کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین نظرات
پیوندها

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

سلام

اتفاقای زیادی افتاده تو این مدت، یکیش اینکه خونه م رو عوض کردم. یه مزیتی که خونه جدید داره اینه که صبحا تو پیاده روی کوچه ش ماشین پارک نیست. اول پیاده رو می ایستی تا آخرش خوش و خرم میری، می تونی تو مسیر سرتو بالا بگیری یواشکی سوتم بزنی.

اون روز کوثر داشت با خودش سوت می زد، پریروز که خونه خواهرم بودم. یاسین میگه مامان اگه آدم کمربندش اندازه مورچه باشه چی میشه؟ مامانش میگه همچین چیزی امکان نداره بعد یاسین هی اصرار می کنه که نه اگر بشه چطوری میشه. نگو داشت یه شعر رو می گفت که حقته حقته قورباغه هم قدته سوسکه بلند قدته مورچه کمربندته. کوثر گفت تازه یه قسمت دیگه هم داره، گفتیم خب چیه یه نگاه به من کرد خجالت کشید گفت نمیگم. یاسین هم یادش نبود دیگه آخر سر تو گوش یاسین گفت اونم برگشت به همه گفت، حقته حقته قورباغه هم قدته سوسکه بلند قدته فردا روز عقدته مورچه کمربندته.

و اما عقد، داداش ساده ما برداشته از ارومیه بهم زنگ زده که بهم مورد معرفی کنه. ما به پدرمون میگیم عمی، به نازنین زهرا دخترش یاد داده ما رو عمی صدا کنه. اینکه داشت صحبت می کرد نازنین هی می گفت بده بده، گفتم حاج آقا دخترت داره فارسی صحبت می کنه که! آخه اینا یه داستانی دارن. مامان نازنین می خواد دخترش فارسی حرف بزنه بابا که میشه برادر ما می خواد ترکی حرف بزنه. آخر سر هم با هم به توافق نرسیدن. ولی جالبه سر این قضیه بحث و دعواشون هم نمیشه مسالمت آمیز دارن با همدیگه رقابت می کنن که نازنین ترکی یاد میگیره یا فارسی. داداشم برگشته میگه نه نه ترکی هم حرف می زنه، نازنین بگو "ور" (بده به ترکی میشه ور) نازنین هم میگه ور. بعد ادامه داد که تازه به گرگ هم می گیه گوت. گرگ به ترکی میشه گورد، میگه این داستان شنگول منگول رو میاره هی می پرسه این چیه این چیه منم بهش میگم این گورده نازنین هم میگه گوته. 

۱۰ نظر ۳۰ مهر ۹۶ ، ۰۷:۱۵
هایتن

توماس معدن طلای بزرگی داشت. هیچ وقت یک دست لباس را دو بار نمی پوشید، سال نو با سال کهنه برایش فرقی نمی کرد، از این بابت نه خوشحال بود نه غمگین. چیزهایی هم دلش می خواست که در شهرشان پیدا نمی شد. پسرک سنی نداشت بلندپرواز بود دلش می خواست خیابانی از شمش طلا فقط برای او درست کنند با درختان گیلاسی که شاخه هایش از فیروزه باشد.

توماس بزرگ شد خوشحالی دوستان معمولی اش، همانها که نه ثروتمند بودند نه فقیر، را از داشتن لباس سال نو می دید. مردابی از یک غم بزرگ در دلش پیدا شد. حسودی نمی کرد، می دانست خوشحالی آنها نکته ی شگفت انگیزی ندارد. حتی اگر سال ها لباس نو نمی پوشید باز هم اشتیاقی به آن نداشت. نقشه کشید، پیشتر با طلا تمام مشکلات دنیا را حل کرده بود. فکر خوبی به ذهنش رسید، پسرک شروع به فروختن طلاهایش کرد به هر کسی که بتواند کمی او را بخنداند.

نشان به آن نشان که آدم های نابغه اواخر عمرشان با مزه می شوند، از ضریب هوشی شان برای این کار استفاده می کنند. 

۳ نظر ۱۱ مهر ۹۶ ، ۲۲:۵۴
هایتن

تاگور می‌گوید اینکه هر روز بچه‌ای به دنیا می‌آید نشان می‌دهد خدا هنوز از انسان ناامید نشده است. من می‌خواهم بگویم اینکه همه‌ی وبلاگ‌های دنیا به روز شده‌اند غیر از وبلاگ من، نشان می‌دهد خدا می‌خواهد تجدید نظر کند.

آدم های بزرگ زیادی در کوه‌ها زندگی کرده‌اند و مرده اند و کسی آنها را نشناخت اما من این روزها هر غلطی که می‌خواهم بکنم با خودم فکر می‌کنم قرار نیست فیلمی از من بسازند. آن روز که باشگاه بودم کیف پولم را روی میز گذاشتم یاد فیلم‌هایی افتادم که طرف کیف پولش را در آنها گم می‌کند و قبلش هم دوربین حسابی روی کیف پول زوم می‌کند که شما خیال بیهوده نکنید. کیف گم می‌شود و یکی پیدایش می‌کند و از این مزخرف‌ها. به هر حال مکثی روی کیف پول کردم و و قد و بالایش را قربان صدقه رفتم. یک دوری زدم، لباس‌هایم را پوشیدم و کیف پول را برداشتم و سر کار رفتم.

 نمی‌خواستم اگر فیلمی ‌هم از زندگی‌ام ساخته شود بر اساس یک اتفاق مسخره باشد. از اول هم قصدم این بود که به تنهایی این تیاتر را بازی کنم. 

+ این پست عنوان دارد عنوانش عنوان ندارد است. 

۳ نظر ۰۱ مهر ۹۶ ، ۲۲:۲۱
هایتن