مشاهده‌گر

  • هایتن
  • دوشنبه ۱۱ نوامبر ۲۴
  • ۰۹:۰۶
  • ۰ نظر

کارهای زیادی نیست که بخوام بگم برای خودم می‌کنم خب آره برای خودم غذا می‌خورم و برای خودم می‌خوابم ولی اینا بدیهیاته و اختیار چندانی هم درش ندارم. قصد گله کردن ندارم یعنی با مفهموم گله کردن از خودت مشکل دارم به نظرم بی‌معنیه و بیشتر شبیه یه استعاره‌ی سطحیه. داشتم در واقع به نوشتن فکر می‌کردم و اینکه بعضی وقتا مزخرف می‌نویسم و بعد خب مزخرف برای کی؟ اتفاقا بیشتر وقتا زمانی مزخرف می‌نویسم که تصمیم می‌گیرم یه چیز خوب بنویسم. ولی در کل نوشتن کمک زیادی می‌کنه که اینی که هستم باشم یعنی حالا هر چی که هستم. متوجه تفاوت خودم با دوستان و اطرافیانم می‌شم و همین برام کافیه دیگه حالا بگذار دنیا بگذره.

بدم نمی‌اومد از اینجا بودنم کتابی چیزی بنویسم یعنی کتاب رو همینطوری می‌گم فقط همین که ازش بنویسم یعنی این تنها چیزیه که به ذهنم می‌رسه و مفیدترین کاریه که آدم می‌تونه با یه تجربه‌ی جدید بکنه. مثلا ممکنه از یکی بپرسن اگه بهت فرصت بدن بری مریخ و برگردی چیکار می‌کنی شاید بگه از کوه‌هاش بالا می‌رم و به طلوع آفتاب نگاه می‌کنم و غارهاش رو کشف می‌کنم ولی من دوست دارم در موردش بنویسم.

حالا شاید مدت زیادی هست که خودم نیستم اونم بیشتر به همین خاطره که اصلا همچین نیتی هم نداشتم که خودم باشم. به نظرم آدم سخت و آسونی هستم و به خاطر پایبندی به یه سری معیارهای اخلاقی و اینا زیادی زندگی رو برای خودم سخت کردم به هر حال یه فرصتی پیدا کردیم که به این دنیا بیایم و برگردیم یه سریا رفتن توی اقیانوسا شنا کردن و چهل کشور دنیا رو گشتن و همه‌ی غذاها رو امتحان کردن، به من هم این برسه که در موردش بنویسم.

ببر مازندران

  • هایتن
  • يكشنبه ۱۵ سپتامبر ۲۴
  • ۱۹:۲۸
  • ۱ نظر

یه احساس تازه‌واردی دائمی دارم اینجا. حالا بعضیا خوبن مثلا یه همکاری داشتم که یخ نداشت که باز بشه. شنیدین که می‌گن یه کم طول می‌کشه یخش باز شه، این کلا آب جوش بود، هر جا می‌رفت بلافاصله شروع به شوخی می‌کرد. حالا من از اون شوخ طبع‌تر بودم ولی 200 سال طول می‌کشید یخم باز بشه و با یکی راحت باشم ولی اون لامذهب انگار ضد یخ داشت. حالا اینجا بدتره و به نظرم هنوز یخم باز نشده، تازه احساس می‌کنم دارم بیشتر یخ می‌زنم. یعنی خب ایده‌آلی که از خودم داشتم بیشتر شبیه یه ببر خونسرد بود ولی الان شبیه یه بچه گربه‌ی آواره‌ تو بارونم. حالا خب یه خوبی هم دارم که اهمیت نمی‌دم یعنی چیزی بین اهمیت دادن و ندادنم، پذیرشم بالاست، تازه حالا می‌گم خوبی، ولی مطمئن نیستم چیز خوبی باشه، اینو واقعا نمی‌دونم و این اواخر شک‌ام به اینکه شاید ویژگی خوبی نباشه بیشتر شده. اگر بخوام یه مثال برای این ویژگی بزنم مثل اینه که دوست دارم برم بهشت ولی اگه خدا گفت برو به جهنم، آه و ناله نمی‌کنم، می‌گم باشه هر جور تو می‌خوای. این اواخر ملت از روشن نبودنم شکایت می‌کنند، این مثالش به اندازه‌ی کافی روشن بود؟

