کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۷ شهریور ۹۷، ۰۱:۱۶ - Toktam Rashidi
    :))))
پیوندها

۱۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

یکی بود یکی نبود شهری بود که تمام مردانش کچل و تمام دخترانش مجرد بودند، دخترانی که نمی‌خواستند شوهر کچل داشته باشند و مردانی که در بهترین ساعات روزشان فقط چای می‌خوردند. در این شهر افسردگی ممنوع بود هیچ کس حق نداشت افسرده باشد مگر اینکه مجوز پزشکی داشته باشد. با این حساب نان پزشک‌ها توی روغن بود و با اینکه کچل بودند همه‌شان زن داشتند. زن‌هایی که هر موقع دلشان خواست افسردگی می‌گرفتند. 

مردم از خانه‌هایشان بیرون که می‌آمدند باید می‌خندیدند، کسی با داخل خانه‌ها کاری نداشت. همه به هم می‌خندیدند. آنها که پولی یا آشنایی داشتند می‌توانستند چند روز در سال مجوز افسردگی بگیرند ولی فقیرها مجبور بودند همیشه بخندند. بعضی‌ها از شدت خوشحالی وسط خیابان ولو می‌شدند و زار زار می‌خندیدند. سزای کسی که بدون مجوز افسردگی می‌گرفت این بود که باید تا چهل روز دلقک‌بازی در بیاورد.  

+ الان حالم خوبه اینقدر خوبم که امروز برای ناهار ماکارونی درست کردم و تی شرت نارنجیم رو پوشیدم. همه ما حق داریم بعضی وقتا غمگین باشیم بدون اینکه مجازات بشیم. 

۷ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۰
هایتن

سلام

قبل از ورود به دانشگاه خیلی مذهبی بودم نمازهای صبح و ظهر و شب را در مسجد می‌خواندم یعنی حداقل یک تابستان یادم هست که صبح خیلی زود از خواب بیدار می‌شدم و همیشه هم خواب سبکی داشتم مادرم اگر بخواهد از سختی‌هایی که برای بزرگ کردن من کشیده بگوید خواب سنگین یکی از آنها نیست. داشتم می‌گفتم حواسم را پرت می‌کنید، صبح خیلی زود از خواب بیدار می‌شدم می‌رفتم چند نفر از دوستانم را هم صدا می‌زدم که یکی در میان می‌آمدند یا نمی‌آمدند می‌رفتیم نماز صبح را در مسجد می‌خواندیم بزرگترین دلخوشی‌مان هم این بود که دوشنبه‌ها زیارت عاشورا با صبحانه بود. می‌نشستیم تحلیل می‌کردیم که ما برای صبحانه می‌آییم یا برای زیارت عاشورا. حالا مثلا صبحانه چه بود، نان سنگک با پنیر، عالی بود البته، سر سفره شکر هم می‌گذاشتند و معمولا صبحانه را با چای شیرین می‌خوردیم. هر روز ظهر تا مسجد اعظم شهر که نزدیک هم نبود می‌رفتم و نماز ظهرم را آنجا می‌خواندم. رفتنی همیشه تنها می‌رفتم ولی برگشتنی معمولا چند نفر از دوستانم بودند که با آنها برمی‌گشتم سنشان از من بیشتر بود بعضی وقت‌ها موقع برگشتن نوشابه می‌خریدند می‌خوردیم، من همیشه در حال حرف زدن بودم هم صبح‌ها هم ظهرها و هم شب‌ها. شب‌ها مسجد امام رضای محله‌مان می‌رفتم که سقفش چوبی بود و یک تابلوی سیاه و سفید داشت، همان موقع هم در مدرسه تیزهوشان درس می‌خواندم و برای المپیاد آماده می‌شدم در مدرسه با کسی حرف نمی زدم. به هر حال وقتم همیشه بی نهایت بود حتی سالی که کنکور داشتم به هیچ درخواستی نه نگفتم جای شما خالی یک اردوی سرعین هم همان سال رفتیم و در استخر آب گرمش پاشنه‌ی پای یک نفر محکم به گوشم خورد شبش از گوشم خون آمد. این روزها ولی خیلی نچسب شده‌ام شاید از دور که نوشته‌هایم را کسی می‌خواند آدم بدی به نظر نرسم ولی از نزدیک گاز می‌گیرم. 

