کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها

آمده ام کوه و چایی هم درست کردم. و سیب‌زمینی داخل در آتش است، مثل انسان‌های بدی که داخل در جهنم هستند، ای سیب‌زمینی بد. هفته‌ی پیش هم آمده بودم. چهار تا سیب‌زمینی داشتم که دو تا را داخل آتش انداختم، در مورد دو تای دیگر مردد بودم ولی بعد با خودم گفتم خدا را چه دیدی شاید این وسط کوه مهمانی چیزی برایت آمد شرمنده اش نشوی یک وقت. دو تای دیگر را هم انداختم داخل آتش. همانطور که خودم هم حدس قوی می‌زدم مهمان نیامد و آن دو تا سیب‌زمینی را با خودم به خانه برگرداندم.

صدای گریه‌ی یک کودک از راه دور می‌آید ولی جدی نیست قطع می‌شود و دوباره از نو وصل می‌شود. احتمالا چیزی می‌خواسته که بهش نمی‌دادند. قبلا هم در این مورد صحبت کرده‌ام که خوشحالی‌های دیگران برایم جذاب نیست. راه‌های خوشحالی خودم را هم کم‌ کم پیدا می‌کنم. دیروز یک مقدار تئوری اطلاعات خواندم و دیگر سختی سابق را برایم نداشت. همین مسیر را ادامه می‌دهم و به زودی یک مقاله خوب در این زمینه می‌نویسم و یکی از مسائل حل نشده رشته‌ام را حل می‌کنم. آخر هفته‌ها سعی می‌کنم هر هفته کوه بیایم هر چند که زمستان شروع می‌شود و شاید به آسانی سابق نباشد ولی من هم مرد کارهای آسان نیستم. در هر حال اگر به چیزی که شایسته آن هستم نرسم ناراحت نمی‌شوم ولی اگر شایسته چیزی نباشم فکر و خیالش خفه‌ام می‌کند.

کوه خوب است و یک مزیت اضافی هم دارد که دزد نمی‌تواند ناغافل به شما حمله کند. زحمتش بیشتر می‌شود و فرار کردنش هم آسان نیست. فرض کنید دنبال هیزم رفته‌اید برای آتش و وقتی برگشتید می‌بینید دزد بالا سر وسایل شما ایستاده، اگر ناشی باشد پا به فرار می‌گذارد و از کوه به پایین پرت می‌شود و مثل سیب‌زمینی داخل در آتش جهنم می‌شود. ولی اگر زرنگ باشد و قبلا تجربه کوه دزدی داشته باشد سریع می‌گوید آقا ببخشید می‌خواستم بدانم سیب‌زمینی اضافی دارید من هم مهمان شما باشم. با یک دزد می‌نشینید و چای زغالی همراه با سبزی و سیب‌زمینی میل می‌کنید و حرف‌های صد من یک غاز می‌زنید.


۳ نظر ۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۶:۰۳
هایتن

دیروز و امروز آمدم پارک جنگلی. به خانه نزدیک است و بعید است در این مسیر گم بشوم یا  کسی من را ترور کند. کلی عکس گرفتم و یاد سالهای اول دوره‌ی لیسانس افتادم که بچه‌ها بابت رفتن به کوه و دشت و رودخانه کلی هیجان‌زده می‌شدند اما برای من هیجانی نداشت. البته هنوز هم جزئیات تفاوت دارد و این خاطره فقط یک شباهت کلی دارد با وضعیت الان من. برای من حضور در این موقعیت‌ها و لذت بردن از طبیعت هیجانی ندارد فقط یک لذت پیوسته است. همان موقع هم از همان چیزهایی لذت می‌بردم که الان می‌برم. خوردن جوجه کباب برای ناهار برایم جذابیتی نداشت و برعکس اسباب مزاحمت بود ولی دیدن یک درخت شکسته برایم مثل ملاقات با تولستوی می‌ماند.

نمی‌دانم. با آدم‌هایی مثل خودمان کمتر روبرو می‌شویم و این هم یک بدبختی است. مثل راسویی که در قفس زندگی می‌کند و مدام حال همه را به هم می‌زند. در محل کارم تقریبا با همه دشمنی دارم. تعهد ندارند و در ساعت کاری به مسائل شخصی خودشان مشغولند. گاهی از اینکه حتی بهشان سلام می‌کنم از خودم تعجب می‌کنم و این تردیدهای گاه و بیگاهم در حرف زدن و دنبال یک راه فرار گشتن به دمدمی مزاج بودنم تعبیر می‌شود. تحقه اینکه بعضی وقت‌ها مجبوری در مورد اینکه این کشور لیاقت ماها (من و آنها) را ندارد باهاشان همدردی کنی.

حالم خوب است و شاید بتوانم برنامه‌ریزی کنم ساعت‌های اینطوری بیشتر داشته باشم. خودمان را کرده‌ایم پارکینگی از فکر و خیال‌های به درد نخور، نه کوهستانی از دره‌های سرسبز و تپه‌هایی خاکی یا صخره‌ای با خارهای خشک و درختان سالخورده. 


