کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۷ شهریور ۹۷، ۰۱:۱۶ - Toktam Rashidi
    :))))
پیوندها
شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۲۲ ب.ظ

منظومه‌ی الاغ و اسب

عصر یک روز گرم تابستانی بود غبار گله‌هایی که از صحرا بر می‌گشتند از خودشان عقب می‌افتاد.  پشه‌ها بی آنکه دنبال چیزی باشند عابران را کلافه می‌کردند. آن روز داشت از قانع کردن خورشید برای اینکه کمی بیشتر بماند ناامید می‌شد.

اسب دیرش شده بود، با چوپان به خانه برمی گشت. تا عصر آفتاب به مغزش تابیده بود و باید میان مشتی گاو و گوسفند به روستا برمی‌گشت. اگر وضعیت هر روزش این نشود اتفاق وحشتناکی نبود.

به کجا چنین شتابان! الاغ از اسب پرسید. اسب عجله نداشت اما قدمهایش بلند بود، از اینکه الاغ هم شعر می‌دانست تعجب کرد.  به شوخی گفت نسیم سوارم شده، دارد می‌رود جایی. شوخی پیش پا افتاده‌ای بود ولی انتظاری زیادی هم از الاغ نداشت. الاغ قدمهایش را تندتر کرد تا با اسب هماهنگ شود. اسب گفت خسته به نظر می‌رسی! الاغ گفت از صبح تا شب مثل یک قاطر کار می‌کنم هیچ پاداشی در کار نیست، اگر همدمی داشتم بهتر کار می‌کردم. اسب خنده‌اش گرفت خنده‌اش که تمام شد دندان‌هایش را به هم فشرد و نفس نفس زد، آخر بهترین کاری که از الاغ برمی‌آمد چه بود. رو به الاغ گفت میخواهی یک کره خر دیگر را مثل خودت بدبخت کنی؟ الاغ به وضوح ناراحت شد. اسب ناراحتی او را که دید خواست شوخی‌ای بکند با سم‌اش به پشت الاغ زد. الاغ بی هوا جفتک انداخت. اسب باز هم شیهه‌اش گرفت و این دفعه تندتر نفس نفس می‌زد. الاغ از بابت جفتک بی‌موردی که انداخته بود سرافکنده شد، گفت دل خوشی داری حال ما را نمی‌دانی. اسب گفت با یک الاغ شاعر زودرنج طرفم. الاغ با پای راست عقبش پای چپش را خاراند. رو به اسب کرد و گفت هر روز همین ساعت از اینجا نسیم را سوار می‌کنی؟ اسب گفت زیادی داری تند می‌روی، سرش را بالا انداخت و بعد از اینکه یک سم دیگر به الاغ زد چهار نعل دور شد.

آن طرف‌تر، گوسفندی که مکالمه‌ی آنها را شنیده بود، فریاد زد هی الاغ! اگر خواستی من هر روز همین ساعت از اینجا رد می‌شوم.

۹۶/۱۱/۰۷
هایتن

نظرات  (۴)

۰۸ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۱۹ طاهر حسینی
:)
پاسخ:
:)
:))
پاسخ:
:)
۱۲ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۰۰ صحــ ـــرا
:)
پاسخ:
تمام چیزی که این پست گیرش اومد یه لبخند بود :)
بازخوانی!

چون بقیه فقط لبخند زدن، من بگم که: "این تمثیلتون خیلی گویا بود! خیلی ها!"
ولی واقعا الاغای بلندپرواز چه گناهی دارن؟ غیر از اینه که ظاهر حقیر و افکار بزرگ دارن؟
پاسخ:
دیدین تو این فیلما یارو می خواد از زندان فرار کنه بعد باید یه شی فلزی با خودش بیاره داخل که باهاش زمین بکنه بعد خب جلو در از این دستگاهای فلزیاب هست اونوخ یارو یه حرکتی می زنه یه قاشق میذاره جیبش یه شی فلزی هم قایم می کنه از دستگاه که رد میشه میگه ای وای ببخشید یادم رفت قاشق تو جیبم مونده بود بعد اون شی فلزی رو می بره داخل

این همه اراجیف گفتم که آخرش برسم به اینکه از این داستان دو تا منظور داشتم منظور اولم دقیقا همونی بود که شما گفتین منظور دومم برا وقتی که بود که اسب قهرمان داستان باشه، مخفی کرده بودم کسی نفهمه :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">