فحش دادن در بهشت

  • هایتن
  • جمعه ۱۲ آذر ۰۰
  • ۲۱:۳۱
  • ۰ نظر

صبحی سر کار که بودم داشتم تنهایی صبحونه می‌خوردم. نمی‌تونم بگم دوستش ندارم یا دارم فقط اینکه کسی ازم سوالی در این مورد داشته باشه یا این موضوع براش عجیب باشه بدم میاد. از اینکه کسی موضوع ساده‌ای پیدا کنه که بتونه در موردش باهام صحبت کنه بدم میاد. دیگه داشتم صبحونه‌م رو تموم می‌کردم ولی همه مثل کسایی که با گاز مونوکسید کربن خفه شده باشن ساکت بودن. شاید یه گازی هم باشه که روح آدما رو خفه می‌کنه، نمی‌دونم، به نظرم روح خیلیا خفه شده. به هر حال از سکوت بدم میاد و همه‌ش خودم رو از بابتش مقصر می‌دونم.  تا وقتی من حرف نزنم انگار کسی چیزی برای گفتن نداره. ولی هیچ‌وقتم این موضوع رو بهم یادآوری نمی‌کنن و از بابتش ازم تشکر نمی‌کنن، به نظرم این حداقل کاریه که می‌تونن بکنن. یه بار به سین جیم گفتم ده سال بعد که من یه آدم بزرگی شدم تازه می‌فهمین چه گوهری رو از دست دادین، بهم گفت تو پنج سال پیش هم همین حرفو می‌زدی، بعدم با صدای بلند زد زیر خنده. این به نظرم بزرگترین شجاعت و بامزه‌گی عمرش بود.

 به هر حال معمولا اگر حرفی هم داشته باشن همه‌ش مزخرفه و مثلا در مورد یه کلیپ مسخره حرف می‌زنن که یارویی وسط یه کلیپ شلوارش رو کشیده پایین، مردم تا ابد به این جور شوخیا می‌خندن و بعدش هم در موردش صحبت می‌کنن و همه موافقن که خیلی بامزه بود.  گفتم هی سین جیم، بیا یه سایت بزنیم توش آموزش بذاریم بفروشیم گفت اتفاقا فکر خیلی خوبیه ولی حوصله این کارو نداره. به نظر من که اصلا فکر خوبی نبود و چندان هم جدید و درخشانی نبود و خیلیا این کارو می‌کنن. همین‌طوری یه مزخرفی به ذهنم رسید گفتم که مردم رو از خفه‌گی نجات بدم، ولی خب حالا که به نظرش جالب اومده بود بدم نمی‌اومد یه خرده بیشتر مزخرف بگم در موردش. گفتم من اگه قرار بود تا آخر عمرم تو همین شرایط کوفتی بمونم براش می‌جنگیدم تو هم باید بجنگی نگو حوصله ندارم، حرفمو نفهمید زیاد، یعنی همیشه یه کمیش رو می‌فهمن و در موردش صحبت می‌کنن بیشترشو نمی‌فهمن. منم بیشتر وقتا نمی‌فهمم چقدرش رو فهمیدن. تازه این حرفم که اصلا پیچیده نبود و این سین جیم هم از بقیه اون نابغه‌ها بفهمی‌نفمی باهوش‌تر بود. یعنی باید با جیم کاف آشنا بشی تا بفهمی وقتی دارم از هوش صحبت می‌کنم دارم در مورد چی صحبت می‌کنم.

 به هر حال حرف مبارزه و اینا که شد رو کردم به آقای میم سین که دویست سالی از همه ما بزرگتره، گفتم اینا به درد من نمی‌خورن شما یه بار انقلاب کردین تجربه‌ش رو دارین بیاین یه پولی بذارین روزنامه بزنیم. مطالب روزنامه با من، شما فقط پولش رو بیار. سین جیم خندید گفت تو فقط دنبال پول آقای میم سینی. میم سین بیشتر وقتا مثل بی‌کله‌ها فقط می‌خنده.  کلی سهم تو بورس و دلار و خونه و این کوفتیا داره ولی صبحونه‌ش رو مثل کسی که دستشوییش گرفته می‌خوره و آشغالاش رو بعدش جمع نمی‌کنه. این آدما مثل کسی می‌مونن که روحشون تیر خورده و زنده‌ن ولی دیگه از دست رفته‌ن و مثل سربازی‌ان که داره جون می‌ده. می‌خواستم یه بار بهش گفتم لعنتی ما مسئول جمع کردن سفره تو نیستیم، یعنی دنبال یه فحش بهتر بودم که بیشتر از این عصبانیتم از این کارش رو نشون بده. چون که تو مغزم فقط داشتم فحش می‌دادم اشکالی نداشت اگه زیاده‌روی می کردم، بیشتر وقتا همین کارو می‌کنم و فقط تو مغزم فحش می‌دم. به هر حال چیز بهتری به نظرم نرسید. یعنی از اولش هم قصد نداشتم فحش پیچیده‌ای بهش بدم به نظرم همین که کارش رو بهش یادآوری می‌کردم یه فحش بود ولی بازم چند دقیقه ای تو آشپزخونه به یه فحش پیچیده‌تر فکر کردم، بعضی وقتا از این کارا لذت می‌برم. به نظرم فحش دادن نباید تو بهشت ممنوع باشه.

