کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین نظرات
پیوندها

من یک سابقه‌ی مذهبی قوی دارم و از شانس درخشانم هیچ‌یک از اطرافیانم چه مذهبی و چه غیرمذهبی باهوش‌تر از من نبودند و نشد چراغ راهم باشند. خیلی هم متوجه تفاوت‌ها نبودم، همه را از نزدیک می‌دیدم ولی با هیچ کسی آشنایی عمیق نداشتم. منظورم این است که متوجه بعضی ظاهرسازی‌ها نمی‌شدم. مثلا اگر کسی شمرده شمرده حرف می‌زد با خودمان فکر می‌کردیم این چه انسان بزرگواری‌ست.  به هر حال دیده‌اید این رزمی‌کارهای ماهر مگس را در هوا با دو انگشت گیر می‌اندازند؟ من اینقدر مذهبی بودم که مگس را در هوا دو نیم می‌کردم.

الان هم کافر نشده‌ام اما مگس دو نیم نمی‌کنم.

تا حالا شش تا کتاب در گروه کتابخوانی خوانده‌ایم. کتاب آخری که در گروه خواندیم وقتی نیچه گریست بود که اروین یالوم استاد دانشگاه استنفورد به عنوان یک رمان آموزشی برای مبحث روانکاوی نوشته است. فارغ از نیتی که نویسنده داشت این کتاب برای من از جهت آشنایی نزدیک‌تر با نیچه خیلی ارزنده بود. نیچه با دین سر ستیز داشت. به هر حال نیچه با توجه به تجربیات خاصی که در زندگی داشت زن ستیز و در نتیجه جامعه گریز بود و شاید به این خاطر که تمام عمرش مریض بود و صورت زیبایی هم نداشت هیچ وقت مورد توجه دخترها نبود و لطف و محبت کسی را هم باور نمی‌کرد. حالا لازم نیست یک استاد فلسفه به من یادآوری کند نباید اینقدر سطحی به تاریخ زندگی یک شخصیت بزرگ نگاه کنم، برای اینکه کفر استاد را بیشتر دربیارم باید اضافه کنم تولستوی هم به همین مشکل دچار بود. به هر حال نیچه زندگی غم انگیزی داشت و آدم وحشتناکی نبود. زندگی‌اش خوب نبود و شاید فقط به همین نتایجی رسیده که خیلی از ما می‌رسیم فقط تاریخچه زندگی‌اش با ما تفاوت داشت.

 عکس بالا واقعی است و در آن نیچه حاضر شده اسب گاری یک دختر زیبا باشد. همین یک شوخی و اعتماد نابجا برای بقیه عمر پشیمانش کرد. مثل پادشاهی در محاصره که برای یک لحظه دروازه‌های شهرش را به اصرار شاهزاده‌ای زیبا گشود.

به هر حال کتاب واقعا مفیدی بود. اگر فرصت کردید حتما بخوانید. کتاب بعدی قرار است جنگ چهره زنانه ندارد را بخوانیم اثری از سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ.

۲۰ نظر ۰۹ آذر ۹۷ ، ۲۲:۵۸
هایتن

دیروز یک ساعت و نیمی پیاده‌روی کردم امروز هم بعد از ظهر کوه رفتم و سعی کردم شیب‌های تند را به حالت دو بالا بروم، اگر نفسم نمی‌گرفت. شب‌ها که از سر کار برمی‌گردم ده دقیقه‌ای دور پارک سر کوچه می‌دوم و 30 متر آخر را مثل اسب می‌دوم، نوع تلاش کردنم را می‌گویم. به نظرم این فشارهای جسمانی اثر خالص کنندگی دارند، اگر اثری داشته باشند. پر بیراه نیست قدیم‌ها مردم را با شلاق ادب می‌کردند و شیطان را از وجودشان می‌شستند. مردم روز به روز پیشرفت می‌کنند من هم به قرون وسطی برگشته‌ام. از قرون وسطی گفتم، خیلی دوست داشتم به جرمی ناکرده گردنم را با شمشیر یا گیوتین می‌زدند و افسانه‌ی دوران‌ها می‌شدم یا نمی‌شدم.  

