کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۷ شهریور ۹۷، ۰۱:۱۶ - Toktam Rashidi
    :))))
پیوندها

۴ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

سلام

حدود 10 تا از وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کردم رو دیگه دنبال نمی‌کنم اگه این وسط کسی بوده که براش مهم بوده دنبال کردن من، بگه دوباره به لیست اضافه‌ش می‌کنم.

خوبم، صبح ساعت چهار از خواب بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد، یعنی یک ساعتی طول کشید تا به این واقعیت پی ببرم. خیلی هم خوب بود بعد از مدتها صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم. یاد اون روزها در خوابگاه که خورشید از آستین پیراهن چهارخونه ام بالا می‌رفت، به خیر. این خونه برای یک نفر زیادی بزرگه حالا نه اینکه 200 هزار متر باشه همه ش 45 متره ولی خوب من هیچ وقت برای خودم حتی یه اتاق هم نداشتم و الان یه خونه دارم که توش ورزش هم می‌کنم. یعنی دیروز که از سر کار اومدم حدود 200 بار طول خونه رو که ده متری میشه دویدم. البته من فقط 120 دورش رو شمردم و بقیه‌ش رو با توجه به زمانی که دویدم تقریب زدم. واحد من طبقه اوله و دقت کردم صداش برای کسی مزاحمتی ایجاد نکنه.

دیروز با یکی از همکارا از سر کار برمی‌گشتم صدامو نازک کردم بهش گفتم پوری می‌تونی صداتو نازک کنی؟ گفت نه نمی‌تونم گفتم کلفت چی، می‌تونی صداتو کلفت کنی؟ جواب نداد گفتم اصلا می‌تونی تغییر صدا بدی باهام حرف بزنی؟ چیزی نگفت فکر کنم نمی‌تونست یعنی اگه این کارو می‌کرد من وسط خیابون از خنده روده بر می‌شدم. تو تاکسی که می‌خواستم کرایه رو حساب کنم دستمو گرفت گفت نه نمی‌خواد گفتم من یه مقدار بچه عقلم گازت میگیرما. 

۱۱ نظر ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۰
هایتن

به گزارش خبرگزاری‌ها مرد ژاپنی برای 20 سال با همسرش قهر کرده بود. پسر 18 ساله‌شان بالاخره تحمل نکرده و کار را به رسانه‌ها کشانده است. رسانه‌های ژاپن یک دیدار برای آنها در پارکی که اولین بار همدیگر را ملاقات کرده بودند ترتیب دادند، از این رمانتیک بازی‌ها. آنها بالاخره برای اینکه یک وقت جلوی رسانه‌ها بد نشود با هم حرف زدند. شاهدان عینی اذعان دارند در این بیست سال زن ژاپنی حرف می‌زده ولی مرد ژاپنی فقط با اشاره سر جواب می‌داده است. یک داستان نویس گمنام اعتقاد دارد این یک داستان کوتاه شگفت انگیز است آنجا که مرد ژاپنی می‌گوید در این بیست سال از فرزندانش غفلت نکرده و از آنها محافظت می‌کرده است.  وقتی پسرشان 18 سال دارد یعنی آنها وقتی با هم قهر بودند به فکر بچه دار شدن افتاده‌اند، حالا بماند که چطور این نیتشان را با هم در میان گذاشته‌اند، مثلا با اشاره‌ی سر، در هر حال تحلیلگران معتقدند عشقی در این وسط نبوده است. این زوج شگفت انگیز دو تا دختر بزرگتر هم دارند که شاید روزهای آشتی پدر و مادرشان را خاطرشان باشد. نگهبان پارک که خواست نامش فاش نشود گفت وقتی پدر اولین جمله را به مادر گفته دخترها شروع به گریه کردن کردند اما پسره‌ی بیشعور فقط می‌خندید.

نکته‌ی اخلاقی این داستان و داستان قبلی این است که ازدواج سراسر ضرر و زیان است باید گنج‌هایی که در جزیره کچل‌ها با زحمت زیاد پیدا کرده‌ای را با شریک زندگی‌ات تقسیم کنی  بعد هم 20 سال باهاش قهر باشی و عمرت را صرف بزرگ کردن یک پسر بی‌شعور بکنی. امیدوارم متوجه باشید که دارم شوخی می‌کنم، شما را در همه احوال به ازدواج کردن توصیه می‌کنم. 

