بیست و یک

  • هایتن
  • سه شنبه ۶ آگوست ۱۹
  • ۱۰:۵۰

امشب باید زودتر بخوابم، چند شبی هست دیر می‌خوابم و از آن طرف هم بعد از نماز صبح بیدارم. مدتی هم هست دنبال شخصیت اصلی خودم می‌گردم، نه آن شخصیت واکنشی که همه‌ی ما داریم. یعنی قسمت زیادی از شخصیت و منش ما به تعامل ما با اطراف مربوط می‌شود. اگر با یک دزد هم‌نشین باشیم آن قسمت از شخصیت ما که در مواجهه با یک دزد بروز می‌کند، بروز می‌کند. اگر هم با یک گرگ یا قاتل بی‌رحم مواجه شویم  آن قسمت از شخصیت ما که در مواجهه با یک گرگ یا قاتل بی‌رحم بروز می‌کند، بروز می‌کند. خب ما شانس این را نداریم که در زندگی با همه چیز مواجه شویم، خیلی‌ها در طول زندگی‌شان با گرگ و اسب مواجه نمی‌شوند، بعضی‌ها فقط با گوسفند و خر مواجه می‌شوند، خیلی از ما شانس این را نداریم که با یک آدم شگفت‌انگیز همنشین شویم تا قسمت شگفت‌انگیز شخصیتمان بروز کند. در ثانی، آدم‌ها تاثیر می‌پذیرند. اگر هر کدام از ما 10 واحد تاثیرگذاری داشته باشیم و با 9 نفر در زندگی‌مان تعامل داشته باشیم، آن‌وقت 10 واحد تاثیر می‌گذاریم و 90 واحد تاثیر می‌پذیریم. اینطوری حساب کنیم ما در واقع خودمان نیستیم، متوسطی از دیگرانیم. متوسطی از خر و گوسفند و دزد و گرگ و اسب و قاتل بی‌رحم. حالا شاید 10 واحد از شگفت‌انگیزی من هم به شما رسید.

بیست و دو

  • هایتن
  • دوشنبه ۵ آگوست ۱۹
  • ۱۱:۳۶

آدمایی که با کامپیوتر سر و کار دارن سه گروهن، یه گروه ناشی و تازه‌کارن که همه‌ی فایل‌ها و عکس‌ها و فیلم‌ها و موزیک‌ها رو روی دسکتاپ می‌ریزن،  یه سریا پیشرفته‌ن که فایل‌هاشون رو داخل درایوها مرتب می‌کنن و دسکتاپ خلوت و تمیزی دارن، با یه عکس پس‌زمینه خوشگل و با کلاس، یه سریا هم فوق‌پیشرفته‌ن که نظمشون در بی‌نظمی هست. به نظر دسکتاپ آشفته‌ای دارن، غافل از اینکه یک نظم پنهانی در کارهاشون هست و در واقع به مقام مافوق نظم دست پیدا کردن، این گروه سوم منم، من جزو گروه سوم نیستما، گروه سوم کلن منم.

بیست و سه خوان هایتن

  • هایتن
  • يكشنبه ۴ آگوست ۱۹
  • ۱۱:۱۱

امروز با مدیر کل جلسه داشتم. گفتم من نمی‌تونم حرف بزنم و این باعث شده تحت فشار باشم. گفتم من بنده‌ی حرفم، یکی بهم بگه خوبی تا چند هفته حالم خوبه، گفتم اینجا قدر کار من رو ندونستن، گفتم رفتار مدیریت باعث بی‌اعتمادیم شده، گفتم به من گفتن حقوقت رو 25 درصد افزایش دادیم، من تقاضای افزایش حقوق ندادم ولی اگر می‌دادم این نبود. گفتم به من گفتن شاید در انتهای پروژه یک پاداشی دادیم ولی ببخشید من حتی روی قول صد در صدی شما هم حسابی باز نمی‌کنم انتظار دارید با شاید انگیزه پیدا کنم. گفتم یک قسمتی از کار پوله یک قسمتی هم ارج و احترامه. گفت من شما رو چند ساله می‌شناسم، به من می‌گن شما این دوستا رو از کجا آوردی، همه ما اینجا می‌دونیم شما چه کار بزرگی انجام دادی ولی حالا شاید جلو روت تعریف و تمجید نکنیم. گفت من متوجه شدم دغدغه‌ی شما چیه. اومدم پایین و ساعت کاریم که تموم شد موقع خداحافظی، مدیر گروه گفت فلانی از بالا گفتن بچه‌های پروژه، هفته‌ی بعد رو می‌تونی برن مرخصی تشویقی، خواستی بری بهم بگو. الان مرددم هفته‌ی بعد رو مرخصی بگیرم یا نه، شاید برای طرح چهل روزه‌م خوب باشه شاید هم نباشه.

