کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

اوستا خسرو یکی از بناهای دایی ام بود پیرمردی بود ولی کارش را خوب بلد بود پدرم  کارگر اوستا خسرو بود. پیرمرد قدش بلند نبود بدن تنومندی داشت و یک پایش می لنگید، موهای پرپشتی داشت که به قول پدرم هیچ شانه ای در آن فرو نمی رفت، به موهای اوستا خسرو حسودی می کرد پدرم.  یکبار ازش پرسیدم اوستا چرا دایی ام هیچ وقت پدرم را بنا نکرد؟ گفت پدر تو نمی تواند بنا باشد چون زود عصبی می شود. حقوق بناها سه برابر کارگرها بود آن موقع، خودش خیلی مرد آرامی بود.

با پدرم دوست بود اوستا خسرو را می گویم تنها دوست پدرم بود تنها غریبه ای بود که عیدها با همسرش به خانه مان می آمد پدرم دل و دماغ مهمانی رفتن ندارد ولی او هم عیدها همراه مادرم به خانه ی اوستا خسرو می رفت، از چند روز قبلش به مادرم تذکر می داد که  حواست باشد باید یک سر به خانه اوستا خسرو هم بزنیم. بر خلاف جاهای دیگر این یکی را با میل خودش می رفت همیشه می گوید من راضی ام خانه ی کسی نروم کسی هم خانه ام نیاید.

امشب به پدرم زنگ زدم هر هفته جمعه ها زنگ می زنم. چند وقتی ست کمتر سر کار می رود گفتم بهتر حالا که خانه هستید بروید بگردید گفت کجا بروم گفتم شما که مثل مادرم نیستید جایی را نشناسید بروید پارکی جایی صبح ها یک دور بزنید برگردید گفت آدم دوست جانی می خواهد برای گشتن، اوستا خسروی مرحوم را می گویم خدا رحمتش کند، گفتم خدا رحمتش کند. 

۷ نظر ۲۷ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۲۱
هایتن

ساندرا دختر پادشاه دانمارک بود. بعضی روزها با پیش خدمتش در خیابان های کپنهاگن می گشت شاید بتواند سر صحبت را با کسی غیر از سوفی، پیش خدمتش، باز کند. بیشتر مردم، مثل سوفی، ریاکارانه پیش او متواضع بودند و از آنجا که، مثل سوفی، خیلی باهوش نبودند شوخی های او را جدی می گرفتند.

 یک بار به پیرمرد پارچه فروش گفت:

پیرمرد! جوری نگاهم می کنی که انگار قصد داری به خواستگاری ام بیایی!

پیرمرد نگون بخت به همراه پسرش بی درنگ به پای شاهزاده افتاده بودند و با ناله و زاری التماس کرده بودند شاهزاده آنها را ببخشد. این اتفاق شکست بزرگی برای ساندرا بود.

امروز خبری از آهنگر نبود. ساندرا قبلا دیده بود که صاحب آهنگری پسرک جوانی ست. داستان از این قرار بود که پسرک زودتر متوجه آمدن شاهزاده شده بود و پشت کوره داشت با عجله موهای بورش را مرتب می کرد. قبل از اینکه به پشت کوره بجهد میله ای داخل آن گذاشت تا ساندرا بداند او خیلی زود بر می گردد. آن پشت زیر لب با خودش می گفت: خدای من موهایم خیلی نامرتب است، آنقدر هول شده بود که متوجه نبود صدایش آرام است یا بلند، از خودش پرسید ساندرا روزی چند بار موهایش را شانه می کند؟

با عجله خودش را پیش رساند و سلام داد همزمان خم شد و تکه آهنی را از جلوی پایش کنار زد. ساندرا که نجوای پسرک را شنیده بود در حالی که به میله ی خشمگین داخل کوره زل زده بود از پسرک پرسید:

 تا حالا چند دختر جوان را با موهایت فریب داده ای آهنگر؟

به طعنه می خواست پسرک بداند که حرفهایش را شنیده است. سلستروم، پسرک آهنگر، کمی سرخ شد با اینحال شوخ طبعی اش را از دست نداد و پاسخ داد:

اولین بار است چنین قصدی دارم شاهزاده،

 سوفی به وضوح از جسارت آهنگر عصبانی شده بود ولی ساندرا تحت تأثیر قرار گرفته بود هر چند هنوز فریب موهای قشنگ سلستروم را نخورده بود.

