه یاردی؟ داشت اسمش را می‌پرسید. دخترک چند باری این نمایش را تکرار کرد جاناتان نای بلند شدن نداشت و صدای آلچا در گوش‌هایش می‌پیچید. خورشید به چشم‌هایش تیغ می‌زد و مثل کسی که به شدت تب کرده باشد آب دریا بهش سیلی می‌زد. با آخرین بازمانده شوخ‌ طبعی‌اش گفت سه چه چاناتان. دخترک که به راز مهمی ‌پی برده بود دوید و دور شد.

4.       داخل کافه مارچال داشت پشت بوفه لیوان‌ها را دستمال می‌کشید، به چومور گفت آلچا می‌گوید یک مرد دیده که مو دارد. چومور زیر چشمی به آلچا نگاه کرد و گفت حتما میمون دیده ولی مارچال اصرار داشت که آلچا می‌گوید اسمش را هم پرسیده. آلچا داشت بی صبری می‌کرد گفت بابا قسم می‌خورم باهام حرف زد و اسمش را بهم گفت، چاناتان، بعد از گفتن چاناتان صدایش را دزدید. چومور گفت دخترم کار خوبی نکردی با یک غریبه حرف زدی. مارچال ادامه صحبت‌های چومور را گرفت، از کجا معلوم شاید بیماری وحشتناکی داشته باشد.

5.       چاناتان وارد کافه شد. از قبل صحبتش در بین مردم پیچیده بود، هنوز در مورد این مهمان جدید به توافق نرسیده بودند. از در کافه که داخل شد مارچال داد زد برو بیرون از غریبه‌ها پذیرایی نمی‌کنیم، همچنان نگران بود که چاناتان بیماری وحشتناکی داشته باشد که به خاطرش مو در آورده است. چاناتان با اینکه متوجه شد لحن زن صاحب کافه دوستانه نیست اما چیزی از حرف‌هایش نفهمید و پشت یکی از میزها نشست، او هم از دیدن این همه کچل در یک جا تعجب کرده بود. چومور به سمتش رفت و با خشونت راه خروجی را بهش نشان داد.

6.       10 سال از روز اولی که چاناتان وارد چزیره کچل ها شده بود می‌گذشت مارچال و چومور به اصرار آلچا کاری در طویله به او داده بودند و بعد از چند سال اول که مارچال مطمئن شد چاناتان بیماری کشنده ای ندارد آلچا اجازه داشت برایش غذا بیاورد. چاناتان به خاطر اینکه بتواند با آلچا صحبت کند زبانشان را یاد گرفته بود اولین بار که توانست به آلچا توضیح بدهد چاناتان یک شوخی بود و اسم اصلی او جاناتان است آلچا مثل اولین باری که او را دیده بود شگفت زده شد.

7.       چاناتان در تمام این 10 سال به دنبال گنجش بود و بالاخره آن را پیدا کرد. حالا دیگر آلچا دختر بزرگ و زیبایی شده بود اما چاناتان می‌دانست پدر و مادر آلچا با ازدواج آنها موافقت نمی‌کنند. در تمام این 10 سال بین مردمی ‌زندگی کرده بود که نصفشان معتقد بودند او یک میمون است. چاناتان هیچ وقت به آلچا ابراز علاقه نکرده بود و در مورد این موضوع با خودش روراست بود. تصمیم داشت از چزیره کچل‌ها برود و به شهر خودش برگردد و حالا بزرگترین غصه زندگی‌اش این شده بود که باید گنجش را با شریکش هامر تقسیم کند. 

