کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۷ شهریور ۹۷، ۰۱:۱۶ - Toktam Rashidi
    :))))
پیوندها
جمعه, ۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۳۰ ب.ظ

همیشه

حمید پسر خوبی بود یا اصلا بهتر است بگویم فوق‌العاده بود. مسجدی که من در آن بودم برنامه‌ای برای جذب جوان‌ها و نوجوان‌های غیرمذهبی داشت، حمید یکی از آنها بود. بسیار خوش قیافه بود و صدای گرمی ‌داشت، قدرت بدنی‌اش بیشتر از همه‌ی کسانی بود که من می‌شناختم. شخصیت جذابی داشت، به هر شوخی‌ای نمی‌خندید و وقتی شوخی‌های بی‌مزه می‌کرد تو باید می‌خندیدی وگرنه کتک می‌خوردی. حرف‌های بزرگ بزرگ می‌زد و من واقعا عاشقش شده بودم، اسمش را گذاشته بودم "همیشه". خوب، حمید سیگار می‌کشید و درس نمی‌خواند و دوستان خوبی نداشت و رابطه‌اش با پدرش شکرآب بود. من می‌ترسیدم یک روز به خاطر این چیزها دیگر دوستش نداشته باشم به همین خاطر اسمش را گذاشته بودم همیشه، که یک وقت خیال فراموش کردنش به سرم نزند، من را شهید زین‌الدین صدا می‌کرد.

همیشه می‌گفت چند بار رفته حرم امام رضا، دعا کرده بتواند سیگار را ترک کند ولی نتوانسته. این بشر هر چه می‌گفت احترام من بهش چند برابر می‌شد. داستان حرم امام رضایش را من برای همه تعریف می‌کردم. یک بار فهمیده بود دو تا از بچه‌های مسجد قایمکی چند نخ سیگار کشیده‌اند، گرفته بود ادبشان کرده بود، آنها هم اعتراضی نکرده بودند و با این اتفاق احترامشان به همیشه چند برابر شده بود، خودشان آمدند این داستان را برای من تعریف کردند. 

یک بار که با هم می‌خواستیم برای تفریح برویم اطراف شهر، یکی از بچه‌ها گفت عجله دارد و باید زودتر برگردد. همیشه برگشت بهش گفت اگر می‌خواهی با منت بیایی همین الان برگرد خانه و این پسر تا آخر تفریحمان هیچ چیز نگفت. دفعه‌های قبل که همیشه نبود این حرف را می‌زد و منتی روی سر ما می‌گذاشت که من دارم لطف می‌کنم با شما می‌آیم و آدم مهمی ‌هستم و عجله دارم. ما هم دائما نگران بودیم که خدایا این دیرش شده و همه اش تقصیر ماست، همیشه خوب ادبش کرد. من این اعتماد به نفس را نداشتم که روی کسی دست بلند کنم ولی همیشه این کار را می‌کرد دنبالت می‌کرد و یک اردنگی بهت می‌زد. همیشه وقتی کنارش بودیم یک ترس شیرینی داشتیم، یک تکه‌ای می‌پراندیم و فرار می‌کردیم.

بچه‌های مسجد برنامه‌ای داشتیم که هر چند وقت یک بار به آقای اکبری که بزرگتر ما بود و کارهای فرهنگی می‌کرد سر می‌زدیم، بعضی از بچه‌ها اگر مشکل مالی هم داشتند با آقای اکبری در میان می‌گذاشتند، واقعا مرد خوبی بود. همیشه دیگر بزرگ شده بود، به این جلسات نمی‌آمد. یک بار بهم گفت چند وقتی هست که بیکار است و آقای اکبری هم از این قضیه خبر دارد، می‌ترسد اگر به دیدنش بیاید خیال کند به طمع چیزی آمده و دنبال کار یا پول است. این بشر فوق‌العاده بود.

