کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۷ شهریور ۹۷، ۰۱:۱۶ - Toktam Rashidi
    :))))
پیوندها
جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۵۴ ب.ظ

لیلی

لیلی دختر زیبایی بود. حتی در آن لباس مندرس با آن روسری که دیگر رنگ اولش معلوم نبود فقط صورت زیبای لیلی پیدا بود. اتاق را داشت جارو می‌کرد، جارو را خیس کرده بود که گرد و خاک به هوا بلند نشود. مدام گوشه روسری‌اش را صاف می‌کرد و به جارو کشیدن ادامه می‌داد. دایی حبیب از شهر قرار بود بیاید خانه‌شان، با دخترش ناهید. خانه بوی خاک گرفته بود. از وقتی که پدرش از دنیا رفته، دایی کمتر بهشان سر می‌زند. مادرش می‌گفت دایی‌ات وضعش خوب نیست خجالت می‌کشد اینجا بیاید.

ناهید، دختر کوچک دایی، ده سالش بود ولی مثل دختران کوچک پنج ساله مدام همراه پدرش بود. در باز بود، حبیب که داخل آمد داد زد کسی خونه نیست، دختر، لیلی، کجایی؟ مامان آهو با آستین های بالا زده از تنورخانه بیرون آمد. لیلی یکبار دیگر ولی این بار با دقت بیشتری روسری‌اش را مرتب کرد و به سمت در عجله کرد. مامان آهو آرام و بی‌تفاوت پیش آمد یا حداقل وانمود کرد حالش اینطوری است. سلام داداش، خوش اومدی. با حبیب دست داد و روبوسی کرد ولی ناهید را محکم در آغوش گرفت و بوسید. سلام عسل عمه، خوش اومدی. ناهید حیران بود صورتش مثل کسی که وسط یک ماجرای بزرگ، بی‌خبر باشد، بی‌حس بود. لیلی با دایی روبوسی کرد، نگاه کن دخترمون چقدر بزرگ شده، دایی گفت. منظورش از بزرگی، تمام خوبی‌های دنیا بود. لیلی شرمش آمد ناهید را ببوسد، از همان فاصله‌ی نزدیک با خنده و شوخ‌طبعی گفت سلام دختر دایی، خوش اومدی. ناهید دیگر تا آخر عمرش لیلی را ندید، از او فقط همین یک خنده‌ی زیبا در خاطراتش ماند.


۹۶/۱۲/۲۵
هایتن

نظرات  (۳)

۲۵ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۲۰ پیمان محسنی کیاسری
چقدر اندازه فونت خوب شده :) 👍
پاسخ:
گفتم که دفعه بعد حرفای درشت می زنم :)
۲۵ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۰۰ اسفنـ ـدونه
عه ... لیلی چی شد؟!
پاسخ:
لیلی چیزیش نشده، اگر انرژیش رو داشتم داستانش رو ادامه میدم :)
۰۱ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۵۴ می‌نویسم از خودم
قلم زیبا و روانی دارید :)
پاسخ:
عقل ندارم که من، یه ساعت میشینم رو توصیف لحظه حیرانی ناهید فکر میکنم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">