درویش

  • هایتن
  • شنبه ۱۵ ژوئن ۲۴
  • ۱۸:۴۴
  • ۱ نظر

بعضیا صرف اینکه هستن و دارن به زندگی ادامه می‌دن خودش یه تلاشه ولی همه اینطوری نیستن، منظورم اونی هستش که مثلا تو یه سانحه‌ای دست و پا و صورتش سوخته و خانواده‌ای نداره که ازش حمایت کنن و امیدی به آینده نداره و یه کمی باهوش هم هست و الکی نمی‌خنده. یعنی شاید حالا یکی بگه اتفاقا اونی که الکی می‌خنده باهوشه، من راستش مخالفتی هم با این گزاره ندارم ولی به نظرم همه‌ی کارهای ما برای خودنمایی هستش یعنی اونی که الکی می‌خنده بیشتر شاید برای نشون دادن اینکه چقدر قویه و هیچ چی نمی‌تونه اونو غمگین کنه می‌خنده، یعنی این رفتارش در تعامل با دیگران شکل می‌گیره وگرنه حالا اگه این آدم تو یه جزیره‌ی دورافتاده تنها باشه برای چی باید الکی بخنده؟ به نظرم اونی که باهوش باشه همیشه تو یه جزیره‌ی دورافتاده تنهاست.

چند روزی هم هست دارم به این فکر می‌کنم که دیگه شفاف نیستم و نوشته‌هام گنگ شدن و به اونی که نمی‌خواستم تبدیل شدم و بقیه دارن تو شفاف بودن از من جلو می‌زنن، این جلو زدن بقیه بیشتر اذیتم می‌کنه و مثل اثبات قابلیت تحقق برای یه مسئله‌ی سخت ریاضیه. نویسنده‌ها بیشترشون آدمای ماجراجویی بودن و در مورد اتفاقاتی که برای خودشون افتاده داستان نوشتن. مثلا همینگوی آفریقا و کوبا رفته و در مورد اونجا نوشته، حالا من اگه در مورد کوبا بنویسم مسخره می‌شه. آلبر کامو، سارتر، رومن گاری، تولستوی، جان اشتاین بک، همه این شکلی بودن و در مورد تجربه‌های خودشون نوشتن که احتمالا یه سری‌ها رو هم ناراحت کرده. مثلا فرض کنید یه دختری تو فامیل و آشناهای تولستوی شبیه ماریا بالکونسکایای بدبخت بوده، حالا احتمالا تولستوی پیر شده بوده و احتمالا تو همون جوونیش هم به این چیزا اهمیت نمی‌داده ولی ماها اینطوری نیستیم و تازه به اندازه‌ی اونا هم تجربه‌های متفاوت نداریم. یعنی اگه تولستوی یه خرگوشی باشه که تو کوه و صحراست ماها یه خرگوشی هستیم که تو آزمایشگاه رومون مواد شیمیایی و آرایشی و بهداشتی رو تست می‌کنن. می‌خوام بگم چه توقعی از این خرگوش دارین که بالا و پایین بپره. به هر حال من تلاشم رو برای خندیدن و ماجراجو بودن ادامه می‌دم.

این روانشناسا یه سری مولفه‌های شخصیتی دارن که با اونا آدما رو تعریف و دسته‌بندی می‌کنن، مثل اینکه مثلا برون‌گرا باشی اهل ریسک باشی آماده‌ی تغییر باشی و این چیزا. من از دسته‌بندی شدن خوشم نمیاد، شاید شما خوشتون باید ولی من اصلا خوشم نمیاد. حالا به نظر منم آدما دو دسته هستن، اونایی که می‌پذیرن و اونایی که سوال می‌پرسن. هیچ کدوم خوب یا بد نیستن و من وقتی که یه بار به برادرزاده‌م گفتم عمو جون من باید برم و بهم گفت بذار یه کارتون دیگه تعریف کنم بعدش، از این که ازم خواست و رفتنم رو نپذیرفت خوشحال شدم ولی خودم آدم اهل پذیرش هستم و سوال نمی‌پرسم. یک قسمتیش از روحیه قهر کردنم از دوره‌ی کودکی میاد که چیز خوبی نیست و یه قسمتیش هم از اعتماد به نفس زیادم میاد که خب، می‌خوای بری برو، کی این وسط ضرر می‌کنه؟ این هم شاید یه مازوخیسمی هست که من دارم و دلم می‌خواد به بقیه ضرر بزنم، مثل اون درویش گدایی که به روستاها می‌رفت و اگه کسی کمکش نمی‌کرد به عنوان تنبیه ترکشون می‌کرد.