بعضی‌ها به خاطر نفهمی‌شان بخشیده می‌شوند و بعضی هم به خاطر فهمیدگی‌شان مایه‌ی تنفرند. مثلا کسی به احساسات لطیف ما توجه نکرده و بدون اینکه به این موضوع صریحا اعتراف کند ما را اولویت دویستم زندگی‌اش قرار داده ولی ادعای دیگری دارد، نفهم و فراموشکار است متوجه اعتراف نکردنش نیست و بخشیده می‌شود. اما من، من گور به گور شده و درمانده و بازمانده از قرون وسطی، هیچ چیز را فراموش نمی‌کنم، نکته‌ای را از قلم نمی‌اندازم و اگر زمانی انداختم بدانید که از عمد این کار را کرده‌ام و خیلی زود ازم متنفر شوید. اگر هم به خاطر نفهمی متنفر نشدید من احساس دورویی می‌کنم و به خاطر این دورویی از خودم متنفر می‌شوم و از این دورویی و تنفر از آن، خودآگاهم. خلاصه که زندگی‌ام را سخت می‌کنید.

حالم خوب است، بهتر از دیروزم، یک کمی شبیه احساس بعد از پایان یک سفر سخت و طولانی را دارم، یک کمی. 

۵ نظر ۰۲ آذر ۹۷ ، ۲۲:۴۰
هایتن

آدم‌ها دو جورند یا بهتر است بگویم دوست‌ها دو جورند، دوست‌هایی که رابطه‌شان  با ما کم‌رنگ  می‌شود. یک عده مثل گرگ‌های وحشی درنده‌اند و یک عده مثل جام‌های شراب مسموم‌اند. باید ببخشید که اینقدر نسبت به شما آدم‌ها بدبینم.  از توضیح دادن متنفرم و از توضیح دادن اینکه چرا از توضیح دادن متنفرم هم متنفرم.

برگردیم به جور جور بودن آدم‌ها یا دوست‌ها. آنها که مثل گرگ وحشی و درنده‌اند، اگر اشتباهی از شما سر بزند همان جا کارتان را یکسره می‌کنند. سرتان داد می‌زنند و از سر تقصیرتان نمی‌گذرند. ولی امان از آنها که مثل جام شراب مسموم‌اند. می‌نشینید کنارشان خوش و بش می‌کنید و از معاشرت با همدیگر قهقهه می‌زنید غافل از اینکه طرف تصمیم به قتل شما گرفته و با هر جرعه که می‌نوشید روز به روز از هم دورتر می‌شوید. این اتفاق از کجا شروع شد، نمی‌دانید. من خودم در مورد خودم این برداشت را دارم که قبلا گرگ صفت بودم ولی الان کم کم تبدیل به یک آدم مسموم شده‌ام و رابطه‌ام با دیگران کم‌رنگ می‌شود بدون اینکه سرشان داد بزنم یا به صورتشان چنگ بیندازم.  به هر حال این توضیح را از آن جهت دادم که من آدم مهمی هستم و دوستی با من مایه‌ی بسی افتخار است، به قهقهه‌ام نگاه نکنید و مثل آهویی که لب برکه‌ای پر از تمساح آب می‌خورد مواظب باشید.

مدتهاست دلم می‌خواهد در مورد تونی، یک مار خوش خط و خال که پا ندارد و خودش را به زحمت روی زمین می‌کشد بنویسم، در مورد اتبیناد شاهزاده بی‌مصرف سرزمین هربرپام بنویسم یا در مورد سرزمینی کوهستانی که اسم مردمش با حرف شروع می‌شود حرفام، حرفناز، حرفاژ. مثل قهرمان بوکسی شده‌ام که قبل از مسابقه بهش آمپول بی‌حسی تزریق کرده‌اند، از همانها که برای دندانپزشکی استفاده می‌شود.

 ازخودراضی بودن‌های من را بگذارید به حساب گنده‌گویی‌های یک مگس که به نمایندگی از حشرات عضو شورای جنگل است.


۴ نظر ۱۱ آبان ۹۷ ، ۱۹:۴۷
هایتن

آمده ام کوه و چایی هم درست کردم. و سیب‌زمینی داخل در آتش است، مثل انسان‌های بدی که داخل در جهنم هستند، ای سیب‌زمینی بد. هفته‌ی پیش هم آمده بودم. چهار تا سیب‌زمینی داشتم که دو تا را داخل آتش انداختم، در مورد دو تای دیگر مردد بودم ولی بعد با خودم گفتم خدا را چه دیدی شاید این وسط کوه مهمانی چیزی برایت آمد شرمنده اش نشوی یک وقت. دو تای دیگر را هم انداختم داخل آتش. همانطور که خودم هم حدس قوی می‌زدم مهمان نیامد و آن دو تا سیب‌زمینی را با خودم به خانه برگرداندم.

