کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱۲ بهمن ۹۶، ۱۱:۰۰ - صحــ ـــرا
    :)
  • ۸ بهمن ۹۶، ۱۳:۵۷ - بق بقو
    :))
پیوندها
يكشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۴۰ ب.ظ

هر کی بتونه صداشو عوض کنه

سلام

حدود 10 تا از وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کردم رو دیگه دنبال نمی‌کنم اگه این وسط کسی بوده که براش مهم بوده دنبال کردن من، بگه دوباره به لیست اضافه‌ش می‌کنم.

خوبم، صبح ساعت چهار از خواب بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد، یعنی یک ساعتی طول کشید تا به این واقعیت پی ببرم. خیلی هم خوب بود بعد از مدتها صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم. یاد اون روزها در خوابگاه که خورشید از آستین پیراهن چهارخونه ام بالا می‌رفت، به خیر. این خونه برای یک نفر زیادی بزرگه حالا نه اینکه 200 هزار متر باشه همه ش 45 متره ولی خوب من هیچ وقت برای خودم حتی یه اتاق هم نداشتم و الان یه خونه دارم که توش ورزش هم می‌کنم. یعنی دیروز که از سر کار اومدم حدود 200 بار طول خونه رو که ده متری میشه دویدم. البته من فقط 120 دورش رو شمردم و بقیه‌ش رو با توجه به زمانی که دویدم تقریب زدم. واحد من طبقه اوله و دقت کردم صداش برای کسی مزاحمتی ایجاد نکنه.

دیروز با یکی از همکارا از سر کار برمی‌گشتم صدامو نازک کردم بهش گفتم پوری می‌تونی صداتو نازک کنی؟ گفت نه نمی‌تونم گفتم کلفت چی، می‌تونی صداتو کلفت کنی؟ جواب نداد گفتم اصلا می‌تونی تغییر صدا بدی باهام حرف بزنی؟ چیزی نگفت فکر کنم نمی‌تونست یعنی اگه این کارو می‌کرد من وسط خیابون از خنده روده بر می‌شدم. تو تاکسی که می‌خواستم کرایه رو حساب کنم دستمو گرفت گفت نه نمی‌خواد گفتم من یه مقدار بچه عقلم گازت میگیرما. 

۹۵/۱۰/۲۶
هایتن

نظرات  (۱۱)

۲۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۵ نرگس سبز
:( چرا قطع دنبال خب؟
پاسخ:
یکسری ها به این خاطر بود که نوشته هاشون برام جذابیت نداشت یکسری ها هم اختلافات فکری مون خیلی زیاد بود انگلیسی ها بهش میگن
 
irreconcilable differences

:)
سلام دکتر، از این ورا :)))
می بینم که دلتون واسه خوابگاه تنگ شده! این احساسات زودگذره،بهش توجه نکنین:))
همکارتون کُپ کرده بوده فک کنم:))) احتمالاً تا حالا این روی شما رو ندیده بوده:))

پاسخ:
سلام :)
شمام کم پیدایین کلا
نه تنگ نشده ولی خوب بخشی از زندگیم بود، خونه ای که الان دارم آفتاب گیر نیست دلم برای آفتاب سر صبح آره تنگ شده :)
اتفاقا همکارا فقط اون روی منو می بینن، می دونم دیگه، هی با خودشون میگن این بشر عقل نداره :))
۲۷ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۶ خانم فـــــ
زورتون ب وبلاگای طفلکی میرسه؟:(
 
پاسخ:
الکی جو ندین شما که هستین جزو لیست هنوز :)
۲۷ دی ۹۵ ، ۲۰:۳۴ نرگس سبز
راحت باشین مجبور نیسین ادامه بدین.فقط علتشو میخواسم
پاسخ:
شما اگه راست میگین صداتونو کلفت کنین ببینم! :)
آره قبوله منم این ورا پیدام نشده بود،آخه وبلاگتون بدون شما صفایی نداشت،ما هم نیومدیم:))
فک کردم رفتین مه متاهل برگردین،مثل اینکه خبری نیست:دی
دقیقا اتاق ما هم آفتاب گیر نیست،خیلی بده،درک میکنم.
یه ذره جلوی همکارا آبروداری کنین خب:))
پاسخ:
نه آقا جون چه خبری، ما مگه ندیدین کلی اعتراض داریم الان
تازه می خوایم در اعتراض به این وضعیت کچل کنیم :)
من اون موقع ها فکر می کردم نگاه کردن به طلوع خورشید رمانتیک بازیه :)
نه تو محل کار تغییر صدا و اینا نمیدم ولی شوخی زیاد می کنم :)
۲۷ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۲ آنالیز ..
من جز اون ده نفر بودم 
توی وبلاگم گفتم نیاز به رودربایستی نیست دنبال کنید یا به قول خودتون "برام مهم نیست فالو زیاد باشه" 
فقط یه سوال داشتم من جز دسته ی حساب میشم نوشته هام جذابیت نداره؟یا اختلاف فکری؟
اگر از دسته ی اول هستم هر گونه انتقاد و پیشنهاد رو به جان می پذیرم.
پاسخ:
یعنی اگه از دسته دوم باشین هیچ گونه انتقاد و پیشنهادی رو نمی پذیرین؟ چقدر خشن :)
به هر حال ممنون از توضیحی که دادین، اینطور نبود که به هر کس فکر کنم جزو کدوم دسته ست دو تا دلیل عمده ش اینا بود
با سلام و عرض ادب خدمت ما دوستان؟ داستان چوپان و قبر شما و کوه و اینا چی شد؟ :(
من هم از خانه ای که خوووب روشن نباشه بدم میاد هم از خانه ای که چراغ زرد داشته باشه. یکی از آشنا های ما، اتاق نشیمن شان یک دانه چراغ زرد داره. هربار مامان و بابایم میگن بریم خانه شان، همگی با وحشت میگیم نـــه! خانه اونا دلگیره :) 
یاد خوابگاه شما بخیر. از صدای کلیک موس هم اتاقی تان خواب نداشتین. 