اسب‌دوانی

  • هایتن
  • يكشنبه ۲۶ می ۲۴
  • ۱۲:۰۷
  • ۲ نظر

قاطر هنرمند

دیروز داشتم به یه ویدیو از سمیناری در مورد جدال نیچه و هایدگر نگاه می‌کردم. پروفسور اولی که مقدمه‌چینی می‌کنه در مورد موضوع این جلسات و در طی اون نظرات خودش رو هم مطرح می‌کنه کارش رو خیلی خوب و حساب شده انجام می‌ده ولی نفر دوم شتاب‌زده و بی‌مبالاته و دو بار دستش به میکروفن برخورد می‌کنه و صدای خراش بدی وسط ارائه‌ش شنیده می‌شه. من اینو دوست نداشتم و به نظرم برای جلسه‌ای که برای دو متفکر بزرگ دو قرن اخیر دنیای غربه باید بیشتر مواظب می‌بود. بعد خب شروع کردم یک حدسایی در مورد شخصیت همچین آدمی هم زدم که زخمت و ناتراشیده‌ست ولی امروز که در مورد خودم فکر می‌کردم به نظرم اومد من هم بیشتر موقع‌ها نسبت به ظاهرم بی‌ملاحظه هستم و عطر و ادکلن استفاده نمی‌کنم و برای اتو کشیدن لباسام وقت نمی‌ذارم. اگر تلاشی هم در این جهت بکنم موقتی هستش معمولا هم نابجا و نچسب به نظر می‌رسه و ترجیح می‌دم اینجور مواقع خودم رو به ندونستن و حواسم نبودن بزنم و داشتم به جایی می‌رسیدم که به همه حق بدم از من خوششون نیاد و جدی‌م نگیرن ولی بعد با خودم گفتم خب این چیزیه که من هستم یا اون استاد هست، زمخت و نابجا و نتراشیده و بی‌ملاحظه و شتاب‌زده، نمی‌خوام بی‌اهمیت جلوه‌ش بدم ولی چیزی نیست که به خاطرش کابوس ببینم و اولویت اولم باشه امیدوارم ویژگی‌های مثبتی هم داشته باشم که تا حدودی جبرانش کنه، چون واقعا بلد نیستم جور دیگه‌ای باشم، کلا نابه‌جام. یعنی اون روز داشتم فکر می‌کردم من یه قاطرم که تو مسابقه‌ی اسب‌دوانی شرکت کردم و حتی اگه قهرمان هم بشم خوشحالی کردن و با افتخار راه رفتن مثل اسبا رو بلد نیستم. از یه لحاظ هم نسبت به این وضعیت خوش‌بینم چون فکر می‌کنم آدم خوش‌شانسی هستم که بیشتر مردم کاری به من ندارن، یه کم خوش‌بینی پیچیده‌ای هستش ولی یه فیلتر طبیعی هستش و رایگانه. من اون مؤلفه رو ندارم که کسی با نگاه اول چیزی در من ببینه در کل هم اینطور نیستم که با ورودم به یه اتاق فضا رو تحت تاثیر قرار بدم، منش یه اسب رو ندارم و همینکه خودم رو به قاطر تشبیه می‌کنم خودش تا حدی گویای احوال من هست و مثلا سعدی من جایی سراغ ندارم خودش رو به قاطر تشبیه کرده باشه.

