اهریمن

  • هایتن
  • چهارشنبه ۶ می ۲۰
  • ۱۶:۰۱
  • ۱۵ نظر

 

عصری می‌رم دور یک پارک دورتر از خونه می‌دوم. پارکی که سر کوچه هست یک زن جوان معلول همیشه انتهای پارک می‌ایسته و از مردم می‌خواد اونو تا بالای پارک ببرن. توی مسیر سعی می‌کنه سر صحبت رو باز کنه که چیکار می‌کنی خونه‌ت کجاست تنها زندگی می‌کنی؟ آخرین بار بهم گفت برم براش یه پفک بخرم، گفتم پول همراهم نیست. کارت بانکیم همرام بود ولی واقعا پول نقد همرام نبود دیگه نمی‌دونم با استاندارد بالای شما دروغ گفتم یا نه.  این موضوع زن جوان معلول برام آزاردهنده شد و از فرداش رفتم پارک دورتر. پارک دورتر در یک سمتش دخترها و پسرهای نوجوان مشغول بازی و گفتگو هستن در سمت دیگرش زنان و مردان جوان سگ‌هاشون رو بیرون آوردن که اکثرا هم سگ‌های سفید کوچک هستند. اونایی که سگ‌هاشون با هم در حال صحبت هستن خودشون هم با همدیگه در حال صحبت هستن. پسر جوانی هم بود که سگش مثل برف سفید بود و از بقیه بزرگ‌تر بود دختر جوانی بهش گفت وای سگتون چقدر خوشگله، پسره هم چیزی نگفت که یعنی حق داری عاشقش بشی.  با دیدن اینا یاد خودم هم می‌افتم. خب من اینقدر لاکچری نبودم، 18 سالم که بود تب مالت گرفتم و در بیمارستان بستری شدم. بیمه‌ای چیزی نداشتیم اون موقع و هزینه‌ی درمان من برای خانواده سنگین بود. گفتن از دفترچه‌ی یکی از آشناها استفاده کنیم، اون موقع این کارها رو می‌کردن و مردم از دفترچه‌های همدیگه استفاده می‌کردن. با گریه و زاری و این‌ها قبول نکردم و گفتم پولتون رو بهتون پس می‌دم، حرف مزخرفی زدم. از اون بعد هم همون آدم مزخرف درستکار باقی موندم. اون روز مسعود بهم زنگ زده بود که تولدم رو تبریک بگه، بعدم گفت داری عمو می‌شی. می‌دونین آدم عجیبیه. منظورم اینه که یک بار دوره‌ی لیسانس برگشت بهم گفت فلانی ببخش که یه مدته پیشت نیومدم البته می‌دونست که من بی‌نهایت دوستش دارم ولی خب به خاطر همون مزخرف بودنم انتظار نداشتم یک ذره از این احساس متقابل باشه، الان 9 سالی هست که از کشور رفته و من حتی یک بار هم باهاش تصویری صحبت نکردم چون آدم مزخرفی هستم و مسائل ساده رو بی‌نهایت پیچیده می‌کنم و از عهده‌ی این کار برنمیام. به خاطر بچه‌دار شدنش خوشحال شدم، می‌خواستم من زودتر از اون یه پسر بیارم و بعدا دخترش رو برای پسرم بگیرم، فعلا برنامه‌هام یه کم بهم ریخت. به هر حال داشتم می‌گفتم که دور پارک می‌دوم و یک مشکلی که جدیدا پیدا کردم اینه که خسته نمی‌شم. روزهای اول 200 متر که می‌دویدم به سرفه کردن می‌افتادم و همه‌ی لذت دویدن هم به همین خسته شدنش بود. مثل این بود که داری با یه موجود اهریمنی می‌جنگی و عصبانیش کردی. الان ولی خسته نمی‌شم، اهریمنم دیگه موقع دویدن سراغم نمیاد موقع نشستن و خوابیدن و استراحت کردن سراغم میاد، باید باهاش کنار بیام. 

