کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها
سه شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۲۱ ب.ظ

زندگی رنگ به رنگ

اصغر دستش کج بود، هم دزد بود و هم واقعا دستش کج بود. لاغر اندام بود و قد کوتاهی داشت. شلنگ‌انداز راه می‌رفت و دست کجش را مثل دایناسورها روبروی سینه‌اش نگه می‌داشت. درست نمی‌توانست حرف بزند و هنگام حرف زدن، مثل کسی که یک سمت صورتش را به دیوار چسبانده باشند، دهانش کج می‌شد. موقع چایی خوردن مجبور بود لیوان را از بالای سرش پایین بیاورد، مردم روستا می‌گفتند اصغر وقتی چایی می‌خورد هم چایی می‌خورد هم از پنجره، به بیرون نگاه می‌کند.

با اینکه درست نمی‌توانست حرف بزند، اگر کسی سلام می‌کرد جوابش را می‌داد. با اینحال بد دهان بود و پشت سر مردم بدگویی می‌کرد و در جملاتش از کلمات زشت، بسیار استفاده می‌کرد. به مخاطب حاضرش بی‌نهایت احترام می‌گذاشت و غایبان همه را به ناسزا می‌کشید. در این کار زیاده روی می‌کرد، اعتماد به نفسش را بالا می‌برد.

 حاج رضا اسبی رنگ به رنگ داشت که اسمش را گذاشته بود زندگی. وقتی سوار زندگی می‌شد از غوغای جهان بی‌خبر بود و کاری به کار کسی نداشت.  اصغر، اسب حاج رضا را دزدیده بود و شبانه از روستا خارج کرده بود. در جواب مردم که می‌گفتند اصغر، خدا را خوش نمی‌آید، ما با تو بد کردیم حاج رضا نکرده، می‌گفت احمق‌ها، من با این دست علیل و دهان کج، زندگی به چه کارم می‌آید؟

۹۷/۰۵/۰۲
هایتن

نظرات  (۵)

پرواز کردم با این داستان خیلی کوتاه...
پاسخ:
فضانورد شدین :)
آدما در کل به دو دسته تقسیم می‌شن، اونا که این داستان رو دوست دارن و اونا که این داستان رو دوس ندارن (دسته و داستان)، من و شما تو دسته‌ی اولیم 
منم دسته ی دومم فکر کنم :))
پاسخ:
شما که کلا از همه داستانای من بدت میاد، باید یه دسته جداگانه بذاریم مختص خود خود شما :)
نه، نمیدونم چطور همچین نتیجه ای گرفتی. کلا از داستان کوتاه خوشم نمیاد زیاد.
پاسخ:
یه خورده از صنعت ادبی اغراق استفاده کردم :)
من بر عکس از داستانای بلند زیاد خوشم نمیاد چون به نظرم قسمت زیادیش تکرار بدیهیاته، حالا مگر اینکه چی باشه :)
lk nsji h,gl 
صفحه کلید فارسی میشود :|

من دسته ی اولم :) ... خیلی خوب بود!
پاسخ:
:)
ممنون، برای من همین باعث خوشحالیه که می تونم داستان بگم :)
داستان پایان بندی  خیلی خیلی خوب و استعاری  داشت. 
فقط یک نکته. از جملات و توضیحات اضافه خودداری کنید.مثلا بد دهان بود و پشت سر مردم بدگویی میکرد کافیه. دیگه جمله در جملاتش از کلمات زشت استفاده میکرد تکرار همان مفهومه و زاید.

پاسخ:
خب این قرار بود دو تا داستان داشته باشه اصغر قرار بود دزد باشه و دستش کج باشه ولی ویژگی‌های خوبم مثلا جواب دادن به سلام داشته باشه آخر سر هم زین اسب معلم‌های روستا رو بدزده، حاج رضا هم قرار بود دائم با زندگی چموش سر و کله بزنه و از پس رام کردنش بر نیاد

به هر حال بازم ممنون از نظرات سازنده‌تون، شما تو دسته اول که چه عرض کنم، تو لیگ برترین :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">