 همیشه با آقای میم سین در مورد پولاش شوخی می‌کنیم و بعضی وقتا که در مورد زن‌ها تو محل کار شوخی می‌کنه ما تهدیدش می‌کنیم صداش رو ضبط می‌کنیم و برای خانواده‌ش که حاج آقا صداش می‌کنن می‌فرستیم و از این طریق ازش اخاذی می‌کنیم ولی حرفمون رو جدی نمی‌گیره و همه‌ش می‌گه به خدا قسم که تو خونه همه فکر می‌کنن من یه پیامبرم. یه بار بهش گفتم ما می‌تونیم تو محل کار حساب کاربریش رو هک کنیم و پولاش رو بالا بکشیم و به نفع خودشه رو لپ تاپش لینوکس نصب کنه و در واقع لپ تاپش رو  هم کلا عوض کنه. اونم جدی گرفته بود چون یه جزئیات چرتی در مورد روش هک کردن بهش گفتم. می‌گفت من اگه بفهمم کسی هکم کرده با لگد می‌کوبم زیر میزش، وقتی عصبانی می‌شه خیلی احمق می‌شه. راستشو بخوای واقعا هم یه خرده ترسیدم بیاد با لگد بکوبه زیر میزم. به هر حال از اون بعد هر موقع به شوخی با کسی دعوا می‌کنیم داد می‌زنیم آقام میم سین بیا با لگد بکوب زیر میز این.

نامهربان من کو

  • هایتن
  • پنجشنبه ۴ آذر ۰۰
  • ۲۱:۱۹
  • ۴ نظر

آلای عزیزم سلام

باید زودتر برایت نامه می‌نوشتم. به شهر جدیدی رسیده‌ام و از شهرهای قبلی چیزی برایت نگفتم. خوشبختی زیادی هم از دست نداده‌ای، نامه‌هایم شاید شبیه داستان‌هایم غم‌انگیز می‌بود، همان‌ها که تو دوستشان نداشتی. شهر قبلی نمی‌وانی تصور کنی چه شهری بود. شهرش رودخانه بزرگی داشت ولی داخل شهر خشک و بی‌آب و علف بود و خیابان‌ها پر از تل های خاک بود، مثل کسی بخواهد داد بزنم من بدبختم. اسم شهر راستان بود ولی من فهمیدم در این شهر همه دروغ‌گو بودند. وقتی ازشان خواستم مرا پیش حاکم شهر ببرند پیرمرد فقیر و بدبختی را بهم معرفی کردند و گفتند حاکم ما دوست دارد ساده‌زیست باشد، پیرمرد هم می‌پذیرفت که او حاکم شهر است و می‌تواند تمام مشکلات من را حل کند، دروغ می‌گفت پیرمرد عوضی. یک اتفاق با مزه هم افتاد، به دختر جوانی گفتم شما خیلی زیبا هستید و او هم در جواب با کیفش کوبید توی سرم.

نمی‌خواستم این شهر جدید را هم بی‌نامه‌ای به تو مثل شهر قبلی ترکش کنم. این شهری که واردش شده‌ام اما قشنگ است و تمام خیابان‌های شهر پوشیده از درختان صنوبر است که در هوای آفتابی می‌توانی در سایه‌شان بنشینی، ولی نه دو نفره، داستانش را برایت می‌گویم. مردم این شهر زیاد دوست ندارند نزدیک هم بنشینند. جوی‌های آب در شهر فراوان است و اسم شهرش دره‌ی سبز است. تو که جاهای دیگر دنیا را هیچ‌وقت ندیدی و نشناختی، من چرا اسم‌ها را برایت ردیف می‌کنم. از آن جزیره بیرون نیامدی، ولی اگر به این شهر می‌آمدی شاید دوستش داشتی، شاید هم نداشتی، من خودم هنوز نمی دانم دوستش دارم یا نه. یعنی شهر خیلی قشنگ است ولی من را یاد غصه‌هایم می‌اندازد، تو را یاد چی بیندازد.