پاسخ:
یه شوخیه، اون آخرش که گفتم امیدوارم از من خوشتان بیاید بامزه نبود؟! :)
حالا اینجا خوبه یه جای دیگه رو پسندیده بودم که طبقه زیر همکف بود رفیقم میگفت اینجا رو نگیر دلگیره آفتاب نداره من میگفتم آفتاب میخوام چیکار، خوب شد نظرمو عوض کرد وگرنه خودم که عقل ندارم :)
آره شمام یادتونه، اینجام که اومده بودم چند هفته اول با اینکه تنها بودم پنبه تو گوشم می کردم اگر یک موتوری از تو کوچه رد می شد از خواب می پریدم، الان خیلی بهتر شدم دیگه پنبه تو گوشم نمی کنم :)
نه تنها گاز گرفتن، بلکه تهدید به گاز گرفتن یجور پتانسیل خاص میخاد، خیلیا میتونن شوخی کنن اما این یکی از عهده هرکسی برنمیاد

انگار که نیاز باشه یه موجود دیگه توی آدم ساکن باشه که بطور کاملا مستقل یهو این حرفو بزنه :)
پاسخ:
عجب! :) حالا کیه که قدر بدونه، یه چند وقت کمتر سر کار می رفتم اون روز یکیشون میگه دکتر بیشتر ببینیمت! گفتم عکسمو بهت میدم :))
یه موجود مستقل وحشی، اگه شعور داشت صداهای مسخره در نمیاورد و ملتو گاز نمی گرفت :)
یاد دوران دانشجویی افتادم که هروقتی بایکی از همکلاسی ها برمیگشتیم، سر کرایه تعارف و بعد دعوا و تهدید به مرگ و اینا راه مینداختیم. و یکی از همکلاسیامون که آقا بود و به یه دختره زنگ زده بود و سه ساعت با صدای دخترونه گذاشته بودش سر کار و دختره نفهمیده بود. و تو اون چهارسال, عنقریب 345678 بار این خاطره رو برای تک تک دانشجوآ و استادا و کارمندای بخش اداری تعریف کرد. البته برای استادا و آدمای دانشگاه که می خواست تعریف کنه، "دختره" تبدیل به "خاله"ش میشد
پاسخ:
حالا سر این دعوا می کردین که بذار من بدم تو ندی یا برعکس دفعه قبل من دادم این دفعه تو باید بدی؟! :)
آخه من یه بار دوره لیسانس دیدم دو تا از بچه ها سر اینه کی پول چایی رو حساب کنه دعوا می کردن گفتم ای ول بابا، اینا چقد با مرامن، بعد فهمیدم دعواشون برعکس بوده ینی این می گفت تو باید حساب کنی اونم می گفت نه تو باید حساب کنی :))
345678 بار :))، چقدرم تعداد دفعاتی که این خاطره رو برا بقیه تعریف کرده رند بوده :)
پس دست به قطع ارتباط خوبی دارین! 😆 
پوری؟ اتفاقا مام یه همکار داریم فامیلیش پورکریم هستیم پوری صداش میکنیم :))
شما خوبی که تهدید میکنی، همکارای ددمنش من تا ادم رو کبود نکنن ول کن قضیه نیستن 😅😅
یه چیزم میخواستم بگم یادم رفت 😑

پاسخ:
کلا به ما نیومده با همکارا همسفر بشیم، بعدم من بداخلاقم امروز یکی از همکارا می خواست شوخی منو با خودم بکنه گفتم مواظب باش من خیلی جنبه ندارم :)
بداخلاقیتون رو باور نمیکنم :)
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">