۵ نظر ۲۶ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۵۳
هایتن

سلام

با محمد در شرکت قرار گذاشته ایم در مورد چیزهای خوب صحبت کنیم بنابراین در مورد پسر جوان لالی که هر روز صبح در متروی دروازه شمیران صبحانه به قیمت فقط دو هزار تومان می فروشد و من در این سه هفته ندیدم حتی یک مشتری هم داشته باشد و یا مرد کوری که امروز موقع برگشتن در مترو دیدم و داشت با هر کسی که کنارش نشسته بود حرف می زد و لابد فکر می کرد آدم ها اینقدر دور و برش را گرفته اند که همه جا سیاه است حرفی نمی زنم.

چند روز پیش رفتم یک تشک و پتوی جدید خریدم نوع زندگی ام کاملا یکنواخت است به همین خاطر تغییرات کوچک تفاوت های بزرگی ایجاد می کنند، خواب های متفاوتی می بینم. یک مثال ساده بزنم که راحت تر متوجه شوید یک زیردریایی را تصور کنید که به اعماق ناشناخته رفته است. الان اگر با این مثال واضح متوجه نوع تفاوت نشدید اشکال از گیرنده است.

یک ساعت پیش که برای دویدن به استادیوم دانشگاه رفتم برای اولین بار دو تا روباه با هم دیدم قبلا تکی چند بار دیده بودم اما چیزی در موردشان ننوشته بودم. اینقدر در این وبلاگ در مورد حیوانات حرف زده ام که الان خجالت می کشم بگویم هیکل من بی شباهت به یک خرس نیست. به هر حال این بار اما دو تا بودند از این داستان های عاشقانه بدم می آید مدتهاست دیگر فیلم و سریال عاشقانه نگاه نمی کنم، معلوم نیست کدامشان سر آن یکی کلاه گذاشته است.

تی شرت سبزم سایزش XXXL است خوب شد برای خودم به اشتباه خریده ام وگرنه اگر مثلا برای همسر آینده ام چنین تی شرتی به اشتباه می خریدم امشب و شب های دگر خبری از شام نبود. منظورم را متوجه می شوید یا باز هم مثال بزنم؟

۳ نظر ۲۴ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۱۸
هایتن

سلام

مصطفی دکتری قبول شد و  رفت اصفهان و من را تنها گذاشت.

12 سال پیش، روزهای اول دانشگاه فردوسی، در محوطه خوابگاه ول می گشتم البته از بیرون معلوم نبود ول می گردم، مثلا منظره ی خاصی نظرم را جلب کرده بود. یکی گفت سلام من را می شناسید؟ سبزه بود ریش داشت و صدایش با آقای نظام اسلامی مو نمی زد. گفتم نه، یادم نمی آید بعدش متاسفانه هم گفته باشم آن موقع لهجه هم داشتم و خیلی هم آداب معاشرت بلد نبودم، چند ماه طول کشید قاف را به درستی تلفظ کنم یک بار در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم که متوجه شدم مردم از کجا می فهمند من ترک هستم. به قیافه اش نمی خورد ارومیه ای باشد، خاک بر سرم، نکند از بچه های مسجد محله مان باشد؟ گیج بودم آن موقع، برای اولین بار از خانه دور شده بودم، از تنهایی و بودن با غریبه ها می ترسیدم می مردم.  گفت ما همکلاسی هستیم. جلسه اول درس ریاضی که من بلند شده بودم قضیه اثبات نشده ارشمیدس را اثبات کنم من را دیده بود.

از ترم دوم تا آخر دوره لیسانس هم اتاق شدیم، قول داده بود هیچ وقت نگذارد حوصله ی من سر برود ولی به قولش عمل نکرد. در عوض در تمام آن چهار سال هیچ وقت با سر و صدای او از خواب بیدار نشدم هیچ وقت به خاطر باز بودن کولر سرما نخوردم هیچ وقت موقع خواب چراغ ها روشن نبود. بعضی وقت ها به خاطر مهربانی بیش از حدش از دستش عصبانی می شدم با هم کشتی می گرفتیم من هم زورم زیاد بود می زدمش.

