کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
پیوندها
جمعه, ۶ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۲۸ ب.ظ

جشنواره هفته

جوایز جشنواره اتفاقات هفته به شرح زیر اعلام می گردد:

شگفت انگیز هفته: منتظر تاکسی بودم ولی ترافیک زیادی بود چند تا تاکسی آمدند ولی مسیرشان به من نمی خورد. 200 متری تا میدان پیاده رفتم و باز هم منتظر تاکسی شدم همان چند تاکسی که چند لحظه پیش از روبرویم رد شده بودند دوباره از روبرویم رد شدند و هنوز هم مسیرشان به من نمی خورد. این قسمت که هنوز هم مسیرشان به من نمی خورد خیلی شگفت انگیز نبود، قسمت شگفت انگیزش تکرار تاریخ بود، از این اتفاقات فقط یک بار در طول زندگی هر کس می افتد. 

متفاوت هفته: یک پیرمرد سوار تاکسی شد گفت می خواسته پیاده برود از بس که تاکسی گیرش نیامده، این که بالاخره ماشین گیرش آمده نعمتی است. بدون مقدمه به راننده گفت اگر از این هزارها میلیاردی که می خورند یک میلیاردش را به من می دادند دیگر سر کار نمی رفتم و در خانه می نشستم. از کنار یک پادگان رد شدیم گفت همین چند سال پیش با کلاشنیکف اینجا نگهبانی می دادیم از ترس اینکه نکند خدای نکرده شاه برگردد، چه می دانستیم قرار است اینطوری بشود. گفت آمدنی یک مردی دیده که نه پیر بود نه جوان بود داشت گریه می کرد، در یکی از موسسه هایی که منحل شده صد هزار تومان پول داشته که الان تکلیفش معلوم نیست. گفت در جبهه یک رفیق داشته که خیلی خوشگل بوده ولی بعد که ترکش خورد یک چشمش ترکید دیگر خوشگل نبود، دولت باید به اینها برسد. می گفت حقوق ها را هنوز نریخته اند، قدیم ها آخر ماه سر وقت می ریختند،  پسرک دوازده ساله ای کنارش نشسته بود و یک بادکنک را خط خطی کرده بود و طناب پیچی اش کرده بود دستش گرفته بود برگشت بهش گفت پسرم می خواهی با این توپ بازی کنی؟ گفت نه این کاردستی ام است. موقع پیاده شدن برای پسرک آرزو کرد نمره خوبی از کاردستی اش بگیرد، قسمت متفاوتش این بود که زیاد حرف می زد بدون اینکه به مخاطبش توجه کند.

خوب هفته: به طور مشترک تقدیم می گردد به: سر تصمیمی که گرفتم هستم هنوز و برادرم یک فیلم کوتاه از نازنین زهرا برایم فرستاد که برای من گرفته بود. داشت روی مبل ها دستمال می کشید و به خیال خودش تمیزشان می کرد. 

بد هفته: یک جایی مهمان بودیم تنها نبودم مهمانی بیشتر از دو ساعت حسابی کلافه ام می کند. آخرها از شدت عصبانیت داشتم مثل گاوهای وحشی فوت می کردم. این اتقاقات مجبورم می کند به انتخاب ناگزیر بین محدود کردن ارتباطاتم و روابط خانوادگی و علایق خودم و آینده تحصیلی ام به طور جدی فکر کنم.

 امیدواری هفته: یکی از مقالاتم Accepted with minor revision  شد حالا اگر اصلاحات را قبول کنند پذیرش نهایی می شود. برای اینکه بتوانم دکترایم را دفاع کنم باید مقاله پذیرفته شده می داشته باشم.

جمله قصار هفته: این حرف ها که صاحبان وبلاگ می گویند نظرات مخاطبان برای من اهمیتی ندارد و من حرف هایم را می زنم مزخرف است. من بارها سعی کرده ام سر صحبت را با راننده های تاکسی باز کنم یا برعکس آنها تلاش کرده اند مثلا گفته اند هوا خوب است گفته ام بله هوا خوب است گفته اند ترافیک زیاد است گفته ام بله ترافیک زیاد است گفته اند مردم خیلی بد رانندگی می کنند گفته ام بله مردم خیلی بد رانندگی می کنند. خیلی سعی کرده ام ولی نتوانسته ام نکته مشترکی برای صحبت کردن پیدا کنم. اینطور نبود که قضاوتش برایم مهم باشد اصلا حرفی نداشتیم با هم بزنیم. در مورد وبلاگ هم زیاد فکر می کنم که چه حرفی داریم با هم بزنیم؟ (جایزه متعلق به همین جمله آخر بود)

یک جایزه غم انگیز هفته هم بود که برنده ش رو اعلام نمی کنیم ولی جایزه ش رو مخفیانه بهش میدیم. 