پیاده‌رو یا مغازه

  • هایتن
  • يكشنبه ۳ می ۲۰
  • ۱۱:۱۶
  • ۳ نظر

پیرمرد از پیاده‌روی خیابان رد می‌شد و از مغازه‌دارهایی که بساطشان تا پیاده‌رو پهن بود کفری بود. می‌گفت قدیم‌ها دو برادر بودند به اسم جبار و حتام. این دو برادر بودند و یک روستای آسایش، با همه بد بودند. از آسایش کوچ کردند و به یکه‌کندی رفتند. نماینده‌ی ارباب که یک پایش هم می‌لنگید به دیدن جبار و حتام رفت. این دو برادر هم به پایش بلند نشدند و نماینده ازشان ناراحت شد. جبار گفته بود اگر قرار بود پیش پای هر چلاقی بلند شویم باید صبح تا شب سر پا بایستیم. از یکه‌کندی هم کوچ کردند به حبش. خانه‌ی نماینده را دزد زد و فرشش را بردند. بازپرس به سراغ این دو برادر رفت. حتام روی گلیمش ایستاده بود و وقتی بازپرس ازش پرسید فرش نماینده را شما دزدیده‌اید؟ حتام گفت مرد حسابی اینی که من رویش ایستاده‌ام گلیم است یا فرش؟

حالا یکی نیست به این مغازه‌دارها بگوید مرد حسابی، اینجا پیاده‌رو است یا مغازه؟

خار نازک‌دل

  • هایتن
  • جمعه ۲۴ آوریل ۲۰
  • ۱۰:۰۰
  • ۱۰ نظر

فردا تولدمه، با خودم می‌گفتم که خب شانس آوردیم تعداد روزهای سال 364 نیست چون اینطوری بر 7 بخش‌پذیر بود و من اگر جمعه به دنیا اومده باشم برای همیشه‌ی تاریخ تولدم روز جمعه می‌موند. ولی حالا که سال 365 روزه، تولدم تو روزهای هفته می‌چرخه و یک سال جمعه به دنیا اومدم یک سال شنبه یک سال یک‌شنبه، قشنگه خب. یک سال تولدم با ابن سینا تو یک روز میشه یک سال با زکریای رازی یک سال با حافظ یک سال با سعدی، ولی بعد دیدم خب اگه تولد تو می‌چرخه تولدم اونام می‌چرخه و من فقط با کسانی در یک روز به دنیا اومدم که در سالی که به دنیا اومدم تو اون روز به دنیا اومدن. یعنی اگر من روز جمعه به دنیا اومدم و یک نفر اون سال روز شنبه به دنیا اومده‌ بود سال بعد که من شنبه شدم اون میشه یک‌شنبه و هیچ‌وقت با هم تو یه روز به دنیا نمی‌آییم. غم‌انگیزه، باید برم ببینم در تمام جمعه‌های اون سال کیا به دنیا اومدن، یعنی برای من فرقی نکرد سال 364 روز باشه یا 365 روز.

دوست داشتم در مورد امسالم بیشتر بگم که حداقل برای خودم بمونه، به سالهای قبلم نگاه می‌کنم که در شب تولدم چی فرمودم. امسال با سال‌های قبل متفاوته، من یک سری قول‌ها به خودم دادم که حدود سه ماه هست سر اون‌ها هستم. ریاضیات رو جدی‌تر دارم دنبال می‌کنم و ساعت‌های کاریم رو کم کردم. هدف به نسبت مشخصی رو برای خودم معین کردم که سال بعد در شب تولدم به یک قسمتیش می‌رسم. یک بار در این مورد صحبت کرده بودم که برای من بی‌نهایت مهمه مرزهای خودم را بشناسم. یک مثالی هم زده بودم که یک نفر صاحب مزرعه‌ای بزرگ است که مرزهای آن را نمی‌بیند. شاید از کنار یکی از میله‌های چوبی روی مرز گلهای آبی قشنگی روییده باشد. کاری به حرف های گذشته نداریم. در مرزهای من بعید است گلی چیزی باشد، من بیشتر شبیه یک خار نازک‌دلم. دوره‌ی کارشناسی خیلی ادعای زور بازویم می‌شد، یعنی خب قوی هم بودم و در وزن خودم از کسی در مچ‌اندازی شکست نخورده بودم. دانشگاه فردوسی از مردم بومی خراسان که کارشون دامداری و کشاورزی بود دانشجو زیاد داشت، به یکی‌شون گفتم زور من از تو بیشتره که خنده‌ش گرفت. با هم مچ انداختیم و من سریع‌ترین و سنگین‌ترین شکست تاریخ را خوردم، از قیافه‌ش اصلا معلوم نبود اینقدر زور داشته باشه. یعنی حتی نخواستم جر بزنم که من حواسم نبود و این چیزها. به هر حال مرز خودم را فهمیدم. این از میله‌ی چوبی اول مزرعه، که خبری از گل آبی هم در زیرش نبود. می‌خوام برم سراغ بقیه‌ی میله‌ها.