مصطفی بزرگترین حامی من در زندگی ام است. من بارها از دست مصطفی عصبانی شدم ناراحت شدم حداقل سه بار باهاش قهر کردم، برای من خیلی سخت است به کسی اعتماد کنم در واقع به هیچ وجه به کسی اعتماد نمی کنم و به راحتی از دست همه ناامید می شوم، به راحتی چای خوردن. مصطفی تا حالا یک بار هم از دست من ناراحت و عصبانی نشده، البته این هم از ریاکاری اش است حتما شده ولی به هر حال چیزی به رویم نیاورده. الان یکی از کابوس هایم این است که روزی به رویم بیاورد.

نمی دانم شاید چون امشب بهم زنگ زد الان احساساتی شدم وگرنه هنوز هم اگر کشتی بگیریم می زنمش.

۶ نظر ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۵۹
هایتن

سلام

دیروز بعد از ظهر رفتم سه تا تی شرت خریدم نارنجی و سبز و خاکستری. سبز و نارنجی اش روشن نیستند انگار داخل تنور افتاده باشند یا قرن ها بدون استفاده مانده باشند، مال یک شاهزاده بودند که فقط موقع بیرون رفتن با پرنسس آنها را می پوشید. شاید هم شبیه مردی باشند که در یک شب تاریک به تنهایی در یک خیابان نیمه روشن راه می رود.

با اینکه هوا خنک شده است ولی هم اتاقی ام شب ها کولر را خاموش نمی کند و همزمان پتو دور خودش می پیچد چند بار دریچه کولر را بسته ام ولی دوباره باز می کند، دست به یقه که نمی توانیم بشویم، تی شرتم خراب می شود. فقط هم اتاقی من نیست آقای دانشجوی دکتری وارد آشپزخانه می شود و در حالی که فقط به یک لامپ نیاز دارد تمام کلیدها را پایین می زند و علاوه بر لامپ ها هواکش آشپزخانه را هم روشن می کند در حالی که فقط برای یک یا دو نفر می خواهد چای درست کند کتری غول پیکرش را پر از آب می کند روی اجاق گاز می گذارد و شعله را تا انتها بالا می برد تو گویی قوم ابراهیم اند که دوباره آتش عظیمی برپا کرده اند. 

+ عکس بالا من هستم که هر سه تا تی شرتم را پوشیده ام. 

۶ نظر ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۱۸
هایتن

سلام

حالا تا وقتی که حالم خوب نشده باشد نمی توانم خیلی مهربان باشم. یاسین یکی از خواهرزاده هایم است که 6 سال دارد، امیرحسین یک خواهر زاده ی دیگرم است که 3 سال دارد امیرحسین جیغ های بسیار بسیار وحشتناکی می کشد یاسین هم هی می رود بادکنک امیرحسین را از دستش می گیرد او هم جیغ می کشد، انگار همین حالا هم دارند این کار را می کنند. بار آخر به یاسین گفتم یاسین بسته من دیگه اعصابم نمی کشه، زمین تعجب کرد زمان تعجب کرد باد از حرکت ایستاد طوفان تهران منصرف شد آسمان مثل یک شیشه قبل از شکستن مکث کرد.   

 مادرم و زن داداشم و برادرزاده هایم چند روزی تهران بودند (بعضی وقت ها از خودم می پرسم لزومی دارد همه چیز را با جزئیاتش تعریف کنی؟ خوب چه کار کنم نمی شود که  بردارزاده ی دو ساله ام اینجا باشد ولی مادرش که زن داداش من می شود اینجا نباشد) خسته تان نمی کنم من با دیدن خانواده ام حالم خوب نمی شود بلکه با کله در افسردگی فرو می روم، چه تعبیر قشنگی به کار بردم، با کله در افسردگی فرو می روم، اصلا شیرجه می زنم داخل مرداب افسردگی، بعد مرداب که نه ماهی دارد نه مرغابی، مثل قورباغه ها از حشرات تغذیه می کنم. از این به بعد هر موقع صدای قورباغه شنیدید یاد من بیفتید اگر هم مدت زیادی گذشت و صدای قورباغه نشنیدید خودتان صدای قورباغه دربیاورید فقط مطمئن شوید قبل از اینکه صدای قورباغه دربیاورید یاد من نیفتید بعدش یاد من بیفتید.

+ می توانید صدای قورباغه دربیاورید ضبطش کنید و برای زنگ اسمس ازش استفاده کنید. 

