دار و ندار

  • هایتن
  • جمعه ۷ آذر ۹۹
  • ۲۳:۰۵

امروز اولین برنامه کدینگ صوتم رو نوشتم. قبل از ظهر لپ‌تاپم رو برداشتم با یه لیوان قهوه رفتم پشت بوم کارام رو انجام بدم و کمی هم جلوی نور آفتاب بی‌جون این روزا باشم ولی صفحه‌ی لپ تاپ تو روشنی روز زیادی تار بود و من فقط به قسمت جلوی آفتاب موندن و خوردن قهوه و یک مقدار میوه‌ی کارام رسیدم تا حدودی، می‌گم که، نورش کم‌جون بود و آفتاب مدام پشت لایه نازکی از ابرا می‌رفت. حالا نه اینکه از من خجالت بکشه، آخه نابغه‌ها آفتاب که مثل ما نیست. پشت‌بام‌های ساختمان‌های بغلی را هم بررسی کردم که اگر روزی قرار بود از دست داعش فرار کنم یا یک آزادی‌خواه باشم بدونم از روی کدوم یکی‌شون باید بپرم. دکترها با یک اعتماد به نفسی می‌گن برای کمبود ویتامین دی یا باید جلوی آفتاب باشی یا باید قرصش رو بخوری انگار این دو تا هیچ فرقی با هم ندارن و صدها سال روشون آزمایش کردن. فرقشون مثل این می‌مونه که خورشید به پوست صورتت بتابه یا به پوست داخل معده‌ت. می‌خوام بگم قرص ویتامینی که می‌خورم ساخت بلژیکه ولی مزخرفه و اذیتم می‌کنه. شایدم مثل خیلی چیزای دیگه تقلبی هستش. تسلیم شدم و یک بخاری برقی هم خریدم که یک‌شنبه دستم می‌رسه زودتر از اون خونه‌ی من مهمون نیاین که پذیرایی سردی ازتون می‌کنم. تو این مدت دویست‌هزار تا نوآوری برای گرم کردن اتاق زدم فقط سه روزش رو سعی کردم به روش‌های مختلف با اتو اتاق رو گرم کنم. یک بارش یه قابلمه رو پر از آب کردم و اتو رو گذاشتم زیرش که شبیه شوفاژ بشه ولی آبه بخار کرده بود و صبحی در هوای تمام شرجی اتاقم از خواب بیدار شدم. زیاد از این می‌ترسم که به خاطر یکی از این نوآوری‌های مزخرفم یا هر اشتباه مسخره‌ی دیگه‌ای از دنیا برم، کلا از اینکه به صورت مزخرفی از دنیا برم بدم میاد وگرنه از از دنیا رفتن بدم نمیاد و دوست دارم منو ببرن تو سیاره‌ی مریخی جایی به دار بیاویزن بعد خب اونجا جاذبه نیست من همینجوری مثل یک پرچم افراشته می‌مونم حتی بعد از اینکه مرده‌ام.

وکیل مدافع شیطان

  • هایتن
  • شنبه ۲۴ آبان ۹۹
  • ۲۲:۵۳

چند وقتی هست که مثل یک جارو برقی پر شده‌ام و با اینکه چاق نیستم احساس چاقی می‌کنم و مواظبم عطسه یا سرفه نکنم. در ضمن شب‌ها مثل همان جارو برقی خواب‌های بدی می‌بینم که بیشتر مربوط به مریضی اعضای خانواده است. این کابوس‌ها بعد از نقل مکان به خانه‌ی جدید اتفاق افتاده و من ربطشان را به هم نمی‌دانم. ممکن است به خاطر فشاری باشد که چند وقتی‌ست بیشتر شده و ساعات استراحتم را خیلی کم کرده، یعنی قضیه مربوط به فیزیک است نه روانشناسی و باید برای مشورت و حل مشکلم پیش یک فیزیکدان بروم نه روانشناس. البته همه‌ی این‌ها حدس و گمان است و من احتمال نیاز به یک روانشناس را رد نمی‌کنم. 

