- هایتن
- پنجشنبه ۱۲ سپتامبر ۱۹
- ۱۲:۰۷
کاش میشد سی و چهار رو فردا بنویسم، الان حس فیلی رو دارم که میخواد از داخل حلقه آتیش بپره، یعنی میخواستم پست سی و چهار کمی متفاوت باشه. بعضی کارگردانها مدام شکست میخورند و به این شکست خوردن ادامه میدهند. کارشون رو خوب بلدند فقط کله شقاند و تا آخر عمرشان یک جوریاند. فکر میکنم اینطوری شدهم و جوابم برای همه مسائل تکراری شده. مثلا هیچوقت برای کاری اصرار نمیکنم یعنی اگر به یکی بگم بیا بریم ناهار بیرون و اون قبول نکرد من اصرار نمیکنم و نه تنها اصرار نمیکنم حتی اگر قبول کرد و در قبول کردنش کمترین بیمیلی دیدم قضیه را کنسل میکنم، میدونم این رفتارم خیلی نفرتانگیزه، به هر حال نمیشه یه نفر سرشار از میل بیرون رفتن با من باشه و من بیخودی همچین انتظاری ازش دارم، یه بار یکی بهم گفت هر کی بهت سلام داد معنیش این نیست که عاشقت شده. این اخلاق موشکافانه و گند رو کنارش نمیذارم و درست نمیشم و تا آخر عمرم یه عوضی لعنتی دوستنداشتنی باقی میمونم. در نهایت هم باید بگم که احتمالن فردا، مطمئن نیستم، و بقیهی پستهایی که شمارههاش رند باشه رو رمزدار مینویسم، باید هکر استخدام کنید.
دوست دارم با آدمهای جدید آشنا بشم، این اتفاق برام جذابه. ولی خب این موضوع با فرهنگ کشور ما خیلی سازگار نیست. راستش من تو پست قبلی گفتم که مذهبی نیستم ولی این به دیدگاه خودم در مورد خودم مربوط میشه، یعنی مثلا من نماز میخونم و به پول حلال اعتقاد دارم ولی اگر مذهبی بودن یعنی اینکه مقلد کسی باشی و از چیزی طرفداری کنی من اینطوری نیستم. حالا در ادامهی این سبک زندگی مذهبی، به حفظ حریمها هم اعتقاد دارم ولی نمیدونم چطوری میشه اینقدر اوضاع بد نباشه. یک خوانندهای داشتم که چند سال پیش به وبلاگم سر میزد. الان چند ساله نمینویسه و بدون خداحافظی رفته. یه بار سه تا تیشرت سبز و نارنجی و خاکستری خریده بودم و توی پست اون روز عکس یه میکروب رو گذاشته بودم که به رنگهای سبز و خاکستری و نارنجی بود و گفته بودم این منم که هر سه تا تیشرتم رو پوشیدهم، اون خواننده هم کامنت گذاشته بود و حرفم رو تأیید کرده بود و من میکروب شده بودم و اون ملکهی نارنیا. چرا نمیتونیم عادی باشیم و از مصاحبت با کسایی که بلدیم چطوری باهاشون شوخی کنیم لذت ببریم.
امروز یکی از دوستان دروهی لیسانسم برام غذای نذری آورد، یک تفاوتی در امروزم ایجاد کرد. بعد از ظهری نشستم فیلم روز واقعه رو دیدم. دورهی نوجوانیم خیلی مذهبی بودم و هر هفته یک دعای توسلی بود که منزل شهدای شهر برگزار میشد و من هم با اینکه اهل هیئت و اینها نبودم ولی این هیئت رو میرفتم، تا حدودی متفاوت بود. به هر حال بدترین قسمت این هیئت قسمت عزاداریش بود که باید سر پا میایستادی و سینه میزدی، دعای توسل رو میتونستی مثلا ادای تمرکز کردن رو دربیاری و سرت رو بذاری رو زانوهات بخوابی، البته بعضی وقتام دعا تموم میشد و ملت بلند میشدن برای سینه زدن و تو هنوز مشغول تمرکز کردن بودی. به هر حال یادم نمیاد یک قطره اشک هم تو ابن هبئت ریخته باشم، الان خیلی مذهبی نیستم یعنی خودم در مورد خودم همچین تصوری ندارم و از قشر آدمهای مذهبی هم بدم میاد، ولی اشکم لب مشکمه و برا امام حسین راحت گریه میکنم. نمیدونم شاید یه مشکل دیگه دارم که باعث شده دلنازک بشم، برم پیش یه روانشناس، شبیه اینایی شدم که وگان میشن. یه بار هم به واحد روانشناسی دانشگاه زنگ زدم که ازم پرسید چند سالته و این چیزها، با خودم گفتم عوضی تو دکتری گرفتی این چیزا رو از من بپرسی، خلاصه که احساس حماقت کردم. به هر حال معلومه که یه مرگیم هست، به روانشناس و اینام اعتباری نیست یعنی ترجیح میدم یه مرگیم باشه تا به روانشناس توضیح بدم سر صحنه مکالمهی عبدالله با راحله کلی گریه کردم، اونم ازم بپرسه چند سالته؟
به سعدی فکر میکردم و اینکه چقدر باید فوقالعاده باشی که در زمان سعدی از شعر گفتن پول دربیاری، یعنی احساس کردم سعدی زیادی غم نان کشیده و به این خاطر براش غصه خوردم، برای میزان فوقالعاده بودنش غصه خوردم و اینکه احتمالن همین هم کافی نبوده و مجبور شده چند تا شعر سفارشی هم بگه، این کافی نبودن خیلی غمانگیزه. این دومین غصهی عجیب و غریبی بود که تو این چند روز خوردم.