۷ نظر ۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۰۸
هایتن

عروسی های‌تن و های‌لی نزدیک بود های‌تن سلطان جنگل شمشاد بود باید فکری برای مراسم عروسی‌اش می کرد، او بیشتر حیوانات جنگل را داغدار کرده بود. هر چند حیوانات حافظه‌ی قدرتمندی ندارند و خود های‌تن هم یادش نمی‌آمد آخرین بار کدام خانواده را به خاک سیاه نشانده است. از این گذشته، او تا حالا روباه و خرس و قورباغه نخورده بود.

اطلاعیه‌ی عروسی‌اش را در همه جای جنگل شمشاد نصب کرد خبرش به دورترین نقاط جهان هم رسیده بود ماهی‌ها از دریا پیام داده بودند پس ما چه؟ هر کس که اطلاعیه را دیده بود روی آن نشانی گذاشته بود که یعنی ما اطلاعیه را دیده‌ایم. بعضی‌ها هم روی اطلاعیه بی‌تربیتی کرده بودند قصد بدی نداشتند روش علامت‌گذاری‌شان همین بود.

باید برای شام عروسی تدارک مناسبی می‌دید در عین حال نمی‌خواست کسی را به خاطر عروسی‌اش بکشد. گوشت مورد نیازش را از جنگل همسایه تهیه کرد. آهای های‌ماسان پنج تا گور خر سه تا گاومیش تازه به من بده با چند تا لاشه‌. های‌تن به های‌ماسان سلطان جنگل همسایه گفت، های‌ماسان گفت فردا بیا ببر. او را برای عروسی‌اش دعوت نکرد چون زیادی وحشی بود. لاشه‌ی حیوانات قیمتی نداشت آن‌ها  را برای کفتارها و بقیه لاشخورها کنار گذاشت.

 شب عروسی فرا رسید و غیر از یک آهوی خوشحال کسی به مراسم عروسی های‌تن نیامده بود. آهو گفت شام من را بیاور، های‌تن گفت داری با من شوخی می‌کنی!

۵ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۱۱
هایتن

سلام

یکی از کارهای متفاوتی که در این چند وقت اخیر انجام داده‌ام این است که بیسکویت را به جای اینکه افقی در دست بگیرم عمودی در دست گرفته‌ام و بعد برای خوردنش سرم را کج کرده‌ام، این کار را چند بار تکرار کرده‌ام. لازم نیست صدای روح دربیاورد و دیگران را بترسانید مسخره ‌بازی‌های ساده هم داریم. این مسخره‌ بازی‌ها هم اشکالی ندارد‌ ها ولی  باید بدانید همیشه هم دیگرانی در کار نیستند، بسوزد پدر تجربه. یک کار متفاوت دیگرم این بوده که در یک شبیه‌سازی باید دیلِی (تاخیر) را به دست می‌آوردم، نام متغیر تاخیر را دیلِی دیلِی گذاشته‌ام. شبیه وقتی که با بچه‌ها بازی می‌کنید و به یکباره سرتان را از پشت ستونی که قایم شده‌اید بیرون می‌آورید و می‌گویید دیلِی دیلِی. 

۲ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۵۹
هایتن

کمی که خواستم در اتاقم قدم بزنم مگسی را دیدم که روی یکی از صندلی‌ها نشسته است، من را از تنهایی در می‌آورد چند تا از برگه‌های سوالات میان‌ترم که حالا دیگر به درد نمی‌خورند را لوله کردم و به مگس بیچاره حمله کردم ولی او خودش را نجات داد  او که نمی فهمد باید برای خالی کردن عصبانیت من می مرد. در مغز کوچک مگس‌ها فقط می‌توان میل به تولید مثل و تلاش برای زنده ماندن را تعریف کرد، چه اینکه بعد از اینکه از دست من فرار کرد به ارتفاعات پناه برد. شما هیچ مگسی را نمی‌بینید که افسردگی گرفته باشد یا فلان غذا را دوست نداشته باشد یا به اسمس جواب کوتاه داده باشد یا بخواهد در زندگی‌اش مخفی کاری کند. نه اینکه غصه ای نداشته باشند، نمی‌فهمند، درست مثل بعضی از ما انسان‌ها که نمی‌فهمیم. جلوی آینه ایستادم خیلی به صحبت روبروی آینه اعتقادی ندارم، تقریبا هیچ وقت این کار را نمی‌کنم و بیشتر مواقع مسخره بازی در می‌آوردم. ولی این بار دیگر قربان صدقه‌ی خودم نرفتم فقط کمی ابروهای پرپشتم حواسم را از موضوع اصلی پرت کرد اما خیلی سریع برگشتم. حالم خوب نبود و شبیه سیب زمینی پژمرده شده بودم، گفتم حالا چرا؟ حالا که دستت به دهانت می‌رسد حالا چرا، به صحبت کردنم روبروی آینه پوزخند زدم و به نظرم راه حل تمام این مسائل بدیهی آمد. 