سری توی سرها

  • هایتن
  • شنبه ۴ می ۲۴
  • ۱۴:۲۱
  • ۰ نظر

سری توی سرها

شاید بتوانم روزی سر دربیاورم. منظورم از اوضاع جهان و این چیزها نیست، منظورم مثل ققنوسی‌ست که از آتش سر دربیاورد. این احساسی هست که دارم و بیشتر وقت‌ها فکر می‌کنم که بقیه هم همچنین احساسی یا چیزی شبیه آن را دارند و همه فکر می‌کنند ققنوس بودند و در زندان تن اسیرند. حالا من احساس ققنوس بودن ندارم و فقط آن بخش سردرآوردنش منظورم بود.

شمیم بهار

  • هایتن
  • دوشنبه ۸ آوریل ۲۴
  • ۱۵:۵۴
  • ۱ نظر

سرهنگ

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود پادشاهی بود که اسمش شاد و مهربون بود. ولی پادشاه قصه‌ی ما شاد نبود و دنیا هم باهاش مهربون نبود و خودش هم با دنیا مهربون نبود چون تا حالا شکلات نخورده بود. بگی نگی از روی بدشانسی هم بود، بچه که بود همه‌ی شکلات‌ها رو برادر و خواهرهاش می‌خوردن اونم اهل گریه و شلتاق بازی نبود بعدا هم که بزرگ شد مثل پدرش کله‌شق شد و گفت من دیگه تا آخر عمرم شکلات نمی‌خورم، به خیالش داشت از آفرینش انتقام می‌گرفت و خب اگر منصف باشیم اون موقع نمی‌دونست قراره اینقدر عمر کنه. حالا دیگه چهل سالش شده بود و توی ایوان که راه می‌رفت با خودش گفت تو یه کله‌شق احمقی، کلا با خودش زیاد حرف می‌زد و معمولا هم با خودش شاد و مهربون نبود و این اواخر هم همه‌ش کابوس شکلات می‌دید. نمی‌تونست به آشپز دربار بگه براش شکلات بیاره، زیادی ساده و دم دست بود و شمیم بهار بهش می‌خندید چون همین چند روز پیش بهش گفته بود سرورم صد سکه‌ی طلا بهت می‌دم شکلات بخوری. شده بود مثل دزد ناشی و نادون تو زندانی که کلیدش دست خودش بود. با خودش گفت نه، من نمی‌تونم یه شکلات معمولی بخورم. از اون آدمایی بود که ترجیح می‌داد تا آخر عمرش به یه چیز فوق‌العاده امیدوار بمونه. اولش به نظرش رسید به یه جزیره‌ی دورافتاده که شنیده بود همه‌ی مردمش کچل هستن حمله کنه و شکلات‌هاش رو غارت کنه ولی بعد دید حوصله قانع کردن وزیرش شمیم بهار و امیرتاش فرمانده لشکرش رو نداره. حوصله‌ی هیچ‌چی رو نداره، تازه اونا درک نمی‌کنن کسی که تا حالا شکلات نخورده چه حالی داره. این روزا هیچ‌کس هیچ‌چیز رو درک نمی‌کنه. فکر دیگه‌ای به ذهنش رسید.

شمیم بهار رو به حضور خواست. شمیم بهار دختر جوان و عاقلی بود که  از پادشاه هم خوشش نمی‌اومد و این رو مخفی هم نکرده بود، به نظرش زیادی بچه بود. وارد که شد تعظیم مختصری کرد. پادشاه بهش گفت جناب وزیر لطفا برو و برای من شکلاتی پیدا کن که تا حالا کسی اونو نخورده باشه. شمیم بهار گفت حتما شوخیت گرفته سرورم، تازه اگه شکلاتش تلخ باشه چی؟ هیچ‌کس که تا حالا اونو نخورده، پادشاه گفت اشکالی نداره کاری که بهت گفتم رو انجام بده. شمیم بهار گفت اَه و مرخص شد، پادشاه با خودش گفت شمیم بهار چرا اینطوری شده، قبلا اینطوری نبود! در هر حال امروز حوصله‌ی درک کردن کسی رو نداشت. ابرویی بالا انداخت و دوباره لب پنجره ایستاد و به دوردست‌های قلمروی کوچکش خیره شد.