۵ نظر ۱۴ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۰۱
هایتن

وقتی این سوال را از خودم می پرسم که من به چه چیزهایی علاقه دارم هیچ کدام از جواب هایم به دلم نمی نشیند.

دیگر غیر از من کس دیگری در این دنیا هست که به هیچ چیز علاقه نداشته باشد؟

من هیچ آهنگی را دوست ندارم هیچ رنگ خاصی را دوست ندارم یک مدت به اشتباه فکر می کردم آبی را دوست دارم تازگی ها متوجه شدم نارنجی قشنگ تر است مخصوصا آن نارنجی که من را یاده قهوه ای می اندازد. سرمه ای رنگ مغروری است که باید منتش را بکشم تا دوستش داشته باشم. از بین غذاها به هیچ چیز نه نمی گویم و باز هم به اشتباه فکر می کردم ماکارونی را دوست دارم چون وقتی کسی ازم می پرسید چه غذایی را دوست دارم باید یک جوابی بهش می دادم. این روزها مطمئنم آبگوشت را بیشتر دوست دارم و هر لحظه ممکن است اگر غذای خوشمزه تری بخورم به آبگوشت هم خیانت کنم.

سلام

من سرگی یوریشنکو هستم 23 سالی هست در زندانهای روسیه گرفتارم الان حتما تعجب می کنید چرا اینقدر فهمیده ام و مثل آدم حرف می زنم.

امروز دیگر قصد ندارم کار مفیدی انجام دهم شاید آخر شب قبل از خواب یک سیب خوردم فقط، البته اگر نوشتن این پست را کار مفید حساب نکنیم. بیایید همه با هم این کار را نکنیم یعنی نوشتن این پست را کار مفید حساب نکنیم همزمان که این متن را می خوانید به خودتان بگویید پسرک بیچاره وقتش را تلف می کند.

آخرش یک روز عاشق کسی می شوم که زیاد حرف می زند.

+ شکست هایی که در نوشتن خورده ام

۶ نظر ۱۳ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۱۲
هایتن

هه تو پشت بیقوش سوار شده بود آنقدر بالا رفته بودند که اگر روز بود دستش به ابرها هم می رسید. هنوز صدای مع مع بزغاله ها را می شنید. به نظر هه تو بزغاله ها بی تربیت اند، حتی وقتی می خواهند لبخند بزنند با صدای بلند می خندند.

 شب بود که بیقوش جرأت کرده بود بیرون بیاید، بوی آبگوشت ننه گلزار زده بود به کله اش. هه تو آبگوشت دوست نداشت با برادرش سر این موضوع بحثش شد و رفت گوشه تنور خانه نشست اما گریه اش نمی آمد. تنورخانه هم وقتی تنورش روشن نیست مثل هه تو موجود بدبختی می نماید، سر تا پایش خاکستر است. ننه شب ها در تنور خانه را به خاطر گربه ها می بندد، مسوما، خواهر هه تو، اگر صبح که در تنور را برمی دارد یک گربه وحشی داخلش باشد زهر ترک می شود. هه تو آمد کنار در چوبی، وقتی بیقوش را دید بهش گفت میشه منو سوار کنی ببری دره کبک ها؟ بیقوش هم که حسابی به کله اش زده بود قبول کرد. نقشه اش این بود که هه تو از ننه بخواهد یک کمی گوشت به بیقوش بدهد، همانقدر که به نظر می رسید خنگ بود، در تنورخانه باز ماند.

آنها از روی پشت بام پریدند و به سمت دره کبک ها راهی شدند. از روی خانه ی یوسوف اینها گذشتند و از صدای پارس های برنی، سگ موسی ترسیدند، بیقوش بی کله نزدیک بود هه تو را زمین بیندازد. از باغ سیب کنار رودخانه که رد می شدند بابا را فانوس به دست دیدند. بابا، به دلیلی که هه تو از آن خبر نداشت، به جوی آب زل زده بود. هه تو برایش دست تکان نداد، امشب نوبت آبیاری آنهاست بابا تا صبح بیدار است.

