قطار

  • هایتن
  • جمعه ۱ نوامبر ۱۹
  • ۲۰:۲۸
  • ۲۲ نظر

امروز جزو معدود شنبه‌هایی هست که حالم خوبه، چند روزی هست بعد از نماز بیدار می‌مونم. نمی‌تونم قول صد در صد بدم ولی احتمالن این برنامه رو تا آخر عمرم ادامه بدم. پنج‌شنبه و جمعه که تعطیله معمولن به بطالت می‌گذره و زیاد مفید نیست واسه همین شنبه‌ها مثل زنبور کارگری می‌مونم که دو روزی توی تار عنکبوت گیر کرده، حالا از اونجام آزاد بشه باید بره کارگری بکنه‌ها، ولی خب دیگه. این همه توضیح به این خاطر بود که شما بفهمین امروز اونطوری نیستم و اینطوری هستم.

در ضمن تو این مدت چند تا جمله از کنفوسیوس هم می‌خواستم براتون بگم. یکی اینکه خوشبختی مثل سرعت حرکت قطار می‌مونه و اگر سرعتش ثابت باشه شما چیزی ازش نمی‌فهمین، می‌خواست بگه فاصله‌ی زیادی بین خوشبخت بودن و نبودن نیست. آهای آدمای خوشبخت که دارین تند می‌رین، خیلی هم خوشحال نباشین، ما که آروم میریم داریم از منظره‌ها لذت می‌بریم. دو تا جمله‌ی گوهربار دیگه که الکی مثلن از کنفوسیوس هستن رو بعدن می‌گم. یکیش به قرارهایی که با هم میذاریم مربوط میشه، منظورم قرار سینما و ایناست و یکیش هم به نحوه‌ی کشف نظر واقعی دیگران نسبت به خودمون مربوط می‌شه.

عبور از دره‌ی گرگ‌ها

  • هایتن
  • چهارشنبه ۹ اکتبر ۱۹
  • ۱۲:۴۷
  • ۹ نظر

دره‌ی گرگ‌ها

اصلان روی پنجه‌هایش ایستاده بود و یک پا دو پا می‌کرد و با دلهره‌ی زیادی به اطرافش نگاه می‌کرد. آستین‌های کت چهل‌تکه‌اش را مدام بالا می‌داد. مرد میانسالی که چشم‌های سبز و قد بلندی داشت به او نزدیک شد. موهای سرش و سبیل پهنش سفید شده بودند و صدا و صورتی دل‌پذیر داشت. دنبال کار می‌گردی بچه؟ اصلان بریده بریده و با ترسی از سیلی خوردن گفت بله آقا، برای همین اینجا ایستاده‌ام، می‌توانم زمین را هم بکنم. مرد میانسال دستی به صورتش که همین امروز صبح تراشیده بود کشید و صافی و زبری پوستش را زیر دستش احساس کرد. دنبال گورکن نیستم، باید از درخت بالا بروی. چرا روی پنجه‌ات ایستاده‌ای! چلاغ که نیستی؟ برای صدقه اینجا نایست. عرقی که از شدت اضطراب بر پیشانی اصلان نشسته بود به کلی قطع شد. گلویی صاف کرد و با صدای بلند گفت نه خیر آقا، من از شما صدقه نمی‌خواهم. مرد میانسال نیش‌خندی زد دو ابرویش را به هم کشید و گفت جوان عجیب و تندمزاجی هستی، بیا برویم.

در دره‌ی گرگ‌ها اگر اول صب به سمت خورشید بایستی سمت راست دره، تیتران، سرزمین کوتوله‌هاست. زمینی خشک و سنگلاخی که سرسبزی ندارد و صخره و تیتران زیاد دارد، تیتران خاری است که موقع راه رفتن به جوراب و شلوار و پیراهن و حتی یقه‌ی کوتوله‌ها می‌چسبد. سمت چپ دره، قمیشلی، سرزمین غول پیکرهاست. زمینی هموار و حاصلخیز که باغ‌های سیب و انگور و زردآلوی فراوانی دارد. رودخانه‌ای که از دره گرگ‌ها می‌گذرد مثل مردی سیگار به دست به دیوار سمت چپ دره تکیه داده و دود سیگارش را به صورت کوتوله‌ها فوت می‌کند، این چیزی‌ست که مردم سرزمین کوتول‌ها در مورد بدشانسی خودشان می‌گویند.

اصلان شنیده بود که هزاران سال قبل دو برادر در این دره از هم جدا شدند و یکی‌شان به سمت راست دره آمد و بچه‌هایش کوتوله شدند و یکی‌شان به سمت چپ دره رفت و بچه‌هایش غول پیکر شدند. اصلان پسر فریدون، یکی از غارکن‌های سرزمین تیتران بود. کوتوله‌ها در غار زندگی می‌کردند و فریدون برایشان خانه می‌ساخت، کار سختی بود و عایدی چندانی هم نداشت، کوتوله‌ها همه‌شان فقیر بودند.