۹۵/۱۲/۰۶
هایتن

نظرات  (۱۰)

جشنواره هفته ایده جالبیه . حداقلِ نتیجه اش مرور هفته است ...
پاسخ:
از دوره لیسانس یه همچین تمایلی در من بود که حتی هر روز این کارو بکنم :)
۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۱ خانم فـــــ
واقعا با آدمهایی که نمی شناسیم چه حرفی میتونیم داشته باشیم در حالیکه
حتی
با آدم هایی هم که میشناسیم حرفی نداریم!
چقدر فیلسوفانه ی افسرده طوری گفتم
 
پاسخ:
نه من اگه شروع کنم حرف بزنم چرت و پرت زیاد می تونم بگم 
اون روز به یکی از دوستام زنگ زده بودم از این داستانا و اتفاقای اخیر می گفتم براش، دو ساعت حرف زدم بعد بهم گفت یه رمانی چیزی از اینا بنویس :)

به یارو میگن بگو افسرده طوری!
میگه افسرده طوری
 میگه چیپس چی توز موتوری :))
تبریکات بابت مقاله :)
آخری سوال بود؟ 
ینی برای شما مهمه و سوالتون جدی بود یا استفهام انکاری بود و حرفی برای گفتن ندارین با ما مخاطبان؟ :)))
پاسخ:
ممنون، حالا جواب نهاییش بیاد بعد بگین شیرینی شیرینی :))
من که جواب خودمو می دونم قبلنم گفتم با چند نفر به صورت همزمان نمی تونم حرف جدی بزنم می تونم با شما مخاطبان شوخی بکنم :)) ولی برام سخته حرف جدی از نوعی که تو این وبلاگ می زنم رو بزنم 
میگن چیزی که ته نداره نباید ادامش داد 
به نظر شما وبلاگ ته داره ؟ هدف اخر از وبلاگ نویسی چیه ؟میخوایم به چی برسیم که وبلاگ مینویسیم ؟چرا همینارو رو کاغذ نمینویسیم ؟ چرا برامون مهم که کس دیگ ایم این متنارو بخونه ؟
من خیلی ازی این سوالا دارم ..نمیدونم چرا اینجا گفتم ولی یاد اینا افتادم ...جواب براشون دارم اما خیلی منظقی نیست و بهشون شک دارم !!
پاسخ:
کی همچین حرفی زده؟! :))

نه وبلاگ نویسی هدف خاصی نداره یعنی من ندارم مثل فیلم دیدن می مونه می تونه کیفیت زندگی شما رو تغییر بده ولی نبودنش کشنده نیست :))
این سوالایی که دارین یه مقداریش به این خاطره که وبلاگ رو زیادی جدی می گیریم ازش انتظار داریم تمام مشکلات بشریت رو حل کنه :))
۰۷ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۰۱ خانم فـــــ
 چی توز موتوری که پفک بود:/
یا من خیلی وقته پیام بازرگانی ندیدم؟!!! 
پاسخ:
شما به اینا کاری نداشته باش، قافیه رو حال کردین؟ :))

۰۸ اسفند ۹۵ ، ۰۸:۵۰ خانم فـــــ
عاره اصلا قافیه در حد شاهنامه :)))
توصیه من ب شما جوانان این است که سریعتر دفاع بنمایید چیه آخه دانشگاه!
تا کی درس آخه؟
زندگی آنقدر باگ داره که با درس خوندن حل نمیشه!
(بخشی از وصیت نامه یک ملول همیشه مخالف) 
پاسخ:
شاهنامه :))
رستم که چه عرض کنم فردوسی هم سپر انداخت پیش پای قافیه سازی من :)
این دفاع کردن که به استاد مربوط میشه من خیلی وقته دوست دارم دفاع کنم و قبلا به اون نتیجه ای که شما گفتین رسیدم 
بعد اونوخ ماها کاری غیر از درس خوندن بلد نیستیم آخه :)
آخ آخ آخ، راست میگین، ما غیر از درس خوندن کاری بلد نیستیم، من میخوام بعد از این دکترا ، دوباره کنکور بدم تو یه رشته دیگه دوباره دکترا بگیرم، 10 سال دیگه مشغولم :-)
پاسخ:
منظورتون اون انتخاب ناگزیره بود که باید درسو انتخاب کنیم؟
نه تو رو خدا، حالا منم می خوام یه دکترای دیگه بخونم ولی دیگه تو ایران همچین اشتباهی نمی کنم :))
به پدرم میگم میخوام برای پست دکترا برم خارج از کشور،  فرصت که نذاشتید برم، گفت اجازه ادامه تحصیل نداری دیگه ، میگن هر غلطی میخوای بکنی برو خونه شوهرت :)) دیگران انگار بیشتر از من خسته ان :))
البته من هم دیگه دوست ندارم تو ایران دچار همچین اشتباهی بشم :(
پاسخ:
حالا اون قسمت غلط کردنش که نه ولی به نظر من کلا حق با پدرتونه :))
حالا ان شالله اگه خارج برین خیلی بهتره، دکتری خوندن تو ایران به درد این مدیرا می خوره که حقوق میگیرن و بورس میشن و آخر سر هم چیزی به بی سوادی شون اضافه نمیشه فقط رتبه شون بالا میره و یه عنوان دکتر کنار اسمشون میاد :)
جشنواره ی این هفته چی شد؟
پاسخ:
یه نظر شما اتفاقات اونقد زیادن که نمی تونم از بینشون انتخاب کنم یا اونقدر کمن که چیزی نیست در موردش بنویسم؟ :)
نظری ندارم فقط گفتم یه کامنت بذارم که یادم نره کدوم پست ها رو خوندم کدوما مونده! یه جورایی این کامنت گذاشتن ها برا من مثل تا کردن گوشۀ کتاب میمونه که بدونم ادامه شو از کجا باید شورع کنم! :)
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">