۹۵/۱۰/۱۱
هایتن

نظرات  (۸)

آخی
چه قشنگ بود
یاد داستانایی افتادم که تو مجله‌ی نوجوان چاپ می‌کردن
پاسخ:
ممنون چشاتون قشنگ می بینه :)
ما را متفکر نمودید....تقسیم گنج...
همین فرمون برید از نویسندگی هم میتونید شغل بسازید در کنار اف پی جی ای و مدار و سایر مخلفات... :)
پاسخ:
خوب واقعا فرهنگ ازدواج تو ایران مزخرفه اینکه برای زن گرفتن باید خونه و ماشین و شغل مناسب داشته باشی یا حداقل اگر اینها رو داشته باشی زن بهتری گیرت میاد (جوانتر و زیباتر و الخ)  خوب من اگر این چیزا رو داشته باشم زن می خوام چیکار، زن رو می خواستم که تو سختی های زندگی کنارم باشه 

شغل نویسندگی :)
متأسفانه نظرم با شما در مورد مزخرف بودن فرهنگ ازدواج موافقه!


ولی خدا رو شکر کنید که شما پسر هستید، و خودتون می تونید با پای خودتون جایی برای آشنایی برسد یا اگر از کسی خوشتون اومد حداقل بهش پیشنهاد آشنایی بدید
من واقعا از شعور آدم ها و کسانی که بهم معرفی شدن برای آشنایی نا امید شدم، انگار میخوان جنس بخرن، یکی میگه چرا شما که دکتر هستی حاضر  
شدی با من که لیسانس یا فوق لیسانس دارم یا کارمندم صحبت کنی ، انگار عیب و ایرادی داری که شرایط من رو قبول کردی!یکی میگه من دوست ندارم زنم سر کار بره، یکی میگه حقوقت چقدره؟ یکی میگه چرا تا الان ازدواج نکردی؟ سنت بالا رفته ها، انگار دست خودم بوده تا الان ازدواج نکردم، یکی با اینکه از من یکسال بزرگتره بعدش زنگ میزنن میگن دخترتون سنش برای پسر ما زیاده، انگار از اول نمیدونستن، خلاصه خیلی مسائل مزخرف که باعث میشه اعصابت خورد بشه که چرا از بچگی مثل خیلی ها نرفتی دوست پسر پیدا کنی و حال کنی، یا حداقل پسرها رو بشناسی و از اول صداقت نداشته باشی در شناسوندن خودت 
بگذریم از نقشی که خانواده در دیوانه کردنت دارن که فکر میکنن پسرهای مردم رو میبری تو اتاق و میترسونی تا فراریشون بدی

مثل آدم میتونن بگن ما از این دختر خوشمون نیومده ولی دلایل و شرایط مزخرف میارن یا دروغ میگن یا تمام حرف هایی که زده شده بینتون رو می رن به معرف میگن، معرف هم به همه میگه
نمی ذارن  زندگی کنیم، شما داری تنها زندگی میکنی، کسی کاری بهت نداره، ولی خدا نکنه دختری از یک خانواده سنتی تنها زندگی کنه، باید به همه از پدر و برادر و در و همسایه و فک و فامیل جواب پس بده

در ضمن از گوشه و کنار می شنوی که دختر خوب تا این سن مجرد نمی مونه ، خب بی عرضگی از ما بوده که پسرهای رنگ وا رنگ  رو تست نکردیم، الان هم انگ میزنن بهمون، 
خیلی دلم پره، تا صبح میتونم غر بزنم :-)

فکر کنم چند بار این نظر ارسال شد، این از بقیه کاملترین :-) :-)