شمیم بهار اول به سراغ شاهین رفت و با دست صداش کرد که بیاد نزدیکتر، آخه شاهین گوشای ضعیفی داشت. پرید و روی پایین‌ترین شاخه‌ی درخت شمشاد نشست شاهین. شمیم بهار بهش گفت تو که چشمای تیزی داری تا حالا شکلاتی دیدی که کسی اونو نخورده باشه؟ شاهین زبونش رو بین نوک‌هاش چرخی داد و یه تف پرنده‌ای انداخت و گفت من فقط می‌دونم موش‌هایی که این روزا می‌خورم همه‌شون طعم شکلات می‌دن، بعد هم از روی عصبانیت سرش رو به عقب برد و بالهاش رو باز کرد و اونا رو به جلو خم کرد، می‌خواست به شمیم بهار حمله کنه ولی شمیم بهار گوشه‌ی چشمی بهش انداخت و شاهین پرواز کرد و رفت. شمیم بهار رو به کلاغ کرد و گفت تو چی، کلاغ مشکی خوش پر و بال، تو که عاشق طلا و جواهری و به خونه‌ی مردم سرک می‌کشی، تا حالا شکلاتی دیدی که کسی اونو نخورده باشه؟ کلاغ ادای شاهین رو در آورد و تفی کرد و گفت من فقط می‌دونم موش‌هایی که این روزا می‌خورم همه‌شون طعم شکلات می‌دن. بعد هم سرش رو به عقب برد و بالهاش رو شبیه یه بوم رنگ باز کرد، می‌خواست به شمیم بهار حمله کنه. شمیم بهار نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت و کلاغ قار قار خندید و پرید و رفت.

امروز برای شمیم بهار روز فوق‌العاده‌ای بود. بچه پادشاه ازش شکلات خواسته بود، شاهین کنارش تف کرده بود و می‌خواست بهش حمله کنه و کلاغ هم سر کارش گذاشته بود، فقط مونده بود تا آخر روز یه پیرمرد چاق و کچل بهش پیشنهاد ازدواج بده.

آی خدا من سوختم

  • هایتن
  • چهارشنبه ۲۷ دسامبر ۲۳
  • ۱۳:۵۵
  • ۱ نظر

زیادی همه چیز رو پیچیده می‌کنیم. در گذشته همه چیز ساده‌تر بود و شکارچی‌ها و کشاورزان خوب زندگی بهتری داشتند. اگر گوزن شکار می‌کردی همه خوشحال می‌شدن و کسی که خرگوش شکار می‌کرد خیلی با استقبال روبرو نمی‌شد و بدبخت اونی که موش کور شکار می‌کرد. همه چیز قیمت داشت و هیچ‌کس وقتش رو برای گوش کردن به سخنرانی تلف نمی‌کرد. الان برعکس شده و سخنران‌ها زندگی بهتری دارند و کشاورزها شغلشون رو ترک می‌کنن که برن تو شبکه‌های اجتماعی کلیپ بسازن. یک بار یه پیرمرد کشاورزی رو دیدم که مزرعه‌ش رو برای بیت‌کوین اجاره داده بود. حالا خودم از سندروم ندیدن و نخوندن متن خوب اخیرا رنج می‌برم صبر و تحلمم هم پایین اومده و قدرت تشخیص متن خوبمم پایین اومده. یعنی شاید قبلا حوصله بیشتری داشتم و به نوآوری‌های کوچیک ارج می‌نهادم، الان ارج نمی‌نهم. سرزنشی هم بهم نیست، دنیا برام مثل کوهی شده که سراب بوده. چیزی در نظرم بزرگ نیست. از بحث اصلی غافل شدم باز. خودم شکارچی گوزن خوبی نیستم ولی بهش آگاهم. می‌دونم که اگه به گذشته هم برگردم کسی به قیمتی منو نمی‌خره، یه خرگوشم بالام نمی‌دادن. من فقط ساده بودن چیزها رو دوست دارم نه گذشته رو. روستا که بودیم شایعه بود یه جایی لونه‌ی خرگوش‌هاست ولی من هیچ‌وقت چیزی ندیدم، منتظر هم شدم، اشکال از بی‌صبری من نبود. بعضی وقتا سرکارم می‌ذاشتن می‌گفتن اوناهاش اونجا خرگوشه و من احساس حماقت می‌کردم که خرگوشی نمی‌دیدم. دقت کردین که ماها چقدر خودخواهیم و همه‌مون به دنیا از چشم خودمون نگاه می‌کنیم یعنی من داستان رو از چشم اونی که خرگوش الکی بهم نشون می‌داد نمی‌بینم، نمی‌تونمم این کارو بکنم ماها ذاتا خودخواهیم. چیز بدی هم نیست، لازم نیست پاشین به خاطر درمانش پیش تراپیست برین یا بابت رفتن به جهنم نگران باشین. جهنم هم می‌تونین خودخواه باشین، مثلا هی داد بزنین آی خدا من سوختم. این دفعه با خیال راحت خودخواه باشین چون بعد از این جهنم، جهنم دیگه‌ای در کار نیست. یکی از شوخیای تکراریم تو ایران این بود که به هر پنجره‌ای می‌رسیدیم بررسیش می‌کردیم که چقدر برای خودکشی مناسبه، همینطوری. مثلا روبروی پنجره‌ای که من بودم یه باغ متروکه بود و برای خودکشی مناسب نبود چون کسی متوجهت نمی‌شد و جسدت اونجا بوی گند می‌گرفت. خوب نیست آدم بوی گند بده. اینجا همه‌ی پنجره‌ها بسته هستن و مردم از این شوخیا خوششون نمیاد. احتمالا به خاطر آدمای بی‌مزه‌ای مثل من پنجره‌ها رو بستن.

