کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱۲ بهمن ۹۶، ۱۱:۰۰ - صحــ ـــرا
    :)
  • ۸ بهمن ۹۶، ۱۳:۵۷ - بق بقو
    :))
پیوندها

دو روزی مسافرت بودیم، عروسی علی بود. همان که سال اول کارشناسی سبیل می‌گذاشت و قد بلند و بدن تنومندی داشت، برای من دنبال آهنگ‌های ترکی می‌گشت. چه می‌دانم، شاید چون از راه دوری آمده بودم شبیه جواهری در قصر بودم. مشهد و نیشابور رفته بودیم. با قطار رفتیم و با هواپیما برگشتیم.

هزاران سال پیش، شان ژانگ یا هم مثل من از راه دوری آمده بود و در مسیر جاده ابریشم از نیشابور هم گذشت. به قیافه‌اش نمی‌آمد (دندان‌های جلویش دراز بود) اما هر چه بیشتر آدم‌های اطرافش را می‌دید بیشتر متوجه می‌شد یک فرمانده بی‌لشکر است. این که یک فرمانده بود خوشحال‌کننده است ولی اینکه بی‌لشکر بود غم‌انگیز است، حالا دیگر قضاوت با خودتان، این یک داستان شاد است یا غم‌انگیز. 

۹۶/۰۹/۱۷
هایتن

نظرات  (۴)

خب این بستگی به این دارد که باقی جوانب داستان چطور باشه؟ مثلا اینکه حقوق فرمانده ی با لشکر با حقوق فرمانده ی بی لشکر چقدر تفاوت دارد؟ اگر نداشته باشد که دومی بهتر است!‌ مسوولیت کمتری دارد. 
شما از عروسی علی خوشحالید یا ناراحت؟ 
پاسخ:
نمی دونم شاید بهتر باشه این عادتم رو کنار بذارم که با تمثیل و داستان حرفام رو می زنم، یک مقدار باید مستقیم حرف بزنم
به هر حال این داستان برای کسایی بود که احساس می کنن شرایط باعث شده به چیزایی که لایقش هستن نرسن
ولی حق با شماست بعد از اینکه رسیدن تازه مسئولیت ها بیشتر میشه :)
علی الان فرمانده یه لشکر دو نفره شده، لیاقتش رو هم داشت من براش خوشحالم :))
۲۴ آذر ۹۶ ، ۰۸:۵۸ آرتمیس ‌‌
آره بنظر منم مثال‌هاتون خیلی منظور مدنظرتونو نمی‌رسونه. الان همین متنو دو بار خوندم و بازم دقیق نفهمیدم چی میخواین بگین. تو چند تا پست دیگه هم همینجوری شدم :) نپرسیدم یعنی چی، چون بنظرم هرچی نویسنده بخواد بگه میگه دیگه، سؤال نداره دیگه :)
جدا از اینکه بعضی پست‌ها رو نمیفهمم، خیلی خوب می‌نویسید.
پاسخ:
معمولا دوست ندارم منظور اصلیم واضح باشه یعنی خب اینطوری که نیاز به داستان و اینا نیست، یه بار می خواستم یه داستان در مورد یه خر و یه اسب بگم بعد گفتم خب این که تابلوئه خره منم، داستانو نگفتم :) خودم اهل این نیستم زیاد سوال بپرسم، ولی اگر می خواستم برای سوال پرسیدن مجوز بدم یکیش رو هم به شما می دادم، هر چقدر خواستین سوال بپرسین :)
ممنون، برام باعث خوشحالیه که خوب می نویسم :)
 

حالا این جناب شان ژاک یا اهل کجا بود و برا چی رفته بود نیشابور؟ اونم واسه عروسی دعوت بود؟؟🤔
پاسخ:
شان ژانگ یا (ژانگ یا به چینی یعنی دندان دراز :) )، هیچ چی دیگه مثلا محافظ یکی از این کاروانا بود که از جاده ابریشم رد میشد، اتفاقی تو نیشابور با هم آشنا شدیم :)
خوش بحالتون! من همیشه ارزو داشتم یه چشم بادومی از نزدیک ببینم! 
پاسخ:
واقعنی که ندیدم مثلم گفتم  :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">