دوباره خوندن تئوری اطلاعات رو شروع کردم و امیدوارم این دفعه که آزادی خاطر بیشتری دارم به نتیجهی بهتری برسم. ممکنه تا آخر عمرم مثل دن کیشوت به جایی نرسم، ولی از این تلاشهایی که کردم و شکستهایی که خوردم میشه یه فیلم طنز ساخت. یکی بود یکی نبود، یه منگولی بود که میخواست چند تا مسئلهی حل نشده ی مخابرات رو حل کنه و از بس دچار خودنابغهپنداری شده بود که با هیچ کس حرف نمیزد و به همین خاطر تا آخر عمرش مثل جوجهتیغیها افسرده بود.
دیشب قبل از خواب کلی صدای دوبله شده داشتن تو مغزم حرف میزدن، حالتی شبیه اینکه بخوای تو بیداری خواب ببینی، میتونستم متوقفش کنم ولی تلاش زیادی هم لازم نبود برای پیش بردن این نمایش، همین شبیه خوابش کرده بود. به هر حال اتفاق خوبی بود، احساسی شبیه یه کشتی داشتم که تو بندر خالیش کردن. یک بار سر تعریف کردن یکی از خوابهام، یکی از خوانندههام رو از دست دادم. میگفت چطور خوابتون اینقدر دقیقه! اسم اون پست پشت دیوار مرزی بود. راست میگفت، خوابش به اون دقتی که تعریف کرده بودم نبود ولی روش ناامید شدنش از من برام جالب بود، ملت دنبال راههای ناامید شدن از من میگردن. بهانه برای ناامید شدن از من خواستین، بگین بهتون بدم. به هر حال، امشب شب هشتم محرم هم هست، میخواستم در این مورد هم حرف بزنم که همونطور که مشاهده میکنید نزدم.
شبی پاشدم یه مقدار ظرف و لباس شستم و خونه رو بعد سالی مرتب کردم، مثل آتشفشان خاموشی که بعضی وقتا یک تقلایی میکنه من هم یک جرقهای زدم. این رو برای ثبت در تاریخ نوشتم، چون دیدین که دانشمندا فعالیتهای آتشفشانی رو ثبت میکنن.
امروز عصری که میخواستم نیم ساعتی بخوابم کلی با خودم میگشتم که یه کلمه فارسی پیدا کنم با نه شروع بشه، منظورم عدد نه هست، چیزی پیدا نکردم. خب چرا هیچ کلمهای رو با نه شروع نکردین، مثلن به جای نهایتن میگفتین نوهایتن.
فک کنم بهتر باشه دوباره نوشتن رو شروع کنم. اینکه بخوای هر چند وقت یکبار بنویسی بیفایدهست، اگر نوشتن فایدهای داشته باشه. یکی از معدود ویژگیهای خوبی که میتونم مطمئن باشم هنوز حفظش کردم اینه که به قولام عمل میکنم، اگر جدی گرفته باشمشون، بعضی وقتا یه حرف چرتی میزنم که جدی نیست، اونا حساب نیست. اگر خواستین بعدن دچار سوءتفاهم نشین همون لحظه ازم بپرسین این حرفت چرت بود یا جدی. به هر حال آدما بزرگ که میشن ویژگیهای خاصشون کمرنگ میشه. مثل یه بچه که ممکنه چشمها و رنگ موی متفاوتی داشته باشه ولی کم کم از بین میره و مثل بقیه میشه، مثل صخرهای که رودخونه کم کم فرسایشش میده. مثلن چهل رو، روزگار فرسایشش میده میشه سی و نه. حواسمون نباشه همینطوری میریم پایین تا بشیم صفر صفر صفر. شاعر میگه چهل بمون لعنتی.