عمه ثمر

  • هایتن
  • چهارشنبه ۱۵ نوامبر ۲۳
  • ۱۹:۰۵
  • ۱ نظر

یک چیزی که تو نوشتن دوست ندارم اینه که ابهام قابل رفع داشته باشه یعنی مثلا بگه امروز باهاش دعوا کردم و اومدم خونه گریه کردم، خب با کی دعوا کردی؟ حالا اینو گفتم که بگم که عمه‌م به رحمت خدا رفت. البته چند هفته پیش این اتفاق افتاده ولی من همین چند روز پیش فهمیدم، دقیقا سه روز پیش، یکشنبه، اگر کمکی به کم شدن ابهام می‌کنه. فرصت عزاداری اون شکلی پیدا نکردم، منظورم وقت و زمان نیست، گاه و بی‌گاه دلم می‌گیره و بیشتر احساس می‌کنم در دونستن و اهمیت داشتن این خبر در اینجا تنهام. حالا باید به پدرم این هفته که صحبت می‌کنیم تسلیت بگم. چند سال پیش عموم که از دنیا رفت یه متنی نوشتم که وقتایی که تاریخ فوتش رو فراموش می‌کنم می‌رم به تاریخ اون متن نگاه می‌کنم، همین یه کارکردو که داره، شاید این پست بشه یه علامتی نشانی چیزی.

عمه‌م رو دوست داشتم، جزو معدود کسایی بود که همیشه از دیدنم ذوق‌زده می‌شد. سالهایی که روستا بودیم من رو عابد صدا می‌کرد، چیز خاصی نیست ملت همدیگه رو ممکنه به اسمای مختلف صدا کنن، این فقط یه خاطره‌ست، ولی ذوق‌زده شدنش از دیدن من چیز خاصی بود. مثل اینه که کسی از دیدن عدد یک ذوق‌زده بشه. بنده خدا زندگی خیلی سختی داشت و اینو همه می‌دونستن. از آدمای ستم‌دیده‌ای بود که قدرت انجام کاری که باعث بشه یکی ازش بدش بیاد رو نداشت. من دوست ندارم روی کسی قدرتی داشته باشم ولی وقتایی که برای عمه‌م سالی یک بار عیدی می‌بردم برای پیدا کردن جورابی چیزی که در جواب عیدی بهم بده دستپاچه می‌شد و من نمی‌دونستم باید چیکار کنم، خدا بیامرزدت عمه ثمر.