چند سال بعد، همیشه، سیگار، لب‌هایش را سیاه کرده بود و زورش را ازش گرفته بود. دوستان نابابش بیشتر شده بودند یا شاید هم از اول تعدادشان زیاد بود و من خبر نداشتم. روابط ناسالمی‌ داشت و من که حالا بزرگتر شده بودم خاطراتش را برایم تعریف می‌کرد. همیشه‌ای که به دیدن آقای اکبری نمی‌آمد تا خیال نکنند طمعی دارد یک بار بهم زنگ زد و ازم پول قرض خواست. خبر داشتم که از چند تا از بچه‌های دیگر هم پول خواسته بود و منتظر بودم نوبت به من برسد. میانه‌اش با پدرش به هم خورده بود و به دنبال کار در شهرهای مختلف می‌گشت، به هر کاری تن نمی‌داد و شغلش باید باب طبعش می‌بود. من که نمی‌توانستم کاری برایش انجام دهم ولی چند باری که دیدمش متوجه شدم دیگر آن نگاه سابق را به من ندارد و دنبال این است که اگر بشود کمکی از من بگیرد. بدون اینکه قصدی داشته باشم رابطه‌ام باهاش  کمتر شد و امروز که بررسی کردم شماره‌اش را به اسم همیشه دیگر نداشتم. یک شماره ازش دارم که به اسم و فامیلی‌اش ذخیره کرده‌ام. حالا دیگر یک پسر 10 ساله دارد و شکمی ‌برای خودش آورده، دیگر از یال و کوپال جوانی‌اش خبری نیست.

حمید پسر بدی نبود ولی فوق‌العاده هم نبود، من در موردش اشتباه کرده بودم. هنوز هم وقتی همدیگر را می‌بینیم با صدای بلند داد می‌زند سلاااام شهید زین‌الدین، من هم بهش گیر می‌دهم که چه شکمی ‌آورده‌ای حمید. حمید حرف‌های گنده می‌زد ولی من نمی‌دانستم نه هر که سر بتراشد قلندری داند. فلوید می‌ودر که بوکس باز است و در تمام عمرش به هیچ کس نباخته گفته بود من بزرگترین بوکس باز تاریخم و حتی از محمدعلی کلی هم بهترم. مایک تایسون گفته بود می‌ودر اگر مرد بود بچه‌هایش را خودش به مدرسه می‌برد. حالا دیگر مرد برای من کسی است که بتواند از خانواده‌اش محافظت کند نه اینکه بدون رضایت پدرش سیگار بکشد و حرف‌های گنده گنده بزند. اگر مرد هستید به هر قیمتی شده پدر و مادرتان را از خودتان راضی نگه دارید و از خواهر و برادرهایتان محافظت کنید.

+ این عکس برای من غم انگیزه چون دو تا برادر کوچک‌ترم این طرف عکس تنها نشسته‌ن و من قاطی بچه‌های دیگه خوشحالم، نشون میده من هم اون موقع مرد نبودم. 

۹۵/۱۱/۰۱
هایتن

نظرات  (۸)

این عکس از ظاهرش برمیاد مربوط به چهل سال‌ پیش باشه، شما هم که تو عکس حداقل هیفده هیجده رو نشون میدی، یعنی الان شصت سالو داری؟ درست میگم؟!

پاسخ:
دارین شوخی می کنین با من :)
نه این عکس مال ده دوازده سال پیشه، سیاه و سفید شده قدیمی به نظر می رسه
کاش میشد داداشم پاراگراف آخر رو بخونه :(
پاسخ:
شمام به نظرم باید از داداشتون حمایت کنین، می دونم خوب بودن مسئولیت سنگینیه و یکی باید باشه که از خود ما حمایت کنه ولی در آینده از اینکه تو این روزهای سخت باهاش مهربون بودین خوشحال میشین
من تا جایی که تونستم ازش حمایت کردم ولی بالاخره آدم خودشم باید بخواد !
کامنت کازیمو :)))
بدم نمیگه هااا:)) عکسه قدیمی به نظر میرسه :)
پاسخ:
ان شالله خودشم می خواد
البته کازیمو حقم داره مثل یه آدم شصت ساله شروع کردم به نصیحت کردن، حرفای گنده تر از دهنم زدم تو این پست :)
برای اون سن این چیزها خیلی جذابیت داره. گنده رفتار کردن و گنده حرف زدن
و میخوان به هر نحوی ثابت کنن که بزرگ شدن و خودشونو قاطی هرچیزی میکنن
یا سیگار می کشن، یا دنبال سیاسی بازی میرن، یا دختر بازی، یا ازونور بوم میوفتن و میخوان عالم ربانی بشن.