+ در یک فرصتی باید در مورد شتر و خوان صحبت کنم. 


بیست و چهار تا شتر

  • هایتن
  • شنبه ۳ آگوست ۱۹
  • ۱۱:۱۲

هنوز سر قرارم هستم و با کسی حرف نمی‌زنم. مدتها بود همچین آرزویی داشتم ولی همیشه یه مانعی وجود داشت، بعضی وقتا سعی می‌کردم حرف‌هایی که تو یه روز زدم رو روی یک کاغذ بنویسم تا حواسم به تعداد کلماتی که از دهنم بیرون میاد باشه ولی معمولا از کنترلم خارج می‌شد، این روزا خیلی آسون می‌تونم این کارو بکنم. راستش تو محل کارمون یه پسره‌ست که ساده‌ست یا حداقل اینطوری به نظر میاد. به هر حال پسر خوبیه و چند سالی هم از ما جوون‌تره، خوبم می‌خنده، یعنی جوک‌های بی‌مزه‌تون رو بیارین من براتون آبش کنم. این رو وقتی فهمیدم که هم به شوخی‌های ناب من می‌خندید هم به شوخی‌های چرت بقیه، به خودش هم گفتم که این کارش ناامیدم کرد. به هر حال، بعضی وقتا اگر حرفی، صحبتی یا شوخی بود با اون می‌کردم. یک بار یه بحث کاری پیش اومد که دیدم این داره از یه نفر طرفداری می‌کنه که چند باری با ماشین تا یه جایی رسوندتش، فهمیدم اینقدرام ساده نیست. حالا نیاید اینجا از من بخواید قضاوت و اینا نکنم، کامنتارم بستم البته، تیرتون به سنگ می‌خوره. دیگه می‌فهمی همه یه چیزی‌شون میشه. من چرا بین رقابت اینا افتادم. فردا احتمالا یه جلسه با مدیر کل داشته باشم، شایدم نداشته باشم. به عقل خودم باشه دوست داره خیلی تند برم و بگم که یه مشت به درد نخور رو اینجا جمع کردی که تو این وضعیت اقتصادی مردم، دارن مفت‌خوری می‌کنن و ماشین و خونه و دلار و سهام و کوفت و زهرمار می‌خرن و میرن مشهد سفر زیارتی.

+ یک بار باید در مورد شتر صحبت کنم. 


بیست و پنج

  • هایتن
  • جمعه ۲ آگوست ۱۹
  • ۱۱:۰۷

سلام، ممنون از بابت گزارش، خوندمش،

 نیازی نیست کتاب یا مقاله دیگه‌ای بخونی همون کتابی که بهت دادم رو بخون و سعی کن کد متلبشون رو بنویسی، این بحث‌های آشکارسازی که نوشتی از جمله بحث آشکارساز انرژی، ربطی به کار ما نداره اینها فقط برای زمانی هست که دشمن می‌خواد بفهمه کسی در کانال حضور داره یا نه و به همین خاطر از آشکارسازی انرژی استفاده می‌کنه، بحثی که ما اینجا داریم دمدولاسیون داده است

نکته دوم اینکه ما در گیرنده DS در واقع هم‌بستگی رو محاسبه می‌کنیم و برای محاسبه هم‌بستگی تمام تاخیرهای کد PN رو در سیگنال ورودی ضرب می‌کنیم و انتگرال می‌گیریم هر جا ماکزیمم شد تاخیر مورد نظر ماست. حالا میشه این کار رو به صورت سری انجام داد یا به صورت موازی، یعنی تاخیر‌ها رو یک به یک در سیگنال ضرب کرد (سری) یا همه‌ی تاخیرها رو در یک لحظه محاسبه کرد (موازی)

در مورد فیلترهای FIR، فیلتری که ما قراره استفاده کنیم یک فیلتر کسینوس بالارونده هست، می‌تونی با دستور b=rcosfir(R,N,rate,T) ایجادش کنی و ضرابش رو بعد از fixed point کردن در fir core وارد کنی، R همون roll-off factor هست که مثلا میتونی برابر با 0.35 قرارش بدی، N طول فیلتر رو تعیین می‌کنه مثلا می‌تونی 10 قرارش بدی، rate میزان upsample رو مشخص می‌کنه، مثلا اگر تو از هر بیت 4 تا نمونه بگیری (یعنی مثلا یک بیت 1 رو با چهار تا 1 نشون بدی) این عدد رو 4 میذاری، 4 و 2 اعداد معمولی هست. بنابراین اگه مثلا بخوای 4 رو استفاده کنی، یه کد 1024تایی 4096 تایی میشه که هر کدوم از عناصرش 4 بار تکرار شدن، در واقع در اینجا نرخ کلاک نمونه برداری 4 برابر نرخ داده ورودی هست. عدد آخر (T) زمان یه بیت هست که اهمیتی نداره و اون رو 1 بذار.

خیلی خوبه که تونستی داده رو وارد VHDL کنی و بعد دوباره اونا رو تو یه فایل بنویسی.  در VHDL از داده حقیقی استفاده نمی‌شه چون همونطور که خودت گفتی قابل سنتز نیست. اون کاری که شما در انتهای گزارش انجام دادی و داده‌ها رو در 2^16 ضرب کردی و دوباره در آخر کار تقسیم و گرد کردی دقیقا همون fixed   point کردنه که قبلا در موردش صحبت کردیم.

+ برادرم داره روی FPGA کار می‌کنه و ماهیانه یه گزارش برای من می‌فرسته و من هم جوابش رو می‌دم. امروز، روز گزارشش بود. 


بیست و شش

  • هایتن
  • پنجشنبه ۱ آگوست ۱۹
  • ۱۱:۳۵

عصرها در مسیرم پسر جوان قد کوتاهی رو میبینم که جلوی یک میوه‌فروشی نشسته و دست راستش رو روی یکی از جعبه‌ها دراز کرده، ریش گذاشته جوری که انگار از تیپش خیلی مطمئنه، ولی خب، قدش یک و نیم متر بیشتر نیست. سرش بالاست و به روبروش نگاه می‌کنه و آثار ترسش رو پنهان می‌کنه و خودش رو نسبت به شروع یه مکالمه جدید بی‌علاقه نشون میده. دختر جوونی  هم هست که نزدیک میدون، دست‌فروشی می‌کنه و صورتش رو با اخم از پسرهای جوون زشت میدزده تا خیال برشون نداره. اینجور آدما، اگه از نزدیک باهاشون آشنا شدین، افسرده نیستن، افسرده اونی هست که دلیل کافی برای غمگینی نداره.


بیست و هفت

  • هایتن
  • چهارشنبه ۳۱ جولای ۱۹
  • ۱۱:۲۴

بیست و هشت

  • هایتن
  • سه شنبه ۳۰ جولای ۱۹
  • ۱۲:۰۳

هیچ وقت احساس نکردم کافی هستم. به نظرم بیشتر از این باید می‌بودم. داروغه‌ی شهر را تصور کنید که روبروی شما ایستاده و دستش را پیش آورده تا مالیاتش را بگیرد. شما چند سکه در دستش می‌گذارید و نگاهی به صورت داروغه می‌اندازید تا اثری از رضایت در آن ببینید، داروغه هنوز دستش پیش است و رضایتی در صورتش پیدا نیست. چند سکه‌ی دیگر در دستش می‌گذارید ولی داروغه ول کن ماجرا نیست، نه به شما می‌گوید کافی است و نه می‌گوید کافی نیست، این هم از پدرسوخته‌گی‌اش است تا شما مدام احساس کنید کافی نیست. من همیشه آن احساس را با خودم دارم. یا به کلی از داروغه صرف نظر می‌کنم یا اگر سکه‌ای هم دادم احساس نمی‌کنم کافی‌ست. این هم لابد ریشه‌های روانشناختی دارد. مثلا اینکه هیچ وقت بابت موفقیت‌هایت تشویق نشوی یا احساس دوست داشته شدن نکنی. اینها با اینکه شبیه نمک غذا می‌مانند اما کم کردن اهمیت‌شان ریاکارانه است.

من در سوئیس به دنیا نیامدم، در سوریه هم به دنیا نیامدم، در سوئد یا سومالی هم به دنیا نیامدم، کلا در هیچ کشوری که اسمش با سو شروع شود به دنیا نیامدم، نه خوش شانس بوده‌ام نه بدشانس. بعضی وقت‌ها خوشبختی‌های آنها را با مال خودم مقایسه می‌کنم. یک مرد سوئیسی احتمالا برای شنا یا قایقرانی به دریاچه‌ی نزدیک خانه‌اش می‌رود برای کوهنوری به کوه‌های آلپ می‌رود می‌تواند در جشنواره‌های هنری شرکت کند و وقت بیشتری را با دوستانش بگذراند، خوردنی‌ها و نوشیدنی‌هایش هم با من فرق می‌کند و هفته‌ای یک بار ممکن است پارتی‌های خاک بر سری هم برود. همه‌شان با اینکه قشنگند ولی یک یک در نظرم کوچکند و من بدون آنها هم راحتم، بعدا متوجه می‌شوم خوشبختی مجموعه همین خوشحالی‌های کوچک است.

شاید نتوانم خوشبختی‌های سوئیسی را تجربه کنم اما دوست داشتم در زندگی‌ام کسی بود که به چیزهای کوچک اهمیت می‌داد و بودن در کنارش تفاوت ایجاد می‌کرد، ریاکار نبود و نیازی به توضیح همه چیز نداشت. خودم احساس می‌کنم اگر در زندگی کسی بودم متفاوت بودم، اگر چه کافی نبودم.

+ این پست تکراریه و مال یه سال پیشه، غول خوردین :)


بیست و نه

  • هایتن
  • دوشنبه ۲۹ جولای ۱۹
  • ۱۰:۵۴

یک بار تابستان برادرم حامد خونه نبود، من که رسیدم خونه مادرم گفت حامد رفته تو یه باغ نگهبانی بده، گفته شب هم نمیاد. عصبانی شدم و خون به مغزم نرسید. گفتم چرا اجازه دادین همچین کاری بکنه؟ گفت به حرف من گوش نکرد، تو اگر بهش زنگ بزنی میاد. عصبانی بودم، حامد رو از دست داده بودم. تصور اینکه شب اونجا بمونه، یکی سیگاری چیزی دستش بده و حامدی که چند روز بعد برمی‌گرده همون حامد نباشه، برادر کوچک باهوش و بااستعداد من. کوچکترین امیدی نداشتم با زنگ زدن من برگرده، می‌دونستم تو خونه فشار زیادی روش هست که بره سر کار. هنوز از دست مادرم عصبانی بودم، هی می‌گفتم اگر شما مدام نمی‌گفتین کار، کار، اینطوری نمی‌شد. اونم می‌گفت مادر جان ما چیزی بهش نگفتیم خودش رفته. به هر حال، بهش زنگ زدم گفتم پاشو بیا خونه، خودم برات کار پیدا می‌کنم، گفتم یکی از آشناها هست کتابفروشی داره، میگم بری پیشش کار کنی. قبول کرد اومد خونه، رفتم به اون آشنا گفتم فلانی بذار برادر ما بیاد این یکی دو ماه پیش تو کار کنه، حقوقش رو من میدم. قبول کرد و پولی هم از من نگرفت. حامد هم بعد از مدتی دیگه اونجا نرفت، گفت اون بنده خدا اصلا مشتری نداره، خرج خودشم درنمیاد. حالا یاد اون دوستم افتادم، چند سالی هست ارتباطی نداریم، فردا بهش یه زنگ بزنم.


سی

  • هایتن
  • يكشنبه ۲۸ جولای ۱۹
  • ۱۰:۳۶

آدمایی که از جنگ بر می‌گردن بعضی وقتا شدت ضربات روحی‌شون به حدی هست که دیگه درمان نمی‌شن و باید تا آخر عمرشون همونطوری زندگی کنن. من نمی‌دونم چیکار باید بکنم که مثل اونا نشم، بهش می‌گن سندرم بازگشت از جنگ، معمولا هم می‌گیرن مردم رو می‌کشن، حالا البته این موضوعی نیست که بخوام باهاش شوخی بکنم ولی از اونجا که من از جنگ برگشتم و زده به سرم، باهاش شوخی می‌کنم.

حواسم نبود کامنت‌ها بسته‌ست، می‌تونم کمی عقده‌گشایی کنم. این حکایت رو شنیدین که می‌گه شیخی به روستایی شد و گفت اگر آنچه می‌گویم انجام ندهید با شما همان می‌کنم که با مردم روستای قبلی کردم، مردم خوفناک شدند و گریبان چاک کردند و پرسیدند ای شیخ  مگر با مردمان بدبخت روستای قبلی چه کردی؟ شیخ هم گفت رهایشان کردم و سراغ شما آمدم. به هر حال اگر کسی به کامنتی که براش می‌ذارم جواب نده یا دیر جواب بده، رهاش می‌کنم و میرم سراغ وبلاگ بعدی. خودمم تو این چند سال شده چند بار این کارو بکنم یعنی جواب ندم یا دیر جواب بدم، شاید تو پنج سال پنج بار مثلا، ولی خب وقتی این کارو کردم مشکلی نداشتم طرف رها کنه و بره. بعضیا من باب اگر با من نبودش میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی این کارو می‌کنن. یعنی مثلا من مجنونم اونا لیلی، آره خب من از جنگ برگشتم، زده به سرم، مجنونم.


باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه‌ی یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.
موضوعات
آرشیو مطالب
کلمات کلیدی
پیوندها