۸ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۱۴
هایتن

سلام بینندگان عزیز

یتیمچه غذای فوق العاده‌ای است یک غذای کاملا گیاهی که چربی بسیار کمی دارد و در پخت آن از مواد قندی استفاده نشده است. پختن آن بسیار ساده بوده و نیازی به هنر آشپزی ندارد و مناسب برای عروس و دامادهای جوان است. ماسه در دهانم باد اگر دروغ بگویم، بادمجان، گوجه، سیب زمینی، کدو، فلفل دلمه، پیاز و چند حبه سیر را به صورت درشت خرد کرده داخل قابلمه بریزید مقداری آب همراه با یک قاشق روغن به آن بیفزایید و بعد از افزودن نمک و فلفل و زردچوبه در قابلمه را گذاشته و اجازه دهید یک ساعت برای خودش با شعله کم گاز بجوشد. برای کسانی که عاشق ادویه هستند این غذا ایده‌آل است و ‌می‌توانند هر هنری دارند روی آن پیاده کنند. مثلا هنر من این است که در یتیمچه‌ام مقدار زیادی فلفل ‌می‌ریزم. این غذا را ‌می‌توان به صورت سرد نیز میل نمود. شما اگر فلفل دوست ندارید ‌می‌توانید یتیمچه‌ای که من در بالا پخته‌ام را به صورت سرد میل کنید ولی نمی‌توانید از من بخواهید هنرم را کنار بگذارم، یتیمچه‌ی شما نشانگر شخصیت شماست. 

۶ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۳۶
هایتن

امروز خوابم شیرین شده بود، راستی شما که از خواندن نوشته‌های طولانی من سردرد نمی گیرید؟ در این صورت باید هر چه سریعتر به پزشک مراجعه کنید.  

چند روزی باز هم سرماخورده بودم این فیلم برخاسته از گور ایناریتو را دیده‌اید؟ یک خرس گریزلی به دی‌کاپریو حمله می‌کند، در همان سرمای زمستان در کوهستان رها می‌شود ولی او زنده می‌ماند و در نهایت هم برمی‌گردد و انتقام می‌گیرد فیلم خیلی قشنگی است اما من یک مشکلی با این فیلم دارم و آن هم این است که چرا دی‌کاپریو سرما نمی‌خورد؟ حتی یک بار در رودخانه هم می‌افتد ولی باز هم سرما نمی‌خورد. با خرس گریزلی مشکلی ندارم در واقع خودم هم بدن تنومندی دارم و اگر یک خرس گریزلی بهم حمله کند و در نهایت زنده بماند باید برایش فیلم بسازند، گریزلی از گور برخاسته، اما هیچ رقم با این سرماخوردگی آبم در یک جو نمی‌رود، از در بیرونش می‌کنم از پنجره بی می‌گردد، عاشقم شده.

از بچه‌ها میانترم گرفتم امروز، پیراهن تمیز نداشتم شما که از من انتظار ندارید وقت ارزشمندم را صرف شستن پیراهن بنمایم؟ با یک تی‌شرت یقه هفت رفتم سر کلاس. اتاق که بودم چند باری جلوی آینه بررسی کردم یقه‌اش چقدر باز است یقه را بالاتر کشیدم و سعی کردم در همان حالت نگهش دارم ولی در همان حالت باقی نمی‌ماند. در مسیر که می‌رفتم به یقه‌ی همه نگاه می‌کردم و در ذهنم با یقه‌ی خودم مقایسه می‌کردم، یقه‌ی من بازترین یقه‌ی دنیا بود. چند سالی بود با تی‌شرت سر کلاس نرفته بودم. 

+ عکس مثلا تی شرتی هست که من امروز پوشیده بودم ماشالله چقدر هم تنومندم.  