نقطه‌ی تعادل

  • هایتن
  • پنجشنبه ۱۶ آوریل ۲۰
  • ۰۸:۳۶
  • ۶ نظر

یک چایی دارم که به تدریج رنگ می‌ده و اوایل رنگ کمی داره و من چای کم رنگ دوست دارم ولی وقتی نیم ساعت از دم کردنش می‌گذره کنترلش را از دست می‌ده و سیاه می‌شه، به نظرم جالب اومد که بدونید حتی چایی هم می‌تونه کنترلش رو از دست بده. البته کار زیادی هم ازش برنمی‌آد وقتی این اتفاق براش می‌افته، منظورم از دست دادن کنترله. یعنی مثلن نمی‌تونه به یک نحوی از قوری بیرون بیاد و به یک نحو دیگه‌ای مثل وحشی‌ها یه چاقو دستش بگیره و به من حمله بکنه. کلا آدم متعادلی نیست چایی من. حالا این موضوع برای خیلی از شماها اهمیتی نداره، منم کاری از دستم برنمی‌آد. یعنی با توضیح دادن بیشتر من اهمیت این موضوع برای شما بیشتر نمی‌شه که، بلکه حتی ممکنه کمتر بشه و تبدیل به یه چیز مسخره بشه، اگه تا حالا نشده باشه. یک تفاوت عمده‌ی آدم‌ها همین آستانه‌ی اهمیت دادنه. به هر حال از این‌ها که بگذریم عیدی داشتم با خودم فکر می‌کردم عصبانی شدن یک حقی هست که دیگران به ما می‌دن، مثلا من با خودم می‌گم چه حقی دارم از دست کسی عصبانی بشم. حالا نمی‌دونم چند نفر از این بابت که حق دارن عصبانی بشن و بقیه تحملشون کنن خوشحالن. یعنی برای سلامتی خوبم هست عصبانی بشی، بعد از این بابت که حق داری عصبانی بشی خوشحال بشی و از عصبانیتت کم بشه و در نهایت به یک نقطه‌ی تعادلی برسی و بیمار روانی نباشی. به هر حال مهربونی از روی حقی نداشتن مسخره‌ست، به قول انگلیسی‌ها، آیا احساسم می‌کنید؟