اما آلای عزیزم، اتفاق عجیبی در این شهر افتاده. رنگ پوست مردم اینجا هم همگی سبز است. اولش با خودم گفتم شاید شبیه سرخ‌پوست‌ها خودشان را رنگ می‌کنند، ولی نه، واقعا سبز بودند. عجیب‌تر اینکه وقتی به یک غریبه نزدیک می‌شوند پوستشان خیلی سریع قرمز می‌شود. عجیب است نه؟ حالا تو بگو نیست و از این داستان به اندازه‌ی کافی تعجب نکن. اینجا دو نفر که با هم آشنا می‌شوند تا وقتی کنار هم سبز نشوند اصلا ازدواج نمی‌کنند، هر چند آن‌ها هم بعد از مدتی کنار هم قرمز می‌شوند، نیازی به ابراز عشق دروغکی نیست.

 این‌ها را جوان کوتاه‌اندام لاغر و بیچاره‌ای، که مجرد مانده و موهایش هم ریخته و چندلاخی اطراف کله‌اش مو مانده و در ورودی شهر چغندر قند می‌فروشد و مدام با نزدیک و دور شدن مشتری‌ها قرمز و سبز می‌شود و شاید به همین خاطر بسیار پیرتر از سنش به نظر می‌رسد، بهم گفت. باب آشنایی من با این جوان این بود که با نزدیک شدن من به او، رنگش عوض نشد و سبز ماند. اولش فکر کردم شاید جوان پیر بیچاره، همان نگاه اول را دیده یا ندیده، یک دل نه صد دل عاشق من شده، خودش هم بیچاره حالی شده بود و با نابلدی اشتیاقش پیدا بود. حق داری باید هم الان به سادگی من بخندی. به هر حال ساعتی طول نکشید که فهمیدم هیچ‌کس کنار من قرمز نمی‌شود و عشق جوان پیر به من دروغ بود. آری، هیچ کس‌کنار من قرمز نمی‌شود و همه سبز می‌مانند. من که می‌دانستم مهربانی ندارم، ولی حالا مدام با خودم می‌گویم نامهربان من کو؟

+ این نامه را جاناتان در داستان شریک زندگی نوشته که بعد از سال‌ها که راهی یک سفر دیگر شده، آلا هم همان آلچا است که الان دیگر حسابی بزرگ شده :)

خون‌آشام مردد

  • هایتن
  • پنجشنبه ۲۵ شهریور ۰۰
  • ۲۲:۵۰
  • ۱ نظر

صبحی روی پشت بوم یه مقدار ورزش کردم و یه نگاه از بالا به پایین به جهان داشتم. یه مقدار طناب زدم ولی با قهرمانی جهان فاصله زیادی دارم و در واقع اگر بخوام واقع‌بین باشم بیشتر به نفر آخری جهان نزدیکم، حالا دویدن رو دوباره شروع می‌کنم که کمتر سرزنشم کنم. اگه یه اسب داشتم صبح‌ها باهاش مسابقه می‌دادم، الان ولی یه خر هم ندارم. شوپنهاور می‌گه آدم فرهیخته نیازی به انگیزه‌ی بیرونی نداره ولی من باهاش موافق نیستم، یعنی فکر نمی‌کنم تو مسابقه‌ی دو می‌تونست من رو شکست بده که بخواد همچین نظری بده و اگه یه روز یه گرگ خون‌آشام دنبالش می‌کرد فلسفه‌ش به دردش نمی‌خورد.

تغییرات زیادی تو زندگیم ایجاد شده و الان بیشتر وقتا خونه هستم و کمتر سر کار می‌رم. اگه یه خون‌آشام بودم می‌تونستم بشینم تا صبح به ماه نگاه کنم و احساس خوشبختی کنم چون فرداش قرار نیست سر کار برم. یه لیوان هم ظهری تو اتاق شکست و من چون سر ظهر بود جاروبرقی نکشیدم و الان به هر طرف نگاه می‌کنم درخشش‌های ریز می‌بینم ولی احساس خوشبختی نمی‌کنم و یه خون‌آشام مرددم.

 یه مدت طول می‌کشه در این برهه‌ی جدید از زندگیم بتونم به اندازه سابق به خودم اعتماد کنم و کوه بیستون رو بشکافم. حالا کسی هم همچین چیزی ازم نخواسته ولی خودم عادت دارم خودم رو به جای ابوعلی سینا و فرهاد و شیرین و سعدی و اسب و خر و خرس و چنگیزخان مغول بذارم.