۳ نظر ۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۴۰
هایتن

امشب از پست سه خبری نیست داشت در راه می‌آمد که یک شیر او را خورد هر چه گفت بگذار بروم چهار بشوم چهل بشوم بعد بیایم تو من را بخور قبول نکرد شیر، گفت می‌روی دو یک صفر می‌شوی همین سه هم که هستی غنیمتی‌ست، هاب (شیر سه را بالا انداخت) فلذا به همین مناسبت مجلس ختمی در محل وبلاگ برقرار کرده‌ایم و مقدم شما را گرامی می داریم. دیگر از دو و یک و صفر هم خبری نیست، یادشان گرامی و راهشان بی رهرو. 

۱۶ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۳۰
هایتن

با اینکه چهار عدد خیلی قشنگی است و به نظر من چهار و چهارشنبه و چهارخانه و چهارراه همگی دوست داشتنی‌اند اما من حرف زیادی در موردش ندارم بزنم، خودم هم نمی‌دانم شاید باهاش قهرم. تا حالا در مورد چهار هیچ حرف زشتی نشنیده‌ام ولی مثلا یک دنده، دو رو، تا سه نشه بازی نشه و پنجه بوکس همگی حرفهای زشتی هستند. فلانی چشمش چهار تا می‌بیند که حرف زشتی نیست فقط یک شوخی است، عینک بزنید درست می‌شود و تازه خوشگل هم می‌شوید. خودم هم نمی‌دانم برای چی با چهار قهرم. 

آها، چهار من را یاد ورزش کردن هم می‌اندازد. دیگر برایتان نمی‌گویم که آدمی باید در چه سطحی از وضعیت روحی باشد تا برای سلامتی‌اش ورزش هم بکند. همین قدر بدانید که وضعیت روحی من فعلا در حدی است که بعضی وقت‌ها برای خودم چایی می‌گذارم ولی از چیپس و پفک و کلا خرید کردن و ورزش کردن برای سلامتی خبری نیست. دیروز گوش شیطان کر بعد از چند سال برای خودم کرم مرطوب کننده خریدم.

به هر حال امیدوارم به زودی از این تنهایی در بیایم و با چهار آشتی کنم. همه فکر می‌کنند من خیلی قدرتمندم و نیازی به کمک ندارم.

۱۰ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۲۷
هایتن

ما پنج تا برادریم علی داداش که برادر بزرگمان است این عکس را انداخته و در این عکس نیست. جالب است که شماره‌ی شناسنامه من هم پنج است و انگار از اول قرار بوده ما پنج تا برادر باشیم و برزگر بزرگترین برادرم بی‌خودی به دنیا آمد و از دنیا رفت. من دلم برای برزگر که 15 سال قبل از من به دنیا آمده و و از دنیا رفته تنگ می‌شود و به خاطرش گریه می‌کنم پدرم می‌گوید برزگر صورتش مثل کلم سفید بود این تنها چیزی است که من در مورد برزگر می دانم. نمی‌دانم شاید برزگر شبیه من بوده، اگر او زنده بود الان شما علی داداش را هم در این عکس می‌دیدید.

اعتماد به سقفم عالی است صورت من کجایش شبیه کلم است؟

من اگر قرار باشد پنج تا اعتراف صادقانه بکنم چهار تایش مربوط به برادرانم است. خیلی دوستشان دارم ولی می‌دانید زندگی پیچیده است به ما نیامده این روحیات پروانه‌ای. یک بار خانه‌ی دایی‌ام مهمان بودیم که کوثر خواهرزاده‌ام آمد بغلم نشست دایی‌ام تعجب کرد و انگار که ایران آرژانتین را برده باشد با تعجب گفت آفرین؟!؟!؟! یعنی به ما نیامده خواهرزاده‌مان بغلمان بنشیند و اصلا مگر ما چیزی هم می‌فهمیم؟

باز هم دارم غصه‌هایم را برای شما دشماخ می‌کنم، دشماخ یعنی چه؟ مرغ را دیده‌اید زمین را می‌کند برای غذا؟ به آن می‌گویند دشماخ.

این هم از پنج مستقیم،

من:  تاکسی! تاکسی!

خاویر: بله! بله!

من:  پنج مستقیم میری؟

خاویر:  نه خیر، ساعت هفت با کشیش قرار دارم. 

۱۰ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۵۵
هایتن