کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱۲ بهمن ۹۶، ۱۱:۰۰ - صحــ ـــرا
    :)
  • ۸ بهمن ۹۶، ۱۳:۵۷ - بق بقو
    :))
پیوندها
پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۵۳ ق.ظ

پیر ولی خوب هنوز

سلام

هفته پیش تو تلگرام با ریحانه صحبت می‌کردم می‌گفت سرما خورده صداش عوض شده به کوثر که زنگ زده بود اونو نشناخته، گفتم فردا بهت زنگ می‌زنم ببینم من می‌تونم بشناسمت یا نه. فردا بهش زنگ زدم، میگم من که شناختمت پس چی الکی میگی صدام عوض شده؟ میگه خب شما به مامانم زنگ زدی گفتی گوشی رو بدین به ریحانه، معلومه که می‌شناسین.

سوم خرداد تولد یاسین بود، هشت سالش شد. کیک تولد رو که آوردن رفتم نشستم پشت کیک گفتم این کیک تولد منه گفت نه خیر مال منه، گفتم بیا شمعا رو بشمریم. شمردیم شد هشت تا، گفتم خب هشت چهار تا میشه چند تا؟ بعدش خودم ادامه دادم که میشه 32 تا، پس دیدی کیک تولد منه. می‌گفت نه خیر، منم داشتم از همه می‌پرسیدم که هشت چهار تا میشه چند تا؟

اون شب مسجد بودم بعضی از پیرمردا آخر صف روی صندلی نماز می‌خونن، یه پیرمردی که تو صف جلو کنار من ایستاده بود برگشت رو به عقب به یه پیرمرده دیگه گفت ببین یکی از صندلیا کم شده (یعنی صاحبش به رحمت خدا رفته)، فردا نوبت توئه. 

۹۶/۰۳/۱۱
هایتن

نظرات  (۸)

سلام
فک کنم اون پیرمرده پیریای خودتون بوده احتمالا:دی
پاسخ:
سلام 
منظورم یه پیرمرد شوخ طبعه که هنوز مثل بتمن قویه و با مرگ شوخی می کنه :)
:))))
کلی خندیدم با این پست
پاسخ:
:))
از بس ناله و شیون کردیم این چند وقت :))
واقعا انتظار داشتین با علم به اینکه پشت تلفن ریحانه است نشناسیدش؟؟ ولی من یه بار صدام گرفته بود و رخ تو رخ با دایی بودم، اصرار داشت که حس میکنه نمیشناسه منو :)
حالا هشت تا میشه چندتا؟؟
حاج آقا دوستاشو به صف کرده ها
پاسخ:
داشتم باهاش شوخی می کردم، یکبار که تولد ده سالگیش بود زنگ زدم بهش میگم سلام زن داداش خوبین؟ میگه وا عمو من ریحانه م گفتم وای چقدر بزرگ شدی من فکر کردم مامانتی :)
آخرشم حرف یاسین شد نذاشت برا من تولد بگیرن :)
اینکه در مورد مرگ شوخی کردن برا من جالب و الهام بخش بود :))
نه من بیشتر از این جنبه مردم آزاریش گفتم:دی که شبیه بودین تو مثال دوم و سومتون:دی
پاسخ:
و اما بحث شیرین مردم آزاری :))
راس میگین اون پیرمرده هم بهش می اومد شیطون باشه :)
زندگی رو زندگی کنیم... با هر سنی.
پاسخ:
از روی ناچاریه، قرعه ی فال به نام مای دیوانه زدند :)
وااااااااااااای توی این پست چقد اطلاعات کسب کردم!! خخخ!
کلا دوست دارم نویسنده های وبلاگ هایی رو که برام جذابن بشناسم! واسه همین چون خیلیاشون خودشونو پنهان میکنن معمولا وبلاگ هیشکی رو نمیخونم! حالا اینو دیگه شروع کردم و به صورت عقب گرد دارم برمیگردم به بدو خلقتتون!! :)) ببینم چی میشه دیگه!
پاسخ:
حالا من یه شفافیت زیادی دارم معمولا، یعنی این روزا که کمتر در مورد خودم می نویسم کلی محافظه کاری می کنم چون خب معمولا بازخوردا اشتباهه
من دارم برمیگردم به نوشته های عقب! امیدوارم آخرین پستی که میخونم که میشه اولین پست شما یه بیوگرافی کامل با چند عکس در انتظارم باشه! 😅 آرزو هم بر من عیب نیست😅😅
پاسخ:
حالا می خواین یه چند تا پست رو نگه دارین که یه بهانه ای برای ادامه زندگی داشته باشین، همون بحث امیدواری و اینا :)
فک بدی هم نیست اما کاش آخرش (اول شما) قشنگ باشه 😅
پاسخ:
قصه ش اگه ایرانی باشه آخرش حتما قشنگه :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">