۸ نظر ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۴
هایتن

چند سال پیش سوار تاکسی شدم، ردیف جلو کنار راننده نشسته بودم. راننده یک بطری آب برا خودش داشت. خواست آب بخوره، ولی اول بطری را سمت من گرفت گفت بسم‌الله! گفتم ممنون، ولی از این مهربانی بی‌دلیل بغضم گرفت. 

در کل هم از هر چیزی که دلیل داشته باشه بدم میاد.


۲ نظر ۲۵ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۵۳
هایتن

دیدین همه عادت دارن بعد از یک مدت که نیستن به این موضوع اشاره کنن، که بله من یه مدته نیستم. خواستم ببینم دیدین یا ندیدین. اگه ندیدین حالا ببینین اگرم دیدین که باز دوباره می‌بینین، خوبیش اینه که شاخ در نمی‌آرین.

آره من یه مدته نبودم

خونه‌م رو عوض کردم و الان جای نسبتا بهتری هستم و وقتی می‌نویسم بعضی وقتا باد هم به صورتم می‌زنه. بعد از دو سال که طبقه اول یه کوچه‌ی تنگ بودم الان طبقه سوم یه کوچه دلبازم و شب‌ها از خونه‌های روبرو صدای سگ هم میاد. ورزش رو دوباره شروع کردم، هر چند دوشش شبیه اصطبل اسباست و من مجبورم بیام خونه دوش بگیرم. زبان فرانسه رو هم دوباره شروع کردم و این بار امیدوارم به جای خوبی برسم. بعدش احتمالا زبان آلمانی رو هم یاد می‌گیرم. دارم فکر و خیالاتم رو سر و سامان میدم و در خودم عادت‌های خوب ایجاد می‌کنم. 

۱۱ نظر ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۰۴
هایتن

مونولوگ من را به چالش کتاب تاثیر گذار دعوت کرده است. من دوست ندارم در چالشی شرکت کنم همانطور که دوست ندارم در دورهمی های وبلاگی شرکت کنم. من را عضوی از یک مجموعه می‌کند.  رفتارم مثل میمونی می‌ماند که برای مدتی افتخار معاشرت با آدم ها نصیبش شده است. به هر حال برای مونولوگ احترام زیادی قائلم.

مونولوگ به درستی توضیح داده که مجموع تمام کتاب‌هایی که خوانده‌ایم روی ما تاثیری گذاشته‌اند که تجزیه کردنش به اجزای مختلف ممکن نیست. یک کتاب به تنهایی نمی‌تواند مسیر زندگی یک نفر را عوض کند، مگر اینکه از اول مسیری در کار نبوده باشد. من هر وقت می‌شنوم  فیلمسازی در ساخت  فیلمش از فلان متفکر تاثیر پذیرفته به نظرم می‌آید یا ساخته‌ی ذهن منتقدی نیازمند به توجه است یا یک ادعایی متقلبانه‌ است برای اعتبار بخشیدن به یک کار بی ارزش، مثل آدامسی که سر آلکس فرگوسن سرمربی منچستریونایتد جویده بود.

دوست دارم خلاصه بنویسم اصلا به همین دلیل تمام داستان‌هایم کوتاه است، مثل نامه‌هایی که یک زندانی از سیبری برای خانواده‌اش می‌فرستد. به هر حال اگر هم برای حرف‌هایم مقدمه نچینم مثل گل رزی می‌مانم که به یک عابر پیاده داده‌اند. یک بار از یکی از دوستانم پرسیدم بزرگترین دغدغه و نگرانی تو چیست او هم جواب داد آلودگی هوا. گفتم حتما داری با من شوخی می‌کنی. فیلسوف وحشت زده‌ای که در حال فرار از دسته‌ای سگ وحشی است و وقتی از او می‌پرسی همین الان داری به چی فکر می‌کنی در حین دویدن قاطر مانندش با داد و فریاد بگوید من نگران آینده بشریتم.

سال پیش که خانم دکتر مریم میرزاخانی از دنیا رفت خواستم چیزی از او بنویسم. وقتی دیدم بقیه هم نوشته‌اند گفتم این شکرخوری‌ها به من نیامده. تمام یا بخش اعظم دوران نوجوانی من با ریاضیات و آن هم با کتاب نظریه اعداد که خانم میرزاخانی یکی از نویسنده‌هایش بود گذشت. مطلقا هیچ چیزی برای من لذت بخش‌تر از درک ریاضیات و خواندن کتاب نظریه اعداد نبود. اولین و تنها باری بود که با این حجم از راستگویی مواجه می‌شدم. آنقدر این کتاب را دوست داشتم که مثل یک متن مقدس همیشه همراهم بود و دلم برای مادرم می‌سوخت که نمی تواند ریاضی بخواند. نه اینکه بخواهم حالتی که داشتم را به دلسوزی تشبیه کنم، دلم واقعا می‌سوخت. 


۱۰ نظر ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۹
هایتن