عدد هفت رو دوست دارم. اینکه مجبور به نوشتن باشی هم بد نیست، چون به هر حال مجبوری بنویسی، قدرت انتخاب همیشه هم خوب نیست. من الان مشکوکم که چند تا از آثار ادبی بزرگ دنیا به اجبار نوشته شدن. صبحی داشتم به خوشبختی فکر میکردم، همه یک جور خوشبخت نمیشن. مثلا پروین اعتصامی احتمالن با چنگیزخان مغول خوشبخت نمیشد هر چند که پول و ثروت زیادی به دست میآورد و چنگیز هم کلی نامهی عاشقانه گیرش میاومد. بعد از قضیهی چنگیز و پروین داشتم به این فکر میکردم که آستانهی خوشبختی آدما فرق داره. نمیخوام زیاد توضیحش بدم، ولی گدایی رو تصور کنید که از دختر پادشاه خواستگاری کنه و کلی هم با خودش فکر کرده باشه و خودش رو لایق بدونه ولی شنیدن جواب منفی هم براش بدیهی باشه و خیلی مثل خسرو و فرهاد پیگیر نباشه. به هر حال، گدای قصهی ما جواب منفی میشنوه و بدون اینکه روحش خبر داشته باشه خودش رو بدبخت کرده، چون سطح آستانهی خوشبختیش رو خیلی بالا برده و دیگه تا آخر عمرش هیچ وقت خوشبخت نمیشه. مگر اینکه در یک شب مهتابی یا یک صبح پاییزی و آفتابی، دختر پادشاه به سرش بزنه و بهش جواب مثبت بده.
دانشمندا تو اتیوپی قدیمیترین جمجمهی انسان اولیه رو پیدا کردن که مربوط به 3.8 میلیون سال پیشه و باعث شده بعضی تئوریها به چالش کشیده بشن. دانشمندا فکر میکردن بر اساس اصل تکامل، اول مثلا موجود A بوده بعد B شده، یعنی روند تکامل بشر به صورت خطی بوده و نوع B تکامل یافتهی نوع A بوده، در حالی که با این کشف متوجه شدن A و B همزمان روی کره زمین زندگی میکردن و حداقل 100 هزار سال هر دو وجود داشتن. من راستش با کل این داستان کاری ندارم، دو تا نکتهست که نکتهی اول همین الان به ذهنم رسید اونم اینکه ما یه گروهی تو محل کار داریم که میرن دستگاهی رو که ساختن تست میکنن و بعد برای نتایج تست دلیل میتراشن، این کارشون مسخره و به دردنخوره. این دانشمندای تکامل بشر هم اینطوری هستن، همین چند روزه با این کشف جدید تمام یافتههای به اصطلاح علمی خودشون رو به روز کردن، میدونین، دیگه به بیگ بنگم نمیشه اعتماد کرد. اما نکتهی اصلی اون 100 هزار سالهست. بازم میدونین، سلسله ساسانی 1500 سال پیش در ایران حکومت میکرده، شاهنامه فردوسی حدود هزار سال پیش سروده شده و حافظ و سعدی حدود 700 سال پیش در کشور ما زندگی میکردن، حالا دانشمندا کشف کردن که A و B حدود 100 هزار سال با هم زندگی کردن، یعنی تقریبشون یکی دو هزار سالی خطا داشته. عددای ما خیلی کوچیکن، اگر 100 هزار سال بعد جمجمه من و سعدی رو پیدا کنن یافتههای علمیشون نشون میده که من و سعدی تقریبن همزمان زندگی میکردیم و احتمالن از این موضوع تعجب میکنن که چطور این دو نژاد متفاوت در یک دوره زندگی میکردن. هر موقع احساس کوچکی و بیاهمیتی میکنم حالم خوب میشه. به هر حال دونستن این نکته هم خالی از لطف نیست که دانشمندا فکر میکردن نسل بشریت از حرف A شروع شده به B رسیده و همینطور ادامه پیدا کرده تا به Z رسیده که اول اسم منه، یعنی در واقع من کاملترین نوع بشرم. ولی الان به این نتیجه رسیدن که نسل Z که من باشم احتمالا الان دارم با نسل A که شبیه میمون هستن همزمان روی کره زمین زندگی میکنیم.