و اگه همون حمایت خانواده یا راهنماییهای یه آدم درست نباشه، تا سالها سردرگم دور خودشون میچرخن و نمیفهمن چی میخوان
پاسخ:
این چیزیه که الانم وجود داره و معیارا درست نیست کسایی که حرفای گنده می زنن بهشون بیشتر بها داده میشه 
دختر بازی و عالم ربانی :)، اونا که حرفه ای هستن جفتشو با هم انجام میدن :))
واسه آدمایی که از وقتی یادشونه درگیر ساخت و ساز خودشونن سخته به گذشته نگاه و کردن دیدن نقص ها یا اشتباهاتشون...
حتی فکرهای اشتباه گذشته هم گاهی میتونه آدمو از خودش تو "حال" ناراحت کنه
انگار بدون توجه به سن وسال و شرایط خودش تو آینه نگاه کنه و بگه: اصلا ازت انتظار نداشتم اینکارو بکنی، حتی اگه 10 سالت بوده باشه! تو فرق داشتی!!!
پاسخ:
خوب ما معمولا از روی عمد اشتباهی رو مرتکب نمیشیم واسه همین نباید خیلی تاسف بخوریم باید بتونیم شرایط رو درک کنیم و دلیل این اشتباهاتمون رو بفهمیم
من بعضی وقتا نوشته های 18 سالگیم رو می خونم حالم به هم میخوره :))
حس خوبی به این پست دارم ، راستش اینکه از سطر به سطر و کلمه به کلمه پست که عبور میکردم و تناقضات رو درک میکردم حس میکنم تو روابطم تاحدودی موفقم ، قیاس این پست با خودم و اطرافیانم به همه چی امیدوارم کرد :)
در نظر من اینجور "همیشه ها" جذاب ان ولی کامل نه . 
برادراتون خیلی غریبانه گوشه عکس هستن ، شما به نظر بزرگتر میایین و در اینصورت این دوری در عکس ناراحت کننده تره. ..
پاسخ:
خوب من شاید یه اصلاحیه برا این پست بنویسم که حمید واقعا پسر خوبی بود ولی خوب هیچ کس نمی تونه ادعا کنه من این ایرادهای کوچیک رو دارم و این ایرادها همینطور کوچیک می مونن، حمید ایرادای کوچیکش با بزرگ شدنش بزرگ شد، ما هم باید مواظب ایرادای کوچیکمون باشیم :)
در مورد برادرام خوب من عاشق برادرام هستم ولی اینطور نیست که مثلا خیلی قربون صدقه هم بریم :) این نکته ای که تو این پست اشاره کردم یه نکته ریزی بود که خوب اون موقع بهش دقت نکرده بودم باید می کردم
تغییراتی که شامل حال من میشن به حدی به وفور اتفاق می افتند و به حدی شدید هستند که باعث میشه حس کنم ثبات ندارم. اما هیچوقت از کسی خیلی خوشم نیامده در حدی که به حیث الگو درنظر بگیرمش و بعد پشیمان شوم. اوه! یکبار با یک دانشجوی ارشد جامعه شناسی دوست شده بودم که از قضا به شدت متعصب و مذهبی بود و من مثل استاد و رهنما بهش نگاه می کردم. تا وقتی داخل گود بودم چیزی نمی فهمیدم. اما بعد تر ها متوجه شدم که عجب! طرف آدم ها را به دسته های مختلف و بزرگِ مرد و زن، مسلمان و غیرمسلمان، شیعه و غیرشیعه، و .... تقسیم می کرد. با یادآوریش مصمم شدم که تحت هر شرایطی دیدم را نسبت به آدم ها فقط به همین آدم بودنشان محدود کنم. 
من در عرصه ی بخشیدن آدم ها خیلی قوی نیستم. به همین خاطر حسم نسبت به بدی آدم ها هم معمولا ثابت می ماند. 
پاسخ:
من یک مقدار یک طرفه به ماجرا نگاه کردم چون نیتم بیان این واقعیت بود که نباید ایرادهای به ظاهر کوچکمون رو دست کم بگیریم و هم اینکه دو صد گفته چون نیم کردار نیست و حمید باید از یک جایی شروع می کرد به عمل کردن. با همه اینها حمید واقعا پسر خوبی بود و هیچ وقت بد من رو نخواست. همیشه مثل یک برادر بزرگتر ازم حمایت می کرد و من وقتی کنارش بودم احساس قدرت و اعتماد به نفس می کردم. هیچ وقت من رو ناامید نکرد و بهم ضربه نزد، روزهایی که با حمید بیرون می رفتیم به ما خوش می گذشت. ولی خوب مسیری که در پیش گرفت مسیر خوبی نبود. 
از یک جایی به بعد دیگه صحبت بخشیدن نیست و ما تبدیل به یه سری آدم واقع بین می شیم که می فهمیم هر کس در کنار خوبیهایی که داره ایرادهایی هم داره، خیلی از ایرادها هم اینطور نیست که با بخشیدن درست بشه باید اونو پذیرفت و با هر کس به اندازه خودش تعامل کرد
وقتی ازتون کمک خواست کمکش کردین؟
پاسخ:
اون موقع کمکی از دستم برنمی اومد کلا هم خوش ندارم رابطه دوستی به سمت مسائل مالی کشیده بشه 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">