آزرده خاطرم نکن

  • هایتن
  • پنجشنبه ۹ آوریل ۲۰
  • ۱۰:۳۳
  • ۵ نظر

دختر مهربون

سلام دختر مهربون

نمی‌دونم با چه عنوانی بهت نامه بنویسم، حالا تو هم سخت نگیر. صبح تا شب تو اتاقتی با یک نامه هم که قرار نیست در دام عشق من گرفتار بشی، البته از این لحاظ با هزار نامه هم قرار نیست گرفتار بشی، به هر حال بخونش. من اگر کبریت با خطری هم بودم اون یک بارم رو آتیش گرفتم سوختم. تازه اختلاف سنی‌مون هم زیاده. می‌بینی که کوه موانع بینمون از اورست هم بلندتره. می‌دونی من آدم پرتوقعی هم نیستم و ازت انتظار ندارم یه منظومه در جوابم بنویسی، با اتفاقات کوچک زیادی حالم خوب می‌شه. هر چند زیاد موشکافی می‌کنم واسه همین خیال نکن از پشت پنجره یه دستی برام تکون بدی قلب من از جاش کنده می‌شه. ممکنه ازت متنفر هم بشم با این کار، به روت نمیارم البته. شاید حتی باهات مهربون‌تر هم شدم بعدش، چون کسی که قرار نیست عاشقش بشم چه نیازی هست آزرده‌خاطرش کنم. وقتی قرار نیست جوابی ازت بگیرم با خیال آسوده‌تری می‌نویسم. بذار من خیال کنم، بذار من هر چی دوست دارم خیال کنم. زود می‌گذره و خودم بعد چند وقت می‌فهمم جریان از چه قراره. می‌خوام بگم تو هم اگر قرار نیست عاشق من بشی آزرده خاطرم نکن. همون طور که با ممول مهربونی با من هم اون‌طوری باش، گفتم که اوایل سختم می‌شه ولی بعدش می‌فهمم داستان از چه قراره. البته حالا این همه گفتم ولی جلوت رو هم نگرفتما خواستی عاشقم بشی و اینا. کلا خواستم بهت توضیح بدم که چقدر با من آزادی. می‌دونی، کسایی که عاشق کسی می‌شن یه اعتماد به نفسی دارن که لیاقت اون عشق رو دارن، وگرنه که اسمش خودخواهی بود عشق نبود. با این حساب من مشکلی ندارم تو هر تصمیمی که گرفتی چون به هر حال به من که اعتباری نیست. صبح از خواب پا می‌شم یه روز خوبم یه روز انگار یه کوه سرد روی شونه‌هام ایستاده. تازه پیشگو هم هستم، روزایی که صبحش قرار نیست حالم خوب باشه شبا هم خوابای بدی می‌بینم، یعنی از شبش می‌دونم که فردا قراره خوب نباشم. دیگه الان نمی‌تونم بهت قول بدم اگر قرار شد عاشق هم باشیم تا آخر عمر خوابای خوب ببینم، می‌دونی، بیشتر وقتام دست خودم نیست آخه. شاید بیشتر برات نوشتم شایدم اصلا دیگه برات ننوشتم، فعلن تو خیال کن این آخرین نامه‌ی من به تو باشه، ببین یه لحظه غمگین می‌شی یا نه. ببین، می‌تونی همه حرفای منو تو این نامه یه شوخی فرض کنی یعنی اگه از یه زاویه دیگه بهش نگاه کنی همین‌طوریه واقعن. کلا امیدوارم زود زود خوب بشی و با شاهزاده‌ی آرزوهات آشنا بشی، فقط منو برا عروسیت دعوت نکن چون رقصیدن بلد نیستم.

با احترام،

دوستدار تو، هایتن.

+ جواب به چالش نامه به یک شخصیت کارتونی که همدم ماه دعوتم کرده بود.

ماجرا

  • هایتن
  • يكشنبه ۸ مارس ۲۰
  • ۰۴:۵۶
  • ۱۰ نظر

یه سفر هم برم جنگل‌های آمازونی جایی هر روز از ماجراهام بنویسم که مثلا امروز گرگ‌ها یا شیرها یا آدم‌خوارا بهم حمله کردن، و وقتی دیگه ننوشتم شما شک کنین که حمله‌شون موفق بوده یا نه. الان اگر بنویسم یا ننویسم شما به چیزی شک نمی‌کنین. یا مثلا تو یه دره‌ای جایی گم بشم به یه آبشار برسم که پشتش یه غاره یه مدت برم اونجا زندگی کنم. من خیلی تو زندگیم اتفاق نیفتاده گم بشم، یه بار بچه بودم گم شدم با برادرم که اونم گند زدم اینقدر گریه کردم و بهانه گرفتم که برادرم گفت می‌خوای بیای پشتم سوار شی. مایه‌ی شرمساریه که نمی‌تونم خاطره‌ی گم شدنم رو با افتخار برای کسی تعریف کنم آخه معمولن آدمایی که گم می‌شن شجاع هستن ولی من شجاع نبودم. همین الان هم مطمئن نیستم چی باشم. می‌دونین، به نظرم این منصفانه نیست اینکه مثلا یه چوب بیسبال بدی دست یه نفر بعد اونم گند بزنه بعد بگی بابا تو اصلا استعداد نداری، خب باید بذاری یه مدت دستش باشه، منظورم اینه که شاید اگر چند بار دیگه گم می‌شدم بهتر می‌شدم. اصلا من فکر می‌کنم همه ما باید یه سالی تو زندگی‌مون لات باشیم و بگیریم آدمای ضعیف‌تر یا حتی قوی‌تر رو یه دست کتک بزنیم، ضعیف‌تر‌ها رو آروم‌تر کتک بزنیم که مرد بشن. بعدم سیگار بکشیم و گردنمون رو خالکوبی کنیم و یه خلافی چیزی هم بکنیم و مثلا از رئیس دزدا دزدی کنیم و سوار موتور بشیم و نسبت به همه‌ی آدما بی‌تفاوت باشیم و صحبت کردن لاتی رو هم یاد بگیریم، هی داداش خاکستر سیگارتو بریز رومون زنده‌به‌گور شیم. این چیزا کارای خیلی خوبی نیست ولی برا شخصیتمون لازمه. چیه یه مشت آدم ترسو و حساس دور هم جمع شدیم. مخصوصا این حساس بودن اذیتم می‌کنه و اینکه مسائل رو پیچیده می‌کنیم. یه یارویی تو محل کارمون هست آدم آشغالیه و تو ساعت کاری میره کارای شخصیش رو انجام میده، منم پنهان نمی‌کنم که ازش بدم میاد ولی خب اگه اون یه سال رو لات بودم با یه مشت می‌زدم تو صورت آشغالش. حالا مشت هم اگر نزدم چون در هر حال وحشی بازی خوب نیست ولی روزگارش رو سیاه می‌کردم نه اینکه فقط ازش بدم اومدن رو پنهان نکنم. اینا رو گفتم که بدونین من به دویست‌هزار سال فرصت نیاز دارم تا شجاع و دلاور و آدمی که دوست دارم بشم بشم، قبل از اون به سراغ من اگر می‌آیید خواهشا نیایید یا سطح توقعتون رو دویست‌هزار سال پایین بیارید.  