پاسخ:
متاسفانه اولتون منو ترسوند :)
راستش خدا رو شکر که بدن سالمی داریم و سر بار کسی نشدیم دیگه برای چی غصه ازدواج رو بخوریم 
من از طرف خانواده فشاری روم نیست و اجازه هم ندادم کسی نگرانم بشه کلا هم نگرانم یکی در آینده بیاد آرامش زندگیم رو بهم بریزه حالا یا خودش یا اطرافیانش، خود من اگه برادر و خواهرام، برادر و خواهرام نبودن تحمل بعضی رفتارهاشون برام سخت بود. با این فرهنگی که هست مگر ما چقدر می تونیم همدیگر رو بشناسیم. خانواده ها میگن شما می تونید در حضور ما چند جلسه با هم صحبت کنید، این هم از اون حرفای مزخرفه. من دوستانی دارم که خیلی هم آدم های پیچیده ای نیستند ولی بعد از سال ها هنوز هم دارم در موردشون به نکات جدیدی پی می برم و رابطه م رو باهاشون تنظیم می کنم. این فرهنگ ازدواج مال 500 سال پیشه که ازدواج فقط برای تولید نسله، من الان دوست دارم همسرم از شنیدن داستان های مزخرفم شگفت زده بشه. یک بار داشتم با یه نفر صحبت می کردم بهش گفتم من قسمتی از درآمدم رو میدم به خانواده م گفت به هر حال باید به فکر خودتون هم باشید، هنوز نیومده داشت برای من تعیین تکلیف می کرد و در چیزی که به اون ربطی نداشت نظر می داد، من با همچین آدمی یک روز هم نمی تونم زندگی کنم. به هر حال من اگر خانواده م سالم و خوشحال باشن از زندگیم راضی ام و راستش تمام زندگی من همینه. 
من اینجا ازدواج نکردن رو تبلیغ نمی کنم ولی غصه نخوردن رو چرا تبلیغ می کنم. می دونم که شما رو هم نیش و کنایه های اطرافیان ناراحت می کنه وگرنه خود ازدواج نکردن اینقدر هم ناراحت کننده نیست، باید به همه نشون بدید که بدون ازدواج هم به اندازه کافی خوشبخت هستید. اونایی که شما رو دوست دارن به همین راضی ان اونایی هم که دوست ندارن نظرشون مهم نیست. 
بله، من هم به کاملترینش جواب دادم :)
دقیقا نیش و کنایه های اطرافیان ناراحت کننده تر از ازدواج نکردنه، البته برای من هم نظر دیگران خیلی مهم نیست، ولی ناراحتی مادر واقعا ناراحت کنندس
البته از حق نگذریم اینکه یه رفیق خوب برای همیشه پیدا کنی میتونه حس خیلی خوشایندی بهت بده، ولی متاسفانه نگاه آقایون به خانم ها ، حداقل اون هایی که من باهاشون مواجه شدم، نگاه قشنگی نبوده، گویا دنبال یک زن هستن که براشون بچه بیاره و خونشون رو گرم نگه داره، شخصیت خود زن انگار مهم نیست، انگار این زن فقط باید امور زندگیش رو رتق و فتق کنه تا مرد بتونه آرامش داشته باشه، حالا زن از کی آرامش بگیره خدا میدونه!

و جالبه برام که مردها برای زن های باهوش ارزش قائل هستن ولی از این زنها میترسن ، البته برای ازدواج، چرا ؟؟؟
پاسخ:
به هر حال اونا هم به فکر خوشبختی شمان ان شالله اونا هم خوشحالی شما رو ببینن از غصه شون کمتر شه
منم به هیچ وقت نگفتم ازدواج چیز بدیه خود من هم اهل روابط خارج از ازدواج نیستم و در این مورد به شدت سخت گیرم طوری که ملت جرأت نمی کردن یه سلامم به من بدن تو این سال ها :)) اما خوب این وضعیتیه که وجود داره بعضی ها تو این کشور تو بیست سالگی ازدواج می کنن و بقیه رو به حیا و عفت دعوت می کنن. راستش توضیح دادم سیستم سنتی ازدواج ما دقیقا معناش همونه که شما گفتین در عین حال ما حداکثر می تونیم خودمون رو تغییر بدیم و تغییر مسائل فرهنگی سال ها طول می کشه و راه حل کوتاه مدت نیست
اونایی که از زن های باهوش می ترسن خودشون به اندازه کافی باهوش نیستن خوب، بعدم احتمالا دروغگو هستن و نمی خوان کسی به دروغشون پی ببره :)