صدای گریه‌ی یک کودک از راه دور می‌آید ولی جدی نیست قطع می‌شود و دوباره از نو وصل می‌شود. احتمالا چیزی می‌خواسته که بهش نمی‌دادند. قبلا هم در این مورد صحبت کرده‌ام که خوشحالی‌های دیگران برایم جذاب نیست. راه‌های خوشحالی خودم را هم کم‌ کم پیدا می‌کنم. دیروز یک مقدار تئوری اطلاعات خواندم و دیگر سختی سابق را برایم نداشت. همین مسیر را ادامه می‌دهم و به زودی یک مقاله خوب در این زمینه می‌نویسم و یکی از مسائل حل نشده رشته‌ام را حل می‌کنم. آخر هفته‌ها سعی می‌کنم هر هفته کوه بیایم هر چند که زمستان شروع می‌شود و شاید به آسانی سابق نباشد ولی من هم مرد کارهای آسان نیستم. در هر حال اگر به چیزی که شایسته آن هستم نرسم ناراحت نمی‌شوم ولی اگر شایسته چیزی نباشم فکر و خیالش خفه‌ام می‌کند.

کوه خوب است و یک مزیت اضافی هم دارد که دزد نمی‌تواند ناغافل به شما حمله کند. زحمتش بیشتر می‌شود و فرار کردنش هم آسان نیست. فرض کنید دنبال هیزم رفته‌اید برای آتش و وقتی برگشتید می‌بینید دزد بالا سر وسایل شما ایستاده، اگر ناشی باشد پا به فرار می‌گذارد و از کوه به پایین پرت می‌شود و مثل سیب‌زمینی داخل در آتش جهنم می‌شود. ولی اگر زرنگ باشد و قبلا تجربه کوه دزدی داشته باشد سریع می‌گوید آقا ببخشید می‌خواستم بدانم سیب‌زمینی اضافی دارید من هم مهمان شما باشم. با یک دزد می‌نشینید و چای زغالی همراه با سبزی و سیب‌زمینی میل می‌کنید و حرف‌های صد من یک غاز می‌زنید.


۱۳ نظر ۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۶:۰۳
هایتن

دیروز و امروز آمدم پارک جنگلی. به خانه نزدیک است و بعید است در این مسیر گم بشوم یا  کسی من را ترور کند. کلی عکس گرفتم و یاد سالهای اول دوره‌ی لیسانس افتادم که بچه‌ها بابت رفتن به کوه و دشت و رودخانه کلی هیجان‌زده می‌شدند اما برای من هیجانی نداشت. البته هنوز هم جزئیات تفاوت دارد و این خاطره فقط یک شباهت کلی دارد با وضعیت الان من. برای من حضور در این موقعیت‌ها و لذت بردن از طبیعت هیجانی ندارد فقط یک لذت پیوسته است. همان موقع هم از همان چیزهایی لذت می‌بردم که الان می‌برم. خوردن جوجه کباب برای ناهار برایم جذابیتی نداشت و برعکس اسباب مزاحمت بود ولی دیدن یک درخت شکسته برایم مثل ملاقات با تولستوی می‌ماند.

نمی‌دانم. با آدم‌هایی مثل خودمان کمتر روبرو می‌شویم و این هم یک بدبختی است. مثل راسویی که در قفس زندگی می‌کند و مدام حال همه را به هم می‌زند. در محل کارم تقریبا با همه دشمنی دارم. تعهد ندارند و در ساعت کاری به مسائل شخصی خودشان مشغولند. گاهی از اینکه حتی بهشان سلام می‌کنم از خودم تعجب می‌کنم و این تردیدهای گاه و بیگاهم در حرف زدن و دنبال یک راه فرار گشتن به دمدمی مزاج بودنم تعبیر می‌شود. تحقه اینکه بعضی وقت‌ها مجبوری در مورد اینکه این کشور لیاقت ماها (من و آنها) را ندارد باهاشان همدردی کنی.

حالم خوب است و شاید بتوانم برنامه‌ریزی کنم ساعت‌های اینطوری بیشتر داشته باشم. خودمان را کرده‌ایم پارکینگی از فکر و خیال‌های به درد نخور، نه کوهستانی از دره‌های سرسبز و تپه‌هایی خاکی یا صخره‌ای با خارهای خشک و درختان سالخورده. 


۱۰ نظر ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۴
هایتن