چشمم آب نمی‌خوره

  • هایتن
  • جمعه ۲۸ فوریه ۲۰
  • ۱۱:۴۵
  • ۲ نظر

تا الان که نمرده‌ام و احتمالن تا چند سال آینده هم نمی‌میرم علاقه‌ی زیادی هم بهش ندارم، پاک کردن روی مسئله‌ست، مردن را می‌گویم. حالا اگر فردا پس‌فردایی مردم پشت سرم نگویید فلانی آدم به‌درد‌نخور و خوش‌خیالی بود. حالا کاری نداریم گفتید هم گفتید، من قول می‌دهم به کابوستان نیایم، البته روی قولم هم مثل وعده‌ی زنده ماندن چند سالم زیاد حساب نکنید. به هر حال دارم فکر می‌کنم آدم‌ها مثل پلاستیکند یا شیشه یا فلز یا یک خمیر گرد. بیشتر از لحاظ خاصیت کشسانی منظورم است. یعنی اگر تحت یک فشاری قرار بگیرند از لحاظ روانی، آیا بعدن می‌توانند مثل پلاستیک به حالت اولشان برگردند یا مثل فلز خم می‌شوند و برای درمان باید به کوره بروند و چکش بخورند یا مثل شیشه قسمتی از آنها می‌شکند و برای همیشه به فنا می‌رود یا مثل خمیر اگر فشار کم باشد به حالت قبلی بر می‌گردند ولی اگر زیاد بود له می‌شوند و یک نانوا باید بیاید دوباره گردشان کند. هر چند این مثال نانوا را بیشتر دوست دارم و به آهنگری و کوره ترجیحش می‌دهم ولی به نظرم آدم‌ها شبیه هیچکدام از این‌ها نیستند و بیشتر شبیه آثار تاریخی هستند یعنی می‌شود ترمیمشان کرد و از نو ساختشان ولی دیگر اثر تاریخی نیستند و ماهیتشان عوض می‌شود.

نیازهای روحی روانی این‌طوری‌اند و ما را فرسوده می‌کنند چاره‌ای هم برایشان نیست. یعنی من دوست ندارم کسی برای افسردگی‌اش دلیلی داشته باشد. هر دلیلی هم که داشته باشد، هست ولی فقط آن نیست. بیشتر می‌خواهم بدانم بعد از این همه رنج اگر مدتی در گلستان بودیم و آنقدر خوش به حالمان بود که هی دامن از دستمان برود و برای خواننده‌های وبلاگ تحفه‌ای نیاوردیم، خوب می‌شویم؟