چشمات

  • هایتن
  • سه شنبه ۱۶ شهریور ۰۰
  • ۲۲:۵۳
  • ۵ نظر

می‌گشتم ببینم در مورد چی می‌خوام حرف بزنم که حوصله‌ی شما رو سر نبره، چون حوصله‌ی شما مهمه برام. این کار مثل این می‌مونه که بخوای به یه نفر هدیه‌ای بدی. اون دفعه یه چیزی شبیه یه کاردستی چوبی برای خواهرزاده‌م خریدم که تیکه‌هاش باز و بسته می‌شد ولی یه بچه نمی‌تونست به تنهایی این کارو بکنه و برا منم انجامش سخت بود و خیلی قطعاتش سفت بودن. ناامیدکننده بود. من دوست دارم وقتی هدیه‌ای به کسی می‌دم یه درخششی در چشماش ببینم وگرنه تحمل نفرین هدیه ندادن برام آسون‌تره. حالا از درخشش چشماتون بعد از خوندن این پست عکس بگیرین برام بفرستین وگرنه این پست رو هم نخونین و بازم از بابت نبودنم نفرینم کنین، تحملش اینطوری برام آسون‌تره.

 من سرعت رو خیلی دوست دارم و دلم می‌خواد همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق بیفته و جنگ‌های جهانی خیلی زود تموم بشن، منظورم اینه که ابتدای آفرینش و اون بیگ‌بنگ خیلی جذاب بوده چون همه‌ش واقعا تو یه لحظه اتفاق افتاده ولی بعد از اون جهان دیگه حوصله‌سربر شده. به هر حال زندگیم پر از اتفاقات کند شده و مثل اینه که یه پشه عاشق یه لاک‌پشت بشه، همین قدر باعث ناامیدیه و بیچاره حتی فرصت نمی‌کنه بچه‌دار بشه.

 

تو بد دردسری افتادم.

  • هایتن
  • سه شنبه ۲۹ تیر ۰۰
  • ۱۹:۵۶
  • ۶ نظر

دکتر برای پدرم یه قطره‌ی چشمی تجویز کرده که باید هر چهار ساعت استفاده کنه، ساعت یک بعد از ظهر استفاده کرده و دوباره ساعت چهار هم استفاده کرده، خواهرم بهش گفته باید ساعت پنج استفاده می‌کردین نه چهار، گفته نه، دکتر گفته هر چهار ساعت یه بار، یعنی باید همون چهار استفاده می‌کردم. دیگه به من زنگ زدن برای حل اختلاف، به این عنوان که پدرم ریاضیات منو قبول داره.

امروز بعد از ظهر به خودم گفتم متاسفم، مثل کسی که قولی به کسی می‌ده و نمی‌تونه بهش عمل کنه و با اینکه مقصر نیست و جنگ‌های زیادی رو برای عمل کردن به قولش پشت سر گذاشته ولی باز می‌گه متاسفم، این‌طوری گفتم متاسفم و هم از طرف گوینده و هم از طرف شنونده احساساتی شدم.

به طور خاص ریاکار نیستم ولی تصویر مزخرفی از خودم ساختم، که دیگه هم نمی‌شه بهش گفت تصویر. مثل جاسوسی شدم که زن و بچه داره و نقشش رو فراموش کرده. بچه‌ها تو محل کار باهام شوخی می‌کنن، می‌گن فلانی رفته بودیم فلان شرکت یه دختر خیلی محترم با صدای سنگین و برخوردای مودبانه دیدیم که خیلی مناسب خودت بود. کاری ندارم تو وبلاگ و اینا فکر می‌کنن من خیلی محترمم ولی اینا که چند ساله که منو می‌شناسن همین فکرو در موردم می‌کنن، برام ترسناکه و مثل کسی‌ام که تازه فهمیده تو چه بد دردسری افتاده و داخل یه باتلاقه و ریاضیاتی که به درد حل کردن این مسئله نمی‌خوره.

غم و شادی

  • هایتن
  • جمعه ۱۸ تیر ۰۰
  • ۲۳:۴۱
  • ۳ نظر

تا جایی که به شما مربوط می‌شود پشت این نوشته‌ها ممکن است یک مهاجر غیرقانونی زندانی شده در یک جزیره‌ی دورافتاده یا یک فوتبالیست بزرگ با مشکل قلبی نشسته باشد که به صورت خاص غمگین نیست ولی جنس حرف‌هایش با همسر ایلان ماسک فرق دارد. البته نیازی به توضیح این چیزها نیست ولی این سوءبرداشت را به صورت خاص دوست ندارم. از روز ازل هم که به دنیا آمدم با تقسیم‌بندی خودم مخالف بودم. یعنی روز ازل که به دنیا آمدم بهم گفتند می‌خواهی جزو دسته‌ی خوشحال‌ها باشی یا غمگین‌ها؟ خودم خواستم بی‌دسته باشم. با این‌که این حرف‌ها را به شما می‌زنم ولی امیدی ندارم مشکلات بشریت به دست شما حل شوند، باید خودم دست به کار شوم و به پزشک‌هایی که حین معاینه‌ی مریض، به صورت آنلاین شطرنج هم بازی می‌کنند نشان دهم دنیا جای غم‌انگیزی‌ست ولی تو لازم نیست به صورت خاص غمگین باشی و در دسته‌ی شیرهای چلاق قرار بگیری.