بلاااااخره بعد از مدتهای مدید این داستان نوشته شد! 
با اینکه سبک نوشتنش با بقیه داستان ها متفاوت بود، من دوستش دارم هایتن. زیاااااااااد دوستش دارم. زنده باد شما! :) 
ربطش با ازدواج  را هم نفهمیدم. ولی خوب بود. خوب بود. خوب بود. متفاوت نوشته شده بود، اما خوب بود. یو هوووووووووووووووووووووو! 
چیلا الچی چالتاق. چیلا الجی بچوت شاقچی. 
پاسخ:
بعد الان می خوام یه راز دیگه هم به شما بگم 
جاناتان اسم اصلیش تو شناسنامه جان هایتان هستش :)
ربطش به ازدواج به نقش هامر مربوط می شد اسم هامر از همراه گرفته شده، اینکه من باید سال ها کار کنم و خونه و ماشین بخرم بعد برم اون رو با شریک زندگیم (هامر) تقسیم کنم این موضوع ناامید کننده ست و کاش هامر تو اون ده سال تنهایی چاناتان در چزیره کچل ها هم همراهش بود 
ممنون از این ذوق و شوقتون، برای نوشتن داستان اسب و الاغ بهم انرژی میده :))
شما نمی خواین یه آدرس وبلاگی چیزی بذارین؟ 
دیروز ما کباب داشتیم. من مدت زیادی میشه که گیاهخوارم. من میگفتم "شما پَلــنگ هستین. پلنگ!" لام پلنگ را هم نوک زبانی، مثل انگلیس ها غلیـــظ تلفظ می کردم. بعد گفتم "خب؟ من که گوشت نمیخورم چی هستم؟ یک چیز باشه هم کلان باشه هم گوشت نخوره." برادرم بلند و با هیجان گفت:"خر!" بابا همزمان با او گفته بود فیل. منتها هیچکس فیل را نشنید... :) داستان اسب و الاغ گفتین، یاد خودم افتادم!

باید داستان های شما را ببرم پیش استاد سابقم. یک خط کتاب گراندل، یا 1984 را میخواند، دو صفحه تحلیلش میکرد. هامر و همراه :) 
پاسخ:
حالا گوزنی آهویی غزالی چیزی، خر چرا؟ :))
بعد اونوخ ما که هر چی دم دستمون بیاد می خوریم گاویم :)
بعضی وقتا حوصله داشته باشم به این جزئیات هم دقت می کنم ولی اگه نداشته باشم همینطوری یه اسم چرتی برا شخصیت ها میذارم :)
آدم یه همراه کچل توی مشکلات داشته بهتر از اینه که کسی رو داشته باشه که بخاطر چیزی خارج از خود ادم باهامون بمونه! من یه سال میخواستم واسه رشته ی پزشکی تو کنکور شرکت کنم، یه پیشنهادی بهم شد که گفته بود اگه پزشکی قبول شی باهات ازدواج میکنم!! خیلی بهم برخورد اما با کنترل اعصابی که دارم خیلی خونسردانه گفتم من اگه پزشکی قبول شم شما دیگه خیلی پایین تر از منی که من بخوام حتی بهتون فکر کنم چه برسه همسرتون بشم! ( حرف دلم نبود اما با هرکی باید مثل خودش رفتار کرد! )
پاسخ:
خب بیچاره بدبخت میخواست به شما انگیزه بده شاید :)
جزیره کچل ها جزیره ای بود که مردم حرف ما رو نمی فهمن و با اینکه خودشون مشکل دارن ما رو عجیب و متفاوت می بینن :)
برای پست قبل از این (خانه را کرسی گرم نمیکند) نظر خواستم بدم دیدم نظراتش بسته س! داشتم با مادر داستان که هم اسم منه همزاد پنداری میکردم که یهو دیدم از طرف پدر شوهرش چقد اذیت میشه بنده خدا... درسته واقعی نیست اما تو دنیای داستان هم امیدوارم خدا بهش صبر و تحمل بده تا بتونه همچنان با صبوری رفتارهای تند پدر شوهرش رو تحمل کنه و روزی نیاد که کاسه ی صبرش لبریز بشه...
پاسخ:
خب زندگیا در گذشته سخت بوده و مردم به هر حال با خوب و بد هم ساختن یعنی به هر حال اون پدرشوهره هم احساس عدم امنیت می کرده و سعی می کرده از خودش دفاع کنه، به هر حال کلیت این داستان غم انگیزه 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">