میمون‌های نابغه

  • هایتن
  • جمعه ۱۴ فوریه ۲۰
  • ۱۰:۴۲
  • ۵ نظر

یک کتاب روانشناسی می‌خواندم می‌گفت ما دچار این سوگیری هستیم که اعمال دیگران را ناشی از صفات ذاتی آنها می‌دانیم نه ناشی از موقعیتی که در آن هستند. می‌گفت این سوگیری اغلب ما را به اشتباه می‌اندازد. این همان اشتباهی‌ست که ممکن است یک خواننده‌ی نوعی با خواندن نوشته‌های من بکند و فکر کند من گیج و به دردنخورم. رفتم یک کتاب خواندم تا ثابت کنم در اشتباهید. کتاب چرتی هم نبود، زمینه ی روانشناسی هیلگارد بود. حالا خودم خیلی هم به روانشناسی خودم اعتقادی ندارم. روانشناسی می‌تواند با آزمایش‌هایی که می‌کند در مورد ساختار روان انسان معمول توضیح بدهد ولی در راه حل دادن ناتوان است. مثلا می‌تواند بگوید بین اضطراب و پرخوری ارتباطی هست و حتی این را هم اضافه کند که بین اضطراب و هر کار غیرعقلانی و مزخرفی ارتباطی هست، ولی درمان مؤثری برای اضطراب ندارد. یعنی تو نمی‌توانی به یک آدم جنگ‌زده یا در معرض حمله‌ی گرگ‌ها و شیرها یا کسی که خانه‌اش لبه‌ی پرتگاه هست بگویی اضطراب نداشته باش عزیزم و با مدیتیشن حالت بهتر می‌شود. حالا بماند که این شیرها و گرگ‌ها هستند که با دیدن من اضطراب می‌گیرند و خودشان را از پرتگاه پایین می‌اندازند، ولی خب، گفتم که، روانشناسی در مورد آدم‌های معمول صحبت می‌کند نه در مورد شخص خاص من. یک جایی هم روانشناسی را به نظریه تکامل ربط می‌دهد و مثلا می‌گوید علاقه‌ی انسان به شیرینی باعث بقایش شده چون میوه‌های شیرین مقوی‌تر هستند. بعد حالا بر اساس این نظریه‌ی تکامل، من نمی‌دانم کدام میمون نابغه‌ای خیال کرد راستگویی برای بقای بشر مفید است.

لندکروز

  • هایتن
  • جمعه ۷ فوریه ۲۰
  • ۱۱:۳۷
  • ۷ نظر

لندکروز

معمولا خیلی جدی نیستم و به شکست خوردن عادت دارم. یعنی تقریبا هیچ چیز را جدی نمی‌گیرم، یا شاید هم می‌گیرم، نمی‌دانم. فقط می‌دانم که مشکلی با شکست خوردن ندارم، البته تا وقتی که به نظر دیگران نیاید. در چنین مسابقاتی هم که به نظر دیگران بیایم اصلا شرکت نمی‌کنم. در کل اشتیاقی به برنده بودن ندارم و اگر استعدادی داشته باشم به نظرم نباید نیازی به اثبات کردنش باشد، بدیهی هستم خوب. خود من بعضی وقت‌ها یک جمله که یکی می‌گوید یک دل نه صد دل عاشق و معشوق و لیلی و مجنونش می‌شوم ولی خب باز همان را هم زیاد جدی نمی‌گیرم. زین‌رو که اعتماد به نفس مجنون را ندارم، از اول قصه آخرش برایم معلوم است، درد و غم و غصه هم که کم ندارم. به هر حال معلومم نیست برای آدم های مختلف چقدر باید باشم که کافی باشد. یعنی می‌خواهم بگویم مزخرف بودن دنیا فقط به خاطر تنبلی من نیست به منگولی طرف مقابل هم ربط دارد. خلاصه که کودکی 14 ساله بودم، سر کار ساختمان می‌رفتم. مرد جوانی صدایم کرد. من را برد جلوی خانه‌اش، در را زد و پسر شاید 11 ساله‌اش در را باز کرد. ازش پرسید این بود؟ گفت نه، برگشت بهم گفت خوب، برو. انگار یکی برداشته پسرش را زده و این هم به من که کارگری می‌کردم مشکوک شده بود. شانس آوردم پسرش کرمی‌چیزی نداشت که الکی بگوید آری خودش بود. ولی خب بد هم نبود آن مرد جوان یک عذرخواهی ازم می‌کرد و این همه سال یک خاطره‌ی مزخرف در ذهن من نقش نمی‌بست. در مورد این موضوع با هیچ‌کس حرف نزدم، این جور اتفاقات توقع شما را از زندگی پایین می‌آورد که خیال نکنید لندکروزی چیزی هستید برای من.