+ لینک خبر

+ یک نکته‌ی اخلاقی دیگر این است که عاقبت آشنایی در پارک همین است. من یک بار در پارک دو تا دختر جوان دیدم که داشتند سیگار می کشیدند مردد ماندم با کدامشان آشنا شوم. 

۸ نظر ۱۲ دی ۹۵ ، ۱۹:۴۷
هایتن

1.       جاناتان در کشور فقیری به دنیا آمده بود وقتی 18 ساله شد به همراه یکی از دوستانش، هامر، تصمیم گرفتند به دنبال پیدا کردن گنج بروند. در سواحل کشورهای کارائیب پیدا کردن گنج قانونی است. در لحظات آخر پدر و مادر هامر از رفتن او ممانعت کردند با اینحال جاناتان و هامر قسم خورده بودند تحت هر شرایطی در گنجی که پیدا می‌کنند شریک هستند.

2.       دریا طوفانی شد و قایق جاناتان شکست، وقتی چشمانش را باز کرد هیچ نایی برایش نمانده بود. یک دختر ده ساله‌ی کچل وقتی جاناتان چشمانش را باز کرد چند قدم به عقب پرید، معلوم بود که قبل از بیدار شدن جاناتان مشغول بررسی دقیق او بود.

3.       دخترک انگشت اشاره‌اش  را به سینه‌اش می‌چسباند و با صدای بلند می‌گفت سه چه آلچا و بعد به جاناتان اشاره می‌کرد و می‌پرسید نه چه یاردی؟ داشت اسمش را می‌پرسید. دخترک چند باری این نمایش را تکرار کرد جاناتان نای بلند شدن نداشت و صدای آلچا در گوش‌هایش می‌پیچید. خورشید به چشم‌هایش تیغ می‌زد و مثل کسی که به شدت تب کرده باشد آب دریا بهش سیلی می‌زد. با آخرین بازمانده شوخ‌ طبعی‌اش گفت سه چه چاناتان. دخترک که به راز مهمی ‌پی برده بود دوید و دور شد.

4.       داخل کافه مارچال داشت پشت بوفه لیوان‌ها را دستمال می‌کشید، به چومور گفت آلچا می‌گوید یک مرد دیده که مو دارد. چومور زیر چشمی به آلچا نگاه کرد و گفت حتما میمون دیده ولی مارچال اصرار داشت که آلچا می‌گوید اسمش را هم پرسیده. آلچا داشت بی صبری می‌کرد گفت بابا قسم می‌خورم باهام حرف زد و اسمش را بهم گفت، چاناتان، بعد از گفتن چاناتان صدایش را دزدید. چومور گفت دخترم کار خوبی نکردی با یک غریبه حرف زدی. مارچال ادامه صحبت‌های چومور را گرفت، از کجا معلوم شاید بیماری وحشتناکی داشته باشد.

5.       چاناتان وارد کافه شد. از قبل صحبتش در بین مردم پیچیده بود، هنوز در مورد این مهمان جدید به توافق نرسیده بودند. از در کافه که داخل شد مارچال داد زد برو بیرون از غریبه‌ها پذیرایی نمی‌کنیم، همچنان نگران بود که چاناتان بیماری وحشتناکی داشته باشد که به خاطرش مو در آورده است. چاناتان با اینکه متوجه شد لحن زن صاحب کافه دوستانه نیست اما چیزی از حرف‌هایش نفهمید و پشت یکی از میزها نشست، او هم از دیدن این همه کچل در یک جا تعجب کرده بود. چومور به سمتش رفت و با خشونت راه خروجی را بهش نشان داد.

6.       10 سال از روز اولی که چاناتان وارد چزیره کچل ها شده بود می‌گذشت مارچال و چومور به اصرار آلچا کاری در طویله به او داده بودند و بعد از چند سال اول که مارچال مطمئن شد چاناتان بیماری کشنده ای ندارد آلچا اجازه داشت برایش غذا بیاورد. چاناتان به خاطر اینکه بتواند با آلچا صحبت کند زبانشان را یاد گرفته بود اولین بار که توانست به آلچا توضیح بدهد چاناتان یک شوخی بود و اسم اصلی او جاناتان است آلچا مثل اولین باری که او را دیده بود شگفت زده شد.