در گروه کتابخوانی در این چند ماه کتابهای فلسفه علم از سمیر عکاشه، درآمدی جامع بر نظریه‌های فمینیستی از رزمری تانگ، مرشد و مارگاریتا از میخائیل بولگاکف و کار عمیق از کال نیوپورت رو خواندیم. قصد ندارم نظرم را در مورد تک‌تک کتاب‌ها بیان کنم اگر منتظر شنیدنش بودید. فقط با مرشد و مارگاریتا ارتباط برقرار نکردم، مردم از روی کتابهایی که می‌خوانی و دوست داری در مورد تو چیزهایی می‌فهمند یعنی من خودم از این طریق چیزهایی می‌فهمم، خواستم ارتباط برقرار نکردنم با مرشد و مارگاریتا را که عبارتی محترمانه برای دوست نداشتنش است را روشن کنم. یکی هم در پروفایل  استکش نوشته بود این حرف‌هایی که اینجا می‌زنم نظرات شخصی خودم است و ربطی به کمپانی استخدام کننده‌ی من ندارد، البته در صورتی که من نقش وکیل مدافع شیطان را بازی کنم این‌ها احتمالا نظرات شخصی خودم هم نیست. 

امروز موهایم را اصلاح کردم. آرایشگر، مرد میان‌سال کوتاه‌قدی بود با سری بزرگ و صورتی پهن و موهای کم‌پشت زرد و سفید و نارنجی که انگار با سیگار دودش داده‌اند. موهایش را به زحمت پشت سرش جمع کرده و بسته بود و ریش‌هایش هم به رنگ موهایش، کمی پررنگ‌تر بود و چشم‌های ریز سبزی داشت. من که داخل مغازه شدم سیگارش را کنار گذاشت و گفت بفرمایید و ماسکش را زد و توضیح داد که خودش و همسرش قند خون دارند و بی‌نهایت رعایت می‌کند که بیمار نشود ولی خرج زندگی را باید دربیاورد و نگران فرزندانش است. می‌گفت خدایا خودت گفتی همسر اختیار کنید و ما این کار را کردیم و الان یک کار نیمه‌تمامی داریم که باید بچه‌ها را به سامان برسانیم. قبل از اینکه بروم برای اصلاح سعی کرده بودم یک قسمتی از موهایم را خودتم کوتاه کنم که گند زده بودم. متوجه شد و ازم پرسید اینجا را خودت کوتاه کرده‌ای، گفتم بله، گفت عشق منی. بهم گفت باید مو بکاری، این‌طوری روحیه‌ی همسر آینده‌ات هم بهتر می‌شود (قبلش ازم پرسیده بود که مجردم یا نه) و بچه‌هایت خوشحال می‌شوند که پدرشان جوان است سر پاست. در آخر هم گفت دلش برای استخر و بغل کردن تنگ شده، این جمله‌ی بغل کردنش من را یاد عشق منش انداخت.

چیزهایی که در موردشان حرف نزدم یکی یک داستان در مورد سیلام است که حتما در موردش می‌نویسم یکی در مورد درستکاری و قدرت و در مقابل ضعف و دروغ و دزدی‌ست که این را مطمئن نیستم در موردش حرف بزنم چون شبیه موعظه‌های یک فرش پیر است و مطلب بعدی هم می‌خواستم به تقلید از کافکا داستان مردی را بگویم که یک روز صبح بلند شد دید خر است یا خری که یک روز صبح بلند شد دید آدم شده یا خری که مثل آدم‌ها می‌فهمید ولی اطرافیان و خانواده‌اش همه‌شان خر بودند، هنوز نتوانسته‌ام چیدمانی برایش بچینم که مسخره نباشد.