+ لطفا تسلیت نگین. 

مثلا الان سکوتم رو شکستم

  • هایتن
  • شنبه ۲۶ آگوست ۲۳
  • ۱۸:۰۹
  • ۴ نظر

همه ازت انتظار دارن باهاشون صادق باشی و انگار این رو بهشون بدهکاری. مدام در این مورد حرف می‌زنن و یکی از ستون‌های بشریته و هر کی که کارش درست باشه صداقت داشتن براش مهمه و سوال اول بعد از آشناییه. ببخشید خانوم، مهم‌ترین معیار شما برای ازدواج چیه؟ صداقت. حالا یه مدت فکر می‌کردم من زیاد هم آدم صادقی نیستم چون معمولا نظر واقعیم رو در مورد آدما بهشون نمی‌گم و از این لحاظ آدم بدجنسی هستم. اگه کمکی می‌کنه احساس بدهکاری رو همیشه با خودم دارم حتی اگه طرف آدم مزخرفی باشه. یه همکاری داشتیم که موقع غذا خوردن نفس‌نفس می‌زد و من ازش بدم می‌اومد و از صدای غذا خوردنش متنفر بودم ولی بهش چیزی نمی‌گفتم. حالا ممکن هم هست یکی اینطوری باشه نظرش رو بگه و من مشکلی باهاش ندارم ولی خودم اینطوری نیستم و به نظرم لازم هم نیست در مورد چیزای بدیهی حرف بزنی خودش باید اینو بفهمه و این طرز صداقت داشتن سطحی و مبتذله. حالا دیگه آستانه‌ی صداقت مبتذل برا همه فرق داره، اینکه چه چیزایی برای تو بدیهیه بستگی به این داره که چقدر عمیقی. عمیق‌ترین انسان روی زمین اصلا حرف نمی‌زنه.

در یه سطح دیگه اصلا صداقت ربط زیادی به حرف زدن نداره و یه مولفه‌ی شخصیتی هستش. مثلا کسی که برای به دست آوردن منفعتی در آینده مقدمات دوستی با یک نفر رو فراهم می‌کنه شخصیت صادقی نداره هر چند برای صادق بودن تلاش بکنه. مثل اینه که یه گرگ تلاش بکنه غزال باشه. به همین خاطر معنی نداره دو نفر بگن ما با همدیگه صادق هستیم، خب این یعنی چی، یعنی با همدیگه غزالین با بقیه گرگین؟ حداقل این نحوه صداقت داشتین چیزی نیست که من دنبالش باشم. می‌خوام بگم اگه گرگین زیاد خودتون رو به زحمت نندازین که ادای غزالا رو دربیارین، این خودش بی‌صداقتیه.

همین دیگه، مشکلات بدیهی‌تون رو خودتون حل کنین و منتظر صداقت داشتن دیگران نمونین. مثل ماشینی نباشین که مسیرش رو با کوبیدن خودش به دیوارها پیدا کنه. زندگی مثل یه نودله که چنگ داره، پیچ و خم زیاد داره و خودتون اذیت می‌شین و مختون تاب برمی‌داره. این هفته یه نفر یه گربه رو به نودلی که چنگ داره تشبیه کرد، قشنگ بود، داشت در مورد چالش‌های تعامل با گربه حرف می‌زد.

