کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها
پنجشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۲۰ ق.ظ

زوبی زوبی

زوبی زوبی یک کبوتر خاکستری بود که هر جمله را دو بار تکرار می‌کرد. سوبی و روبی دوستان و همسایه‌اش بودند، روی درخت چنار مجاور. سوبی یک کبوتر سفید بود و روبی یک کبوتر قهوه‌ای با گردن سیاه و سرخ که از او یک چهره‌ی مردانه ساخته بود. دیشب باد می‌وزید، زوبی زوبی صبح که از خواب بیدار شد سوبی را دید که روی زمین بالای لانه‌اش ایستاده. از شاخه‌ی چنارش پرید و روی زمین کنار سوبی نشست.

-          سلام سلام سوبی سوبی.

-          سلام زوبی، صد بار بهت گفتم اسم من سوبی خالیه، نه سوبی سوبی.

سوبی حالش خوب نبود و به وضوح دل و دماغ زوبی زوبی را نداشت.

-          می دونم می‌دونم سوبی سوبی، یه عادت قدیمیه، یه عادت قدیمیه. لونه‌ت چی شده؟ لونه‎ت چی شده؟ خراب شده؟ خراب شده؟

-          آره دیشب باد زد انداختش، روبی رفته شاخه جمع کنه.

-          درست نمیشه؟ درست نمیشه؟

سوبی مهربان‌تر شد و با لحن محبت‌آمیزی گفت:

-          نه درست نمیشه زوبی زوبی، نه درست نمیشه زوبی زوبی.

زوبی زوبی یک نگاه به لانه‌ی خراب سوبی انداخت. آن روزی که روی لانه‌ی خودش گل و لای می‌ریخت سوبی و روبی بهش می‌خندیدند. حق هم داشتند، گل و لای را ریزه ریزه با دهانش آورد و روی لانه ریخت، صورتش گل مالی شده بود. آنقدر گل و لای روی لانه ریخت که لانه به سه‌شاخه‌ی درخت چسبید.

 در آن لحظه حرفی برای گفتن نداشت ولی نمی‌خواست از آنجا هم برود، هر دو به لانه‌ی خراب خیره شدند و بعد هم با پاهایشان شاخه‌های روی زمین را جابجا کردند، تا اینکه روبی از راه رسید. زوبی زوبی سریع گفت:

-          سلام روبی، سلام روبی.

روبی شاخه‌ای را که در دهانش بود زمین گذاشت و با بی‌حوصله‌گی گفت:

-          سلام زوبی زوبی،

خیلی سریع سرش را چرخاند و رو به سوبی پرسید چرا این شاخه‌ها رو بالا نبردی، من که نمی‌توانم همه‌ی کارها را خودم به تنهایی انجام بدهم. سوبی بغضش گرفته بود و به حرف‌های روبی بی‌توجه بود. زوبی زوبی پرواز کرد و از آنجا دور شد و با خودش گفت من اگر بودم با سوبی سوبی مهربان‌تر بودم، من اگر بودم با سوبی سوبی مهربان‌تر بودم. بعد هم با خودش تکرار کرد بمیرم بمیرم بمیرم بمیرم. وقتی در اوج آسمان پرواز می‌کرد تکرار این کلمه‌ی احمقانه برایش باشکوه می‌نمود.


۹۷/۰۴/۱۴
هایتن

نظرات  (۳)

خیلی قشنگ بود خیلی قشنگ بود.

فقط یه نکته بگم. در داستان  نویسنده باید خودشو کمتر نشون بده و از زبان خودش توضیح اضافه نکنه. مثلا اونجا که میگین زوبی خیلی سخت کوش بود. خواننده از اینکه زوبی گل ها رو ذره ذره با نوکش آورده میفهمه سختکوش بودن زوبی رو  و به جمله اضافه احتیاج نبود.


پاسخ:
خیلی ممنون خیلی ممنون :)
سختکوش بودن زوبی زوبی منظورتون بود :)
ممنون از نکته‌ای که گفتین، اتفاقا دوست دارم داستانام نقد و موشکافی بشه، البته از لحاظ ساختاری نه از لحاظ مفهومی، چون خودم تخصصی تو این زمینه ندارم
به هر حال نکته‌ای که گفتین خیلی نکته‌ی خوبی بود و من اصلاحش کردم. 
چرا اخرش منتظر بودم زوبی زوبی لونه اش رو بده به سوبی؟ 😐
پاسخ:
خب این یه داستان عاشقانه نبود،
مسئله اینه که زوبی زوبی از خودراضیه و برای به دست آوردن سوبی تلاش نمی‌کنه، فکر می‌کنه اون خودش باید به این نتیجه بدیهی برسه
آخی :)  آخرش معلوم نشد که این داستان عاشقانه بود یا نه. حالا چرا سوبی سوبی میگفت "بمیرم بمیرم بمیرم بمیرم"؟

"زوبی زوبی سریع گرفت*" گفت میخواستین بگین؟
حالا توبی کی بود این وسط؟
پاسخ:
داستان عاشقانه نبود توصیف چند دقیقه از زندگی سه تا کبوتر بود، 
یه مادربزرگ دارم که تعریف می کرد که داییم وقتی جوون بود براش یه زنی رو انتخاب کرده بودن (زن دایی الانم) ولی اون دوست نداشته، قبول نمی کرده، اسم داییم یادگاره مادربزرگم رفته بهش گفته یادگار! من بمیرم؟ منظورش این بود که با این کارایی که می کنی دوست داری من برم بمیرم؟
اون گرفت و توبی رو درست کردم غلط ویرایشی بود :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">