بی‌نشان

  • هایتن
  • چهارشنبه ۷ آبان ۹۹
  • ۱۹:۰۷

مردم دوست دارند از بدبختی‌های خودشان بگویند و این کار را با بی‌استعدادی محض انجام می‌دهند و در حالی که خانه و ماشین و پول کافی دارند از نداشتن بیشتر شکایت می‌کنند و از اینکه بچه‌هایشان آن چیزی نشده‌اند که انتظارش را داشتند. هیچ وقت توضیح نمی‌دهند که انتظار چه چیزی را داشتند فقط می‌دانند که بچه‌هایشان هم به اندازه‌ی کافی پول ندارند و برای آنها کسی را مثال می‌زنند که با فروش مواد مخدر به ثروت زیادی رسیده و برای خانواده‌اش خوب خرج می‌کند، فقط دست‌و دل بازی و خوب خرج‌کردنش را می‌گویند، احمقیم ما. شنیدن این چیزها برایم خفه‌کننده است. گرچه در کل به شنیدن حرف‌های مردم علاقه دارم ولی این‌ها یک مشت مزخرف است و کسی از اینکه این اواخر نوآوری‌های زیادی به ذهنش خطور نمی‌کند و داستان‌هایی که به ذهنش می‌رسد چرخش شگفت‌انگیزی ندارد شکایتی نمی‌کند حتی در مورد اینکه با دیدن دارایی‌های ناحق دیگران خودش را خر خطاب می‌کند صحبتی نمی‌کند، چیزهایی که فهمیدنش نیاز به دقت نظر و گذاشتن پایت در کفش دیگری داشته باشد و از هوشمندی در اتفاقات جهان ناشی شده باشد. گیر کرده‌ایم و اگر قرار باشد آنها که انتخاب می‌شوند و از این مهلکه نجات می‌یابند نشان خاصی بر پیشانی داشته باشند ما آن نشانی را هم نداریم.

به خودم قول داده‌ام دیگر هیچ‌وقت عصبانی نشوم، دیدن آدم‌های عصبانی متنفرم می‌کند، قول داده‌ام حتی اگر عصبانی شدم آرام باشم و هیچ‌وقت صدایم را بالا نبرم، ولی خب به صورت ذهنی زیاد از کوره در می‌روم و هنوز این مشکل را دارم و مثل یک سد شکسته می‌مانم. در کشور ما و در شرایطی که من زندگی کرده‌ام دلایل زیادی برای عصبانیت هست و مثل کسی شده‌ایم که چند سالی فشارش بالای 20 بوده و اگر اسب‌های وحشی را به زور رام می‌کنند ما انسان‌های رام را به زور وحشی کرده‌اند و این عصبانیت به یک آموزش روانی تبدیل شده است. به هر حال در این کار موفقم اگر دقت داشته باشم و عجولانه رفتار نکنم، از عجله کردن هم بیزارم. آن روز که عجله داشتم برای خرید از فروشگاه، کیف پولم را لای وسایل خریدم جا گذاشتم. البته اتفاقی نیفتاد و خیلی سریع متوجه این اشتباهم شدم ولی از نسخه‌ی عجله‌کننده‌ی خودم هم متنفرم و این نسخه تا حالا چند بار کلید گم کرده، کارتش را جاهای مختلف جا گذاشته و اشتباهات معصومانه ولی مرگباری مرتکب می‌شود. باید با نیک و بد خودم بسازم  و این‌ها نکته‌هایی است که می‌خواهم برای بقیه‌ی زندگی‌ام اصلاح کنم، اگر این وسط‌ها از یک بلندی پایین نیفتم.

بی‌خیال و قدرتمند

  • هایتن
  • يكشنبه ۴ آبان ۹۹
  • ۲۰:۲۹

خونه‌م برای یک نفر بزرگه و گرم کردنش هم آسون نیست یعنی خب من نمی‌خوام اسراف بکنم و پکیج رو تا آخر روشن کنم. سعی کردم در اتاق رو ببندم و فقط شوفاژ داخل اتاق رو روشن بذارم ولی شوفاژش کوچیکه و فایده‌ای نکرد. الان مجبورم همه‌ی شوفاژها رو روشن بذارم که فقط اتاق خوابم گرم بشه. نمی‌دونم، راه‌حل دیگه‌ای به نظرم نرسید. به فکرم رسید که یه بخاری برقی کوچیک بخرم ولی گفتم شاید اون هم مصرف برقش کمتر از این شوفاژها نباشه. به هر حال اون شب برای اولین بار خونه حسابی گرم بود و انگار زیادی گرم شده بود چون من تا صبح خواب‌های شفاف ولی ترس‌آوری دیدم. خواب دیدم خواهرزاده‌م به یه بیماری مبتلا شده و قراره چند روز دیگه از دنیا بره، چند سال پیش به خاطر عمل آپاندیس تو بیمارستان بستری شد و عمل اولش با مشکل مواجه شد و بچه‌ی بیچاره و مادرش خیلی اذیت شدن، به هر حال