7.       چاناتان در تمام این 10 سال به دنبال گنجش بود و بالاخره آن را پیدا کرد. حالا دیگر آلچا دختر بزرگ و زیبایی شده بود اما چاناتان می‌دانست پدر و مادر آلچا با ازدواج آنها موافقت نمی‌کنند. در تمام این 10 سال بین مردمی ‌زندگی کرده بود که نصفشان معتقد بودند او یک میمون است. چاناتان هیچ وقت به آلچا ابراز علاقه نکرده بود و در مورد این موضوع با خودش روراست بود. تصمیم داشت از چزیره کچل‌ها برود و به شهر خودش برگردد و حالا بزرگترین غصه زندگی‌اش این شده بود که باید گنجش را با شریکش هامر تقسیم کند. 

۸ نظر ۱۱ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۰
هایتن

کرسی خانه را گرم نمی‌کند، خدایا من سردم است. نباید تا آن موقع زنده می‌ماندم یک بار سرخچه گرفته بودم ولی زنده ماندم یک بار هم تب مالت گرفته بودم که آن را هم نیازی به گفتن نیست که زنده ماندم حالا البته عجله‌ای هم نیست، یک روز بالاخره می‌میرم. شاید هم تا حالا مرده‎ام، اینها که می‌گویم مال دوازده سالگی‌ام است.

پدربزرگم صبح زود برای نماز بلند می‌شود و حواسش نیست در را باز می‌گذارد و آن مختصر گرمای کرسی از خانه خالی می‌شود. هیچ کدام جرأت نداریم چیزی بهش بگوییم البته بقیه به اندازه من سردشان نمی‌شود، من همیشه‌ی خدا سردم است. چند ساعت می‌نشیند و نماز و دعا می‌خواند، برای تمام مرده‌های قبرستان فاتحه می‌خواند. در نهایت هم برمی‌گردد کنار کرسی می‌خوابد. ما اگر در را باز بگذاریم داد می‌زند پسره ی گور به گور شده، آن در خراب شدهی لعنتی عوضی را ببند.

من از پدربزرگم متنفر نیستم در واقع به شکلی وصف‌ناپذیر عاشقش هستم اما او بسیار عصبانی و بدبین است و باعث می‌شود بعضی وقت‌ها چند لحظه‌ای، مثل بچه‌ای که زیاد گریه می‌کند، ازش متنفر شوم. مادرم حق ندارد تا وقتی پدربزرگم هست خانه را جارو کند چون در این صورت پدربزرگم فکر می‌کند قصد دارد او را از خانه بیرون کند. خاکستر کرسی همه جا را می‌گیرد و خانه بوی تلخ جنگل سوخته می‌دهد. مردم می‌گویند زهرا به خانه اش نمی‌رسد، مادر من را می‌گویند.

وقت هایی که قهر می‌کند چند روزی می‌رود خانه‌ی عمویم.  پدرم از دست مادرم عصبانی می‌شود و پدربزرگم را بر می‌گرداند. می‌داند تقصیر مادرم نیست اما می‌ترسد اگر کسی بفهمد پدربزرگم قهر کرده آبرویش برود. البته پدربزرگم هیچ وقت پیش عمویم بد ما را نمی‌گوید. یکی از چیزهایی که از خانواده ام دوست دارم این است که اگر اختلافی بین دو نفر پیش بیاید بین همان دو نفر می‌ماند.

پدربزرگم همیشه هم اینطور نیست، فحش و ناسزا زیاد می‌گوید ولی مهربانی‌اش صادقانه است. دست روی ما بلند نمی‌کند، وقتی عصرانه می‌خورد بهم می‌گوید پسرم تو هم بیا بخور. دست روی سرم می‌کشد بهم نماز و قرآن یاد می‌دهد و اگر قهر کنم و بروم در طویله بنشینم دنبالم می‌آید، همیشه ازم محافظت می‌کند. تازه وقتی من عصبانی می‌شوم و سر برادر بزرگم، برزگر، داد می‌زنم خوشش می‌آید و می‌خندد.

+ این داستان واقعی نیست. 

۰۳ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۶
هایتن