 از باریکه ی میان باغ ها که گله ی بزها و گوسفندها جدا و گله گاوها جدا هر روز از آنجا به چرا می روند بالا رفتند. هه تو از گاوها متنفر بود چون هر روز باید آنها را به چرا می برد، آنها هیچ وقت سیر نمی شدند. از کنار منبع آب که هه تو همیشه از عمق آن وحشت داشت گذشتند و در سراشیبی کوه کنار بوته های خار که گلهای بنفش دارد کمی نفس تازه کردند. هه تو به گندمزاری خیره شد که در سینه کوه بود و پدرش آنجا را با داس درو می کرد. به بیقوش توضیح داد که او هم چند بار انگشتی های فلزی را دستش کرده و به پدرش در درو کردن گندم ها کمک کرده است. دوباره راهی شدند و سرانجام به بالای دره رسیدند. بیقوش عصبانی بود که فاصله ی بین خارهای بنفش و بالای دره آنقدرها هم که هه تو قول داده بود کم نبود.

با احتیاط از دره پایین رفتند هه تو بیقوش را از مسیری پایین برد که خرسوارها هم از همان مسیر پایین می روند، به نظرش با این کار به بیقوش کمک کرده بود، به اصرارهای بیقوش بیچاره که برایش فرقی نمی کند گوش نکرد. کنار آبشار بلند ابتدای دره نشستند آبشار واقعا خیلی بلند نبود ولی هه تو آبشار دیگری به عمرش ندیده بود. کمی آب به صورتشان زدند سرشان را بلند کردند و اجازه دادند تا باد سرد نوک بینی شان را قرمز کند موهایشان را بنوازد و روی لپ هایشان گل بیندازد. بیقوش بینی اش قرمز نشد ولی.

آخر شب ننه  آمد تنورخانه هه تو را بغل کرد برداشت ببرد در رختخوابش بخوابد، این بچه چرا اینقدر با بقیه بچه هایش فرق دارد؟ در را پشت سرش بست.

۱۳ نظر ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۱۳
هایتن

ارتباط زیادی با دنیای خارج ندارم البته در یک دادگاه صالحه حتما خودم مقصر شناخته می شوم و به مرگی آرام با تزریق دارو محکوم می شوم، بعدها در افکار عمومی تبدیل به یک قهرمان می شوم. نه اینکه با هیچ آقا یا خانم ارتباط با دنیای خارجی آشنا نباشم ولی حرف زدن و ارتباط با دیگران برایم سخت است. آدم ها به نظرم موقع حرف زدن بیش از حد محاسبه می کنند، از حرف های تو برداشت های اشتباه می کنند و سعی می کنند به نیت اصلی تو پی ببرند. حتی وقتی می خواهند به کامنت تو جواب بدهند این کار را به تأخیر می اندازند انگار که تو وقتشان را گرفته ای. مزخرف ترین قسمت این ارتباط های اسمسی و اینترنتی همین است که تو می توانی سه روز بعد به یک نفر جواب بدهی، آن قدیم ها اجداد ما که با هم صحبت می کردند همان جا جوابشان را در پستوی کوچه یا سر خرمن یا کنار چشمه یا حتی دور کرسی می گرفتند.

دوستی داشتم و الان هم دارم که مدام ازم می خواست با هم حرف بزنیم من هم وقتی با کسی حرف می زنم حرف زدن را وظیفه خودم می دانم در مورد همه چیز حرف می زنم در مورد درسم، کارم، کسانی که این اواخر باهاشان آشنا شده ام، در مورد هم اتاقی هایم در مورد برنامه ام برای آینده، نوع نگاهم به جهان هستی، معضلات دنیای امروز، دیدگاهم در مورد رسالت بشریت، در مورد اینکه به دلیل خوبی شب ها دیگر شام نمی خورم به فلانی ایمیل زده ام و دارم شروع می کنم به فلانی علاقه مند بشوم و فلانی به کامنت من اینطور جواب داده، در مورد همه چیز. آن بنده خدا هم بیشتر گوش می کرد و بعضی وقت ها هم نظر می داد. این اواخر متوجه شدم این دوستم حرف هایی داشت که بزند ولی ما را قابل ندانسته در آخرین مکالمه مان بهش گفتم من آدم ساده ای هستم و در مورد همه چیز حرف می زنم ولی شما ماشالله خیلی سنجیده رفتار می کنی، بهم گفت به هر کی دوست داری حرفات رو بزن. همین شد و دیگر هیچ. 

+ عیدتون خیلی مبارک 

۹ نظر ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۱۸
هایتن