طاقت

  • هایتن
  • جمعه ۲۴ ژانویه ۲۰
  • ۱۰:۱۹
  • ۹ نظر

دختر کوچک هفت‌ساله ابتدای واگن مترو ایستاده بود و مردها را بررسی می‌کرد. به پسر جوان اول گفت تو یکی، به دومی گفت تو دویی و به بعدی تو سه‌یی، تو چهاری، به من گفت تو پنجی نگاهی به جوان ششم انداخت و او را نشمرد ولی به بعدی گفت تو هفتی. همین طور شمرد تا به دوازده رسید و دوباره پیش پسر جوان اول برگشت. پسر جوان پرسید همه را شمردی؟ من چند بودم؟ دخترک گفت تو یکی و دوباره شروع کرد به شمردن، این دفعه پاها را شمرد، دستش را روی پاها می‌گذاشت و آن‌ها را می‌شمرد. یک پای من نه شد پای دیگرم ده شد. دست پسر جوان انتهایی را  که دفعه‌ی قبل نشمرده بود گرفت، بهش گفت بلند شو بلند شو. پسرک بلند شد. پدر دخترک که بی‌صبری می‌کرد گفت آقا لطفا بلند نشوید بهش توجه نکنید سر کارتان می‌گذارد. پسر جوان گفت ما یک عمر است سر کاریم. بلند شد و همراه دخترک به ابتدای واگن رفت. دختر کوچک به مراسمی دو پای او را از هم فاصله داد و بهش گفت راست بایستد و شروع کند همه را بشمارد. پدرش گفت یگانه زهرا، دخترم، اذیتش نکن. پسر جوان با تردید و کم‌رویی همه را شمرد و وسط کار چند بار اعتراض یگانه را برانگیخت و عاقبت آمد دوباره سر جایش نشست. مرد میان‌سال روبرو گفت من را نشمردی. یگانه زهرا عصبانی شد و گفت تو ده بودی، بعد کیفش را برداشت و داد دست جوان انتهایی گفت بده به بغلی. دوباره به بغلی که من بودم گفت بده به بغلی، باید کیف را به کیفیت خاصی که عکسش روبرو باشد نگه می‌داشتیم و می‌دادیم به بغلی. همین طور کیف را بین دوازده نفر گرداند. حتی پیرمرد عبوسی که داشت قرآن می‌خواند هم مجبور شد کیف را با همان کیفیت دقیق بدهد به بغلی. بعضی هم یگانه زهرا را اذیت می‌کردند و کیف را کمی نگه می‌داشتند. پیرمردی گفت کیفت را می‌خردم یگانه گفت پولش را بده، پیرمرد هم گفت کارت دارم پول ندارم. یگانه دستش را جلو آورد و گفت کارتت را بکش. یگانه زهرا سندروم دان داشت و بیش از اندازه فعال بود.

دیشب خواب دیدم با ابوذر، خواهرزاده‌ام، داریم مسیری را می‌دویم. ابوذر از روی گودالی پرید و من هم خواستم بپرم که یک دفعه متوجه شدم گودال زیادی بزرگ است. یک گودال بسیار عمیق و بزرگ بود. ابوذر خودش ورزشکار است و به عقلش نرسید من نمی‌توانم مثل او بپرم. فقط فرصت کردم با دو دستم از دهانه گودال بگیرم و هنوز پایین نیفتاده بودم و اگر می‌افتادم مرگم حتمی بود. داد زدم به ابوذر گفتم که زنگ بزند اورژانسی جایی ولی ابوذر شروع کرده بود به خانواده زنگ می‌زد که لحظات آخر دایی است و اگر خواستید باهاش خداحافظی کنید، با غصه‌ی خاصی این کار را می‌کرد و من شاهد مراسم سوگواری‌ام بودم. به نظرم آمده بود من هنوز چند‌دقیقه‌ای می‌توانم تحمل کنم، برای نجاتم کاری بکن. البته اگر بخواهیم منصف باشیم من هم در مورد تعداد دقیقه‌های طاقت آوردنم مطمئن نبودم. به هر حال این‌جور جاها که کار به جاهای باریک می‌کشد می‌فهمم که خوابم و خیالم راحت می‌شود که هر موقع خواستم می‌توانم بیدار شوم. تصمیم گرفتم که بیدار شوم ولی یادم آمد که آن طرف گودل قبل از پریدنم دختر جوانی را دیده بودم که شاید می‌توانستم ازش کمک بگیرم ولی دیگر کار از کار گذشته بود و من بیدار شده بودم و دیگر امکان برگشتن به خواب نبود، در ثانی مطمئن هم نبودم دختر جوان زور بالا کشیدن من را داشته باشد. 

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه‌ی یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.
موضوعات
آرشیو مطالب
کلمات کلیدی
پیوندها