رویای لاک‌پشتی

  • هایتن
  • چهارشنبه ۱۶ تیر ۰۰
  • ۱۹:۱۳
  • ۲ نظر

سلام بچه‌ها، من لاکی هستم، یه لاک‌پشت بدشانس. زندگیم خیلی آهسته‌ست. البته هوشم کم نیست، سرعتم آهسته‌ست، مثل یه بازی استراتژیکم. مثلا اگه بخوام یه سر برم کوه برگردم، چند ماهی طول می‌کشه این کار برام، چند ماه هم طول می‌کشه بهش فکر کنم و همچین تصمیمی بگیرم، آهسته‌م. آخرین باری که کوه رفتم با یه موش کور که می‌گفت بیا زیر زمین با من زندگی کن، با یه مار بی‌ادب که می‌گفت بذار بیام داخل لاکت رو ببینم و با یه کبک که اهمیتی بهم نداد و چشم و ابرو برام بالا انداخت و وقتی به آهستگی از کنارش رد شدم با خشم بهم نگاه کرد و خواستم بهش بگم بانو، زیبا، من دست خودم نیست سرعتم آهسته‌ست بعدم تو هم نمی‌تونی پرواز کنی و از من برتر نیستی و با یه جوجه تیغی که مدام ازم می‌پرسید انگیزه‌ت برای کوه رفتن چیه و با یه روباه که می‌خواست منو بخوره آشنا شدم.

 می‌گم بدشانسم، تو یه سراشیبی سر خوردم و روی لاکم واژگون شدم، یک شبانه‌روز همین‌طوری موندم و داشتم آهسته‌آهسته تو ذهنم با همه خداحافظی می‌کردم، بیشتر از همه با اون موش کور، که این روباهه اومد سراغم، چند ساعتی تلاش کرد منو بخوره و حسابی هم زخمیم کرد ولی نتونست این کارو بکنه و آخر سر هم مثل توپ گلف یه ضربه‌‌ای بهم زد که تمام مسیری که بالا رفته بودم رو برگشتم پایین، ولی عوضش روی پاهام فرود اومدم. بعد یه کلکی که داشت یک خرده ازم فاصله می‌گرفت منم فکر می‌کردم رفته می‌اومدم بیرون دوباره بهم حمله می‌کرد و زخمیم می‌کرد. هر دفعه همین کارو می‌کرد و منم نمی‌دونستم یه دقیقه‌ست رفته یا یه ساعته رفته، چون زمان برام آهسته‌ست. الان هم حسابی زخمی‌ام و خوب نشدم، زخم‌هام هم خیلی آهسته خوب می‌شن و تقریبا هیچ‌وقت خوب نمی‌شن. حالا شما ممکنه بگین آهسته بودن چیزی نیست ولی می‌دونین، به خاطر آهسته بودنم حتی جوجه‌تیغی هم باهام دوست نمی‌شه. شنام خوبه‌ها، ولی ماهی‌ها هم باهام دوست نمی‌شن، مگر توی خواب.

حالا اگه کسی حوصله داشته باشه و کنارم بشینه براش می‌تونم تا سحر داستان بگم ولی این اواخر بعد از حمله‌ی اون روباه و اظهار علاقه‌ی اون موش کور و سوال‌پیچ اون جوجه‌تیغی افسرده، بی‌استعداد شده‌م و داستان‌ها فقط در ذهنم جرقه می‌زنند و آتشی روشن نمی‌شه، روزهای آخر عمر خورشید رو در نظر بگیرید که یک جرقه‌های گاه و بیگاهی می‌زنه ولی انفجاری در کار نیست. البته تحمل بی‌دلیل این خورشید رو هم در نظر بگیرید، یعنی بی‌خود و بی‌جهت داره یه زوری می‌زنه به هر حال. یک بار هم یکی بهم گفت چرا همه‌ی داستان‌های تو غم انگیزن، حتی داستان‌های بامزه‌ت هم غم‌انگیزن. بدبختی اینکه عمرم هم طولانیه و همه‌ش باید به اینا فکر کنم. اگه سرعتم بیشتر بود می‌رفتم با یوزپلنگا مسابقه‌ی سرعت می‌دادم، می‌دونین، زندگیم جذاب‌تر بود.

 

خوب شد کرمه مقاومت نکرد!

