کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها
يكشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۶:۰۸ ق.ظ

قسمت ما

چند نفری یک هندوانه‌ی بزرگ خریده‌ایم، من و مهدی و وحید و مرتضی و رسول و آرین. مهدی هندوانه را زمین کوبید و تکه تکه اش کرد.

وحید قبل از همه تکه‌ی بزرگ‌تر را برداشت. از بچه‌گی تعارف نداشت و خودخواهی‌اش را پنهان نمی‌کرد و من ازش متنفر بودم. یک بار بهم گفت دست خودش نیست و رفتارش ذاتا خودخواهانه است. اگر کسی به شوخی یک پس‌گردنی بهش بزند خودش هم یکی می‌خورد، با همه‌ی اینها من را صادقانه دوست دارد و در نظر خودش بهترین دوست من است. توهمی که موش کور در مورد بینایی‌اش دارد. دوست داشتن برایش مثل احساسی ست که به کره بادام زمینی دارد.

مهدی یک تکه‌ی کوچک‌ برداشت. قبل از اینکه چیزی بهش نرسد، عجله کرد. پسرک همیشه شاد است و همان تکه‌ی کوچک را با لذت می خورد، انگار برنده‌ی کهکشان‌هاست. بر عکس وحید، مهدی را دوست دارم اما این موضوع را نمی‌فهمد. لابد هم ایراد از من است که عشق و تنفرم معلوم کسی نمی‌شود. وقتی با هم هستیم از شوخی‌هایم مثل اسب آبی خنده‌اش می‌گیرد اما دل‌تنگم نمی‌شود و در هر لحظه مشغول همان کاری است که انجامش می‌دهد. صورتش شبیه شامپانزه است و وقتی سعی می‌کنم به زور ببوسمش مقاومت زیادی می‌کند.

مرتضی آدم محترمی هست ولی خوب پیش‌دستی می‌کند. با وقاری که انگار بی‌نیاز از هندوانه است تکه‌ی مناسبی را برمی‌دارد. بدون اینکه به پس و پیش کارش فکر کند شروع به خوردن می‌کند. آدم با وقار نفهمی است. خودخواهی‌اش را پنهان می‌کند و معمولا آشکارا به کسی صدمه نمی‌زند. در واقع نفهمی و خودخواهی را با هم دارد و ویژگیهای مثبتش کم است. حتی به شوخی لب به سیگار نمی‌زند اما مخفیانه دنبال سی‌دی فیلم‌های اوریجینال است. در کل آدم متوسطی است و نمی‌شود ازش متنفر بود یا بهش عشق ورزید. اینجور آدم‌ها از یک خیابان سرراست به سمت قبرستان می‌روند.

رسول هیکلش درشت است و منتظر بود ببیند چه کسی پررویی می‌کند. یک پس‌گردنی به مهدی و وحید می‌زند ولی به مرتضی کاری ندارد. بزرگترین تکه‌ی باقیمانده را دهان می‌گیرد و یک نگاه به من می‌اندازد. پس گردنی نشانم می‌دهد، الکی الکی خنده‌ام می‌گیرد. رازی در این شوخی‌های ساده نهفته‌ است که همیشه من را به خنده می‌اندازد.

 آرین تکه‌ی سومش را می‌خورد. قد بلندی دارد آرین و بی‌نهایت خوش‌تیپ است. خودش را لایق تمام محبت‌های دنیا می‌داند و از کسی بابت مهربانی‌اش تشکر نمی‌کند، همیشه سر قرار دیر می‌رسد ولی لعنتی واقعا هم دوست‌داشتنی است و چیزی را مخفی نمی‌کند. آن روز داشت از همکلاسی دخترش که بهش علاقه‌مند شده برایم می‌گفت، می‌گفت دستان دخترک از دستان او خیلی کوچک‌تر است. پسرک، زلال و از خود راضی است و من با اینکه می‌دانم دوستی‌مان به جایی نمی‌رسد دلم برایش می‌رود.

 اما من، همه قسمت خودشان را برداشتند و حتی بیشتر از آن را، من یک گوشه نشسته‌ام و منتظرم ببینم قسمت ما چه می‌شود.


۹۷/۰۴/۰۳
هایتن

نظرات  (۶)

یادم افتاد به متن معروف « آدم ها مثل کتاب می مانند» مرحوم قیصر امین پور.
پاسخ:
حالا دفعه بعد یه متن شبیه این دیدین به جای مرحوم قیصر امین پور یاد من می افتین :))
یه هم اتاقی داشتم که یه قانون رو گذاشته بود تو اتاق!
فلانی(اسم خودش) از همه بیشتر باید بخوره!!!

پاسخ:
مشکل پرخوری داشته هم اتاقی تون :)
پس شمام به قسمت خودتون نرسیدین هیچ وقت :))
ای بابا خب شما هم یه تکه بر می‌داشتید تا منتظر قسمت بمونید تموم شده رفته:))
حالا اسب آبی چجوری میخنده؟:))
پاسخ:
حالا اینکه داستان بود، این اتفاق واقعی نبود، بیشتر می خواستم در مورد قسمت صحبت کنم که هنوز نوبت ما نشده، نشنیدین ملت میگن تا قسمتش چی باشه :)
اسب آبی :))
هندونه کیلویی 2000 تومن چطور دلتون میاد بکوبونیدش زمین!!!!!:)
پاسخ:
زده بود به سرمون خب :)
من در این جمع احتمالا اول با مرتضی هم‌صحبت می‌شدم و کم کم می‌دیدم ازش خوشم نمی‌آید و میرفتم با مهدی حرف بزنم. بعد از مهدی هم خوشم نمی‌امد و می‌آمدم خانه مقاله‌ام را بنویسم :P 
پاسخ:
حالا من خودم رو نمی‌گم، کلا یه گوشه نشستم منتظر قسمتم هستم، ولی آرین چی! خوشتیپ، قد بلند، زلال :))
نمی‌دانم چرا شما اصلا در ذهنم نبودین. اگر بودین اول از همه صد در صد با شما هم‌کلام میشدم. چون بلاخره یک آشنایی نیم نیمچه‌ای داریم. راحت‌تر از هم‌صحبتی با ناشناس است. 
من با آدمای از خودراضی کنار نمیام. برای آرین آرزوی سلامتی دارم اما فکر نکنم حرف زدن باهاش بدون داد و حتی شاید لگد پیش بره :/ 
پاسخ:
خب ترسیدم گفتم شاید ما برگ چغندریم، البته من خودم ترجیح میدم نفر آخر باشم یعنی بعد از من برید به مقاله‌تون برسید، دیگه با کسی هم‌کلام نشید :)
به هر حال اگه دنبال راحتی هستین دور من رو خط بکشین، آدم سختی هستم من :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">