بهبود جزئی

  • هایتن
  • شنبه ۲۲ جولای ۲۳
  • ۱۵:۴۴
  • ۳ نظر

آشوب

از عبارت اینکه مردم درکم نمی‌کنند خوشم نمیاد. زیادی دم دستیه و خیلی مفهوم گسترده‌ای داره. مثل یه جای سیاحتی نزدیک شهر یا حتی وسط شهره که به همین خاطر دیگه جذابیتی نداره هر چقدر هم که خاص و قشنگ باشه. حالا واقعا هم به همه چیز اینطوری نگاه می‌کنم و اگه چیزی دم دست باشه ازش خوشم نمیاد، حتما باید روی قله‌ی قاف باشه. همیشه به نظرم می‌اومد واقعا قراره یه روزی به مقصد قله‌ی قاف یه سفری داشته باشم و از عهده‌ی همه‌ی چالش‌هاش بربیام. چه می‌دونم، چالش‌هایی شبیه طوفان و روزهای ابری و تاریک. دیگه در حدی نباشه که به کشتنم بده، مثلا با حمله گرگ‌ها و حیوانات وحشی نمی‌تونم کنار بیام. تو فیلماست که ملت از عهده این چیزا برمیان. به نظرم اگه در انتهای مسیر یه نقطه روشنی ببینم از عهده‌ی همه چیز برمیام ولی در حمله‌ی گرگ‌ها انتهای روشنی نمی‌بینم.

قرار شده با استاد جدید که دفعه پیش ازش صحبت کردم کار کنم روی پروژه‌شون. استاد خودم معمولا زیاد شگفت‌زده نمی‌شه و از کارام تمجید نمی‌کنه. شاید طبیعی باشه و نمی‌تونه که هر دفعه برای تمجید از من دویست هزار تا دراز نشست بره ولی خب معمولا آدما نمی‌دونن خوبن یا نه، بیشتر تو نگاه دیگران این مسئله رو جستجو می‌کنن. حالا شاید مثال به درد نخوری باشه ولی کسی که خوشگله معمولا این رو از طریق بقیه متوجه می‌شه وگرنه ماها همه‌مون فکر می‌کنیم خوشگلیم. شایدم دارم برعکس می‌گم و خودمون همیشه به درستی شک داریم که خوشگلیم یا نه، با یه مثال بی‌ربط شروع شد و داستان یک دفعه جدی شد. دیگه حالا این استاد اینطوری نیست و از کارم تعریف کرد. امیدوارم سرش به سنگ نخوره یا این چیزها برای من تکراری و بی‌مزه نشه. اینم چیزیه که بهش فکر می‌کنم. صبحا نیمرو با گوجه می‌خورم و دوستش داشتم ولی برام تکراری شده، باید یه مدت زهرمار بخورم که اشتیاقم به نیمرو برگرده. همین جاهاست که می‌فهمی بدیهی هستی.

بعضی وقتام حالا این فکرا رو می‌کنی ولی آخرش بی‌اهمیت می‌شی. یعنی برای خودت شبیه یه مورچه کارگر تو یه دشت بزرگ آفریقایی می‌شی که هیچ کس تا حالا اسمش رو نشنیده. مورچه حالا به کنار، اسم دشت رو کسی نشنیده. بعد حالا این مورچه داره سعی می‌کنه خونه‌ی جدیدی پیدا کنه که تو سایه باشه. من باشم تو همون آفتاب سوزان زندگی می‌کنم و سعی نمی‌کنم یه چیز منفی هزار رو یه درصد بهبود بدم. به نظرم آدما با بهبود تو زندگی‌شون افسردگی می‌گیرن. اینو حالا جدی می‌گم، یه واقعیت علمیه. خیلی وقت پیش تو یه کتاب جامعه‌شناسی خوندم، غم‌انگیزه ولی واقعیه. حالا البته نه اینکه اهمیتی داشته باشه و کشف بزرگی باشه. ملت بعضی وقتا برای خودنمایی از موضوعات علمی صحبت می‌کنن ولی من نه، همینطوری یه چیزی به ذهنم اومد که حالا یه ربطی هم به علم داشت. در نهایت با خودت می‌گی همه چیز همینه، حداکثر یه بهبود جزئیه. این جمله رو جایی نخوندم، از خودم بود.

چند سال پیش یه وبلاگی رو می‌خوندم که دوستش داشتم. آروم و غمگین و عمیق بود. وبلاگ من آروم نیست و همه‌ش دارم در مورد حمله حیوانات وحشی می‌گم و مثل یه نقاش دیوونه‌م ولی خب دوست دارم مثل اون بنویسم و تازه خوبیای خودمم بهش اضافه کنم. به نظرم باید آروم بشم، الان آشوبم.  

 

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه‌ی یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.
موضوعات
آرشیو مطالب
کلمات کلیدی
پیوندها