  • هایتن
  • پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۰۰
  • ۲۳:۴۴
  • ۴ نظر

یکی هم هست تو محل کار که شگفت‌زده کردنش آسونه. مثلا من با خمیر بازی یک چیزی شبیه کرم ابریشم درست کرده بودم و با دو تا مقاومت الکتریکی براش شاخک هم گذاشته بودم و شاخک‌ها رو شبیه قلب کرده بودم. چه می‌دونم یه کرم زشت با شاخک‌های قلبی‌شکل، بعد این اومده بهم می‌گه کلاسی چیزی رفتی برای این کار؟ یعنی خب یه مقداریش هم از چاپلوسی ناشی می‌شه. مثلا هی بهم می‌گه چقدر بامزه تعریف کردی یا مثلا می‌گه این چیزا چطوری به ذهنت می‌رسه؟ همه‌ش این‌طوری می‌گه ولی خب من رو تحت تاثیر قرار نمی‌ده زیاد، چون با مدیرمون هم این‌طوری صحبت می‌کنه اکثر اوقات و بابت چیزای عادی بی‌نهایت تمجیدش می‌کنه.

حالا برعکس، اینجا شگفت‌زده کردن بعضیا بی‌نهایت سخته یعنی انگار یه دعوایی با هم داریم و تا آخر عمر قراره دشمن هم بمونیم. حالا من البته دیگه همچین نیتی هم ندارم، دشمنی رو نمی‌گم، اونو شاید بمونیم، تلاش برای شگفت‌زده کردن رو می‌گم، خودتون یه خرده منصف باشین. می‌دونین، وقتی دارین تو مسیر زندگی می‌رین، یه مسیری که شبیه بالا رفتن از دامنه‌ی سرسبز و سنگلاخی یه کوه یا عبور از یه صحرا با جغرافیای پیچیده‌تر باشه، یک جاهایی هست که اگر از اون جاها عبور کردین متعلق به مرحله‌ی جدید می‌شین و مثلا دیگه آهنگای مزخرف کره‌ای رو دوست ندارین یا رو خواننده‌ها کراش نمی‌زنین. یعنی دیگه چیزی نیست که بخواین خودتون رو در موردش قانع کنین، این شکلی شدین. البته اینم بگم که نقطه‌ی واضحی نیست این نقطه و بسته به مقاومت شما ممکنه زودتر یا دیرتر اتفاق بیفته و در زمان کشیده بشه.

مثلا من یه نگاه پروانه‌ای به دوستی‌هام داشتم و یه عشقی در احساسم جریان داشت، عادی نبود و متفاوت از بقیه بود. واقعا یه حالت شاعرانه‌طور همراه با بی‌صبری و بالا رفتن ضربان قلب و اشتیاق هر لحظه برای دریافت یه خبر و نشانه و پیدا کردن بهانه برای باز کردن سر صحبتی چیزی. زندگی رو برای دوستانمم سخت کرده بودم. الان دیگه از اون مرحله عبور کردم ولی این‌طور نبود که یه دفه باشه و حتی الانم احساس می‌کنم یه قسمتی از این نفرین یا موهبت در درونم هست. الان نمی‌دونم شما رو به مقاومت کردن تشویق کنم یا به مقاومت نکردن، چون احساس می‌کنم اهمیت زیادی داره توصیه‌ی من برای شما.

مسئول رادیول

  • هایتن
  • دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۰۰
  • ۲۳:۵۲
  • ۰ نظر

مرد جوان با پیراهن آستین کوتاه چهارخانه و ته‌ریشی بور و قدی کوتاه وارد اتاق نگهبانی شد. با ماسکی که زده بود دماغ و دهانش پیدا نبود ولی پیشانی بلندی داشت و موی سرش کم پشت بود. حرکاتش آرام بود و برای کاری که آمده بود عجله نداشت و  از نگاه مستقیم فرار می‌کرد و نور که به چشمان او می‌رسید سرعتش کم می‌شد. مردمک چشم‌هایش همیشه در حال لرزیدن بود. واپس زدگی نگاهش تو را از صحبت جسورانه وامی‌داشت. نگهبان با احترامی که به صورتی طبیعی و نه با قدرت تشخیص یا شناخت بر او حاصل شده بود به مرد جوان گفت تلفن را بردارد و کارش را به دفتردار بگوید، مرد جوان همین کار را کرد و بعد روی صندلی کنار میز تلفن نشست و به صحبت‌های جوان خوزستانی که دو متری جلوتر روی تک‌صندلی روبروی پیش‌خوان نشسته بود گوش سپرد که چشمش مدام دنبال مخاطبی می‌گشت تا از سختی‌های سربازی برایش تعریف کند. کلاهش را دستش گرفته بود و مدام راست و مچاله‌اش می‌کرد بدون اینکه خشونتی در این کار به خرج دهد. بقیه از روی کنجکاوی سوالی می‌پرسیدند و کنجکاوی می‌کردند. مرد جوان  قدبلندی که شکمش برآمده بود مدام اظهار تعجب و شگفتی می‌کرد و شور جوان خوزستانی سبزه‌رو برای تعریف کردن را بیشتر می‌کرد. نگهبان، پسرک قدکوتاه با چشم‌های سبز مچاله شده و صورتی باد کرده بود. موهای مجعد بوری داشت و دندان‌هایش با اینکه نامنظم بود بر زیبایی چهره‌اش می‌افزود. حاکم این جلسه‌ی غیر رسمی او بود که پشت پیشخوان روی صندلی نشسته بود و فقط سر و قسمتی از شانه‌اش پیدا بود.

سرباز وظیفه‌ی بیست و خورده‌ای ساله، لاغراندام بود و صدای بم و سنگین و دو رگه‌ای داشت، از آن صداهایی که آدم‌های مهم دارند. داشت از پسر جوان دیگری که سراسر مشکی پوشیده بود و بندی از چرم بر ساعد دستش پیچیده بود امضا و اثر انگشت می‌گرفت که کارت پایان خدمتش را بهش بدهد. باید شماره تلفن و آدرس خانه را وارد می‌کرد. پسر جوان سیاه‌پوش اصرار داشت که این کار را با دقت انجام بدهد در حالی که شلوار و تی‌شرت گشاد مشکی‌اش را با شلخته‌گی پوشیده بود و چیزهایی از جیبش آویزش بود و موهای سیاه سر و صورتش را مدتی بود اصلاح نکرده بود. داشت در گوشی‌اش دنبال شماره تلفن و آدرس می‌گشت. سرباز وظیفه گفت نیازی نیست این‌ها را دقیق وارد کنی، ولی پسر جوان سیاه‌پوش شلخته بی‌اعتنا بود و اصرار داشت همین یک کار را به درستی انجام دهد. با دستپاچه‌گی گفت الان پیدایش می‌کند، شماره‌ی خودش را فراموش کرده بود.

سرباز وظیفه کارت را بهش داد و ازش پرسید حالا چه احساسی داری که کارت پایان‌خدمتت را می‌گیری، پسر جوان سیاه پوش با صبر و حوصله و در حالی که کارت را مثل یک موجود بی‌جان زیر و رو می‌کرد با بی‌تفاوتی به همه‌چیز گفت: ببین چه می‌گویم، سربازی که شروع می‌شود با خودت می‌گویی کی تمام می‌شود و وقتی تمام شد هیچ احساسی نداری. یک جمله برای فرار از مسئولیت توصیف خودش بود ولی سرباز وظیفه گفت عجب جمله‌ی بامعنایی گفتی. صدایش آنقدر تیز و سنگین بود که تو با خودت فکر می‌کنی شاید تو اشتباه می‌کنی که پسر جوان سیاه پوش فقط داشت مزخرف می‌گفت.

سرباز وظیفه رو به نگهبان خوش‌قیافه کرد و گفت تا حالا دویست تایی کارت پایان‌خدمت داده‌ام، فکر می‌کنم تا آخر سربازی‌ام دو هزار تایی کارت می‌دهم. نگهبان خوش‌قیافه که ترک هم بود گفت من اگر جای تو بودم، اطرافش را بررسی کرد و از پنجره به داخل پادگان نگاهی انداخت، دنبال چیزی می‌گشت که این اطراف بشود پیدا کرد، من اگر جای تو بودم از این افسردگی خودم را با گازروئیل می‌کشتم. البته شانسی که ما داریم این است که آخر سر خودمان یک توک پا می‌رویم دفتر، خودمان کارتمان را می‌گیریم، بله ما این شانس را هم داریم. بعد هم رو به رادیوی کنار دستش کرد و با عوض کردن موجش گفت اینجا مسئول رادیول منم و شروع کرد به ترکی خاطرات مرخصی‌ آخرش را برای دوست کناری‌اش که پسر جوانی با صورتی فرو رفته و بینی تیز و دراز برآمده بود تعریف کرد.

مرد جوان، با پیراهم آستین‌کوتاه چهارخانه، مشخصات را به طور کامل، ولی نه به دقت جوان سیاه‌پوش شلخته، وارد کرد. شماره تلفن منزل را یک شماره‌ی بی‌خودی وارد کرد چون شماره‌ی ثابتی نداشت و سرباز خوش‌صدا هم با صدای سنگینش گفته بود این‌ها اهمیت ندارد. سرباز وظیفه، بی‌هیچ تشریفاتی، ولی با دو دست و با کمی تعلیق، گفت بفرمایید و کارت را به دست مرد جوان داد که عجیب به نظر آمد و احتمالا کمی هم دور از ادب بود. مرد جوان منتظر بود نظر و احساس او را هم بپرسند. البته دقیقا منتظر این سوال نبود ولی منتظر یک لبخند و چیزی متفاوت بود. سرزنشی هم بر کسی نبود، قیافه‌ی مرد جوان طوری بود که تو گویی جسمش اینجا بود ولی روحش چند کیلومتری آن طرف‌تر ساکت نشسته بود. کسی را شوق حرف زدن با او بهش دست نمی‌داد. به سرباز وظیفه گفت ممنونم و چشمش را گرداند و از همه خداحافظی کرد. سربازها از حرف زدن مرد جوان تعجب کردند و ساکت بودند، انگار بیماری به معجزه شفا یافته باشد. سرباز خوش‌صدا خطاب به همه گفت ازتان خداحافظی کرد، همه با هم گفتند خداحافظ. مرد جوان موقع خارج شدن از در اصلی رو به سرباز خوش قیاقه‌ی نگهبان کرد و به ترکی گفت سالم و سلامت بمانی. نگهبان خوش‌قیافه و پسرک دراز با صورت فرورفته که از ترک بودن مرد جوان جا خورده بودند با صدایی بلند خندیدند.

مشکل خطور کردن سوال به ذهن

  • هایتن
  • پنجشنبه ۱۶ ارديبهشت ۰۰
  • ۲۲:۳۰
  • ۴ نظر

رویترز یک گزارشی از یک پزشک 26 ساله هندی تهیه کرده بود که مسئول تصمیم‌گیری در مورد مرگ و زندگی آدم‌ها بود. تخت‌های بیمارستانی در هند خیلی کمیاب شده و این پزشک جوان تصمیم می‌گرفت کی رو بستری کنن و کی رو نکن. قیافه‌ش هم اصلا شبیه خدای مرگ و زندگی هندوها نبود. خودش می‌گفت شرایط بسیار سختی هست براش و این تصمیمات براش مایه‌ی افسردگیه، برای درمان افسردگیش تو حیاط بیمارستان تنهایی بستنی می‌خورد. شانسی که آورده اینه که، فعلا کاری به خدا نداریم که ممکنه ناراحت بشه که چرا کسی تو کارش دخالت کرده، تو این دنیا از کارش و اشتباهاتش قرار نیست حسابرسی بشه. این رو می‌گم چون می‌خواستم بگم دوست نداشتم جای اون می‌بودم چون معمولا تصمیمات درستی نمی‌گیرم و آدم‌های اشتباهی رو زنده می‌ذارم. ولی بعد می‌بینم تصمیم درست یعنی چی؟ یعنی اون دکتره هم ممکنه کلی تصمیم اشتباه گرفته باشه، وقتی می‌گم تصمیمات درستی نگرفتم از این زاویه بوده که اتفاقات بعدیش خوب نبوده وگرنه در مورد خود تصمیم یادم نمیاد هیچ کدوم به صورت واضح اشتباه باشن.

البته باز دچار اون آسیب مقدس کردن بدبختی‌ها شدم. یه کفتار برای این به دنیا نمیاد که درستکار باشه. می خوام بگم شایدم ما هم یه جور کفتاری یا میمونیم و نیازی نبود درستکار باشیم. ولی خب دیگه، شاید کفتارم عقل می‌داشت این سوالو از خودش می‌پرسید که از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود. مشکل، درستکاری نیست، مشکل، خطور کردن همین سوال‌ها به ذهنه.

داشتم می‌گفتم، مثلا یه نفر بهم دروغ ‌گفت و من به همکاری باهاش ادامه ندادم و این برام باعث ضرر زیادی شد، باز حتی باید ضرر رو ببینم چی هست. آخه می‌دونین، تو این دنیا هیچ اتفاق ساده‌ای وجود نداره. یه همکاری داریم که با همه به عنوان یه آدم نفهم و احمق برخورد می‌کنه و خب این کار با اینکه اشتباهه ولی کمکش کرده که بیشتر از اونچه لایقش هست کسب احترام کنه. تازه اگه منصف باشیم بیشتر اوقات هم کار درستی می‌کنه. من ولی با همه با احترام برخورد می‌کنم و ممکنه با یه آدم نفهم هم اشتباهی محترمانه برخورد کنم. بعد از مدتی دیگه انتخابی در کار نیست و حتی اگر بدونی طرف نفهم و به درد نخوره باز هم ناخواسته بهش احترام می‌ذاری.

 چند وقتی هم هست می‌خوام یه تشک جدید برا خودم بخرم ولی مدام توی ذهنم این سوال پیش میاد که تو مثلا دوست داشتی یه آزادی‌خواه باشی که در زندان روی زمین سفت و سنگی می‌خوابه، حالا می‌خوای تشک نرم هم داشته باشی؟ این چیزهای خیالی واقعا فاکتوری در تصمیماتم هستن.

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه‌ی یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.
موضوعات
آرشیو مطالب
کلمات کلیدی
پیوندها