اصلان قد بسیار بلندی داشت و در پنج سالگی از همه‌ی کوتوله‌های شهر بلندتر بود. حالا که بزرگ شده بود مردم می‌گفتند اصلان از غول‌پیکرها هم بلندتر است. خانه‌ی کوتوله‌ها کوچک بود چون غار کندن در این سرزمین سنگی کار آسانی نبود. وانگهی، در زمستان سخت تیتران نمی‌توانستی خانه‌ی بزرگ را گرم نگه داری. فریدون ولی مجبور شده بود خانه‌ی بزرگی بسازد چون قد اصلان حالا دیگر چهار برابر یک کوتوله‌ی معمولی بود که قدشان از خارهای تیتران هم کوتاه‌تر بود. این موضوع مایه‌ی افسردگی زیادی برای اصلان بود چون چهاربرابر بقیه‌ی کوتوله‌ها غذا می‌خورد و در کندن غار هم نمی‌توانست به پدرش کمک کند. فریدون این موضوع را پنهان نمی‌کرد که ترجیح می‌داد به جای یک پسر غول پیکر، چهار پسر کوتوله می‌داشت. خانه‌ی فریدون در زمستان‌ها همیشه سرد بود. در یکی از همین شب‌های سرد زمستان بود که وقتی اصلان صدای سرفه‌های پدرش را شنید تصمیم گرفت برای کار کردن به گمیشلی برود، برای این کار باید اول از دره گرگ‌ها می‌گذشت، کابوسی که مدتی بود رهایش نمی‌کرد.

گره رقصان

  • هایتن
  • شنبه ۵ اکتبر ۱۹
  • ۱۱:۴۹
  • ۲ نظر

نه بهانه‌ی کافی برای خوشحالی و بال درآوردن دارم نه بهانه‌ی کافی برای ناراحتی و افسرده بودن دارم و مثل گره وسط مسابقه‌ی طناب‌کشی این وسط گیر کرده‌ام و رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزو نیست. ترجیح می‌دهم در نوک خط حمله بعد از زدن گل یا چسبیده به خط دروازه برقصم، مثل این دروازه‌بان‌ها که می‌خواهند پنالتی بگیرند. بعضی وقت‌ها که در خیابان راه می‌روم شروع می‌کنم مثل کسی که یک پایش از پای دیگرش کوتاه‌تر است می‌لنگم. این کار باعث می‌شود کمی متواضع شوم و توقعم از زندگی پایین بیاید و به دنیا حق بدهم که بی‌خودی با من نامهربان نیست یا به اندازه‌ی کافی با من مهربان نیست، فهم و شعورش همین‌قدر است. نیویورک تایمز امروز یک گزارشی نوشته بود که ما انگار در عصر پسا خوشحالی و لذت‌های زودگذر زندگی می‌کنیم. خبر حال خوب و بد من به دورترین نقطه‌ی زمین هم رسیده. 

مرحوم زیاد زل می‌زد

  • هایتن
  • جمعه ۲۷ سپتامبر ۱۹
  • ۱۱:۰۴
  • ۱۵ نظر

امروز تصمیم گرفتم یک ساعتی بنشینم و به دیوار زل بزنم. وقتی روی مبل نشستم پنج دقیقه طول نکشید که چشم‌هایم سنگین شد و به جای زل زدن، یک ساعتی چرت زدم. این طوری نمی‌شد، من باید این تمرین زل زدن را انجام می‌دادم. مثل کیک‌بوکسینگ رفته بود روی مخم. حالا فکر هم کردم جایی سراغ نداشتم که چنین تمرینی برای سلامتی مفید است و یک بار انجام دادنش قدرت تمرکز شما را 200 هزار درصد بالا می‌برد. یک زمانی چیزهایی در مورد تمرکز و یوگا خوانده بودم که آنها هم یادم نمی‌آمد. به هر حال ایستادم ساعت گوشی را برای نیم ساعت بعد کوک کردم دست‌هایم را پشت کمرم حلقه کردم و پاهایم را کمی از هم باز کردم و مثل سربازهایی که در تشییع جنازه هم‌رزمشان شرکت کرده‌اند ایستادم و به کلید برق روبرو زل زدم که چراغ کوچک داخلش سوسو می‌زد و من با خودم گفتم شاید به جای ال‌ای‌دی از یک شب‌پره داخل کلید استفاده کرده‌اند. بعد هم شروع به پرورش این ایده کردم که از این به بعد به جای چراغ‌ها و لامپ‌ها از شب پره‌ها استفاده کنیم و این طوری به جای برق بهشان غذا بدهیم و جایی هم اگر برق نیاز داشتیم از این ماهی‌ها که برق تولید می‌کنند استفاده کنیم. نمی‌دانم، شاید این کار ظالمانه باشد، شاید هم نباشد. به هر حال برای شب پره‌های مفت‌خور بد نمی‌شود. پنج دقیقه‌ای  که گذشت خسته شدم ترسیدم که نکند ساعت را به جای امروز برای فردا کوک کرده‌ام، این طوری باید به جای نیم ساعت، بیست چهار و نیم ساعت سر پا می‌ایستادم. با همه بهانه‌گیری‌هایم، نیم ساعت را تمام کردم، کار آسانی هم نبود. عصری رفتم نمازم را در یک مسجد دور خواندم و چند کیلومتری پیاده‌روی کردم و کشف جدید در این مسیر نکردم. با این‌حال، به رویا پردازی ادامه دادم. دیروز که سوار مترو بودم دو نفر روی بازوشان خال‌کوبی داشتند. یکی به انگلیسی نوشته بود هرگز از رویاهایت دست نکش یکی هم به فارسی نوشته بود به خدا که تنها ماندم. وسوسه شدم من هم یک چیزی خال‌کوبی کنم ولی خدا را شکر این یکی مثل کیک‌بوکسینگ نرفت روی مخم.

تقویم

  • هایتن
  • جمعه ۲۰ سپتامبر ۱۹
  • ۱۱:۲۸
  • ۵ نظر

سلام، هستم، دلیل ننوشتنم این نبوده که مرده‌ام، نوشتن تو این دو روزی توی تقویمم نبود. دیشب داشتم با تاکسی می‌رفتم جایی، یه آهنگ گذاشته بود که "گر چه شاید روز دیدار تو در تقویم من نیست" خب، قطعه‌ی تاثیرگذاری بود، حالا نه اینکه عاشق شده باشم ولی اگر هم روزی عاشق بشم احتمالن عاشق کسی می‌شم که روز دیدارش توی تقویمم نباشه، غم‌انگیزه.

 حالا با تاکسی داشتم کجا می‌رفتم، داشتم می‌رفتم باشگاه کیک‌ بوکسینگ ثبت‌نام کنم، عقل درست حسابی ندارم، شانس آوردم تعطیل شده بود، یعنی شما شانس آوردین که تعطیل شده بود، منظورمو که می‌فهمید، اون موقع شاید یه روز دلیل ننوشتنم همون مردنم می‌بود. به هر حال از این به بعد احتمالن کمتر یا نامنظم بنویسم.

بیست و هشت

  • هایتن
  • سه شنبه ۱۷ سپتامبر ۱۹
  • ۱۲:۰۰
  • ۵ نظر

همه بهم میگن کیفیت نوشته‌هام پایین اومده، خودمم همچین احساسی دارم و خجالت می‌کشم اون دنیا تو صورت داستایفسکی نگاه کنم. امروز صبح رفتم پارک سر کوچه چند دوری دویدم. مثل یک زامبی که به سلامتیش اهمیت بده و هر از چند وقت یک ورزشی هم بکنه. آهسته دویدنم رو میگم، سر راه دویدنم از چند تا پیرمرد که برای پیاده‌روی اومدن جلو می‌زنم. در ضمن من امروز یک کشفی هم کردم. اگر یه نفر تمام عمرش یه شوخی هم نکرده باشه با کسی، و یه دفه تو یه جمع شوخ‌طبع قرار بگیره، از خنده روده‌بر می‌شه.

بیست و نهازی

  • هایتن
  • دوشنبه ۱۶ سپتامبر ۱۹
  • ۱۱:۲۹
  • ۳ نظر

یک کلمه پیدا کردم که با عدد نه شروع می‌شود، نهازی به معنی پیش آهنگی است، بزی که پیشروی گله باشد را می‌گویند نهاز. یک روز هم از اینجا فاصله می‌گیرم از گشتن دنبال کلماتی که با نه شروع می‌شوند فاصله می‌گیرم. یک روز به اتفاقات بد کوچک بی‌تفاوت می‌شوم و تلاش ناموفق جدیدی برای گفتن داستان جدید نمی‌کنم، داستان مردی که دو دستش کوتاه است و برای بغل کردن بچه‌اش مجبور است از هر دو دستش استفاده کند و داستان دو قومی که همیشه با هم در حال جنگ و آشتی‌اند، یکی‌شان بالای کوه زندگی می‌کند و یکی‌شان ته دره. 

سی‌

  • هایتن
  • يكشنبه ۱۵ سپتامبر ۱۹
  • ۱۱:۲۷
  • ۲ نظر

نصف شب از خواب بیدار شدم و اصلن خوابم نمی‌آمد، مثل تکه‌سنگی که در آتش غلطش بدهی و بی‌تفاوت باشد کمی خودم را تکان دادم ولی بی‌فایده بود. هر موقع ذهنم بی‌نهایت مشغول می‌شود اینطوری می‌شوم. بچه که بودیم، با کش، توپهای کوچکی درست می‌کردیم، بی‌نهایت کش را به هم تاب می‌دادیم و توپی درست می‌شد که اگر به زمین می‌کوبیدی هوا می‌رفت. اگر فقط یک کش باز می‌شد همه‌ی توپ از دست می‌رفت و بینهایت کش باز می‌شد، انگار داخل ذهنم، کشی باز کرده‌اند شب‌هایی که اینطوری بی‌خواب می‌شوم. بلند شدم کمی ورزش کردم آب خوردم سی تایی شنا رفتم و دوباره خوابیدم. وقت‌هایی  که نصف شب آب می‌خورم شاید برای نماز صبح خواب بمانم. اینجور موقع‌ها مثل ناخدایی می‌مانم که طوفان همه چیزش را برده و دکل افتاده ولی او فرمان را محکم چسبیده. دوست دارم این آدم‌ها را، که همه چیز را باخته‌اند اما فرمان را محکم چسبیده‌اند. هنوز از بابت دیشب سرگیجه دارم، انگار با یک بز شاخ به شاخ شده‌ام.

سی و یک

  • هایتن
  • شنبه ۱۴ سپتامبر ۱۹
  • ۱۱:۲۲
  • ۰ نظر

من تموم نمی‌شم، کم و زیاد می‌شم ولی تموم نمی‌شم، در واقع مثل آبگوشتی هستم که خدا برای حضرت عیسی و حواریونش فرستاد، حالا شایدم آبگوشت نبود یه چیز دیگه بود، به هر حال یه گیری افتادیم ولی از پسش برمیام. تازه می‌خوام از اتفاقای بد به نفع خودم استفاده کنم چجوریش رو ازم نپرسین، نه اینکه بخیل باشم بهتون نگم، نه، آخه اتفاقای بد که یکی دو جور نیستن. ولی خب یه برنده جایزه نوبل اقتصاد می‌گفت هیچ اتفاق اقتصادی مطلقن بد نیست، خب اون بنده خدا تو اقتصاد نوبل داشت و این حرفو واسه اقتصاد گفته، حالا من که تو همه چیز نوبل دارم، یعنی سی و یک تا نوبل دارم در کل، باید بگم که هیچ اتفاقی، چه اقتصادی چه غیر اقتصادی، مطلقن بد نیست. تازه بعضی‌هاشون که اصلا برعکسم هستن و خوبیاشون بیشتر از بدیاشونه ولی ما اینقدر داغونیم که همه چیز رو غم‌انگیزش می‌کنیم، طرف مثلن قهرمان جهان می‌شه می‌شینه گریه می‌کنه. به هر حال می‌خوام بگم هر چی رو که از من گرفتن خودم رو نمی‌تونن از من بگیرن.

سی و دوگانه‌گی

  • هایتن
  • جمعه ۱۳ سپتامبر ۱۹
  • ۱۱:۰۳
  • ۰ نظر

دوگانه‌گی من رو خیلی اذیت می‌کنه. یک شخصیتی اینجا دارم یک شخصیتی در مواجهه با خانواده‌م دارم یک شخصیتی در محل کارم دارم یک شخصیتی در مواجهه با دوستانم دارم و یک شخصیتی هم برای خودم دارم، حالا شاید سی و دو تا نشه ولی بازم زیاده. همه‌ی اینها تا حدود زیادی با هم تفاوت دارن، بیشتر از یک تفاوت ساده که مربوط به متفاوت بودن محیط باشه. سرزنشی هم بر من نیست، شایدم هست، نمیدونم. نمی‌تونی رک و راست بگی از چیا متنفری و چه چیزایی رو دوست داری، باید به صورت همه لبخند بزنی. یک نماینده‌ی مجلس که به ادعای خودش مردمی هست از ماجرای دختر آبی این برداشت رو کرده که خودکشی در اسلام حرام است. یک بار یک داستان از شهری رو گفته بودم که توش افسردگی ممنوع بود. لطفن به دوربین نگاه کنید و لبخند بزنید، خودکشی در اسلام حرام است.

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه‌ی یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.
موضوعات
آرشیو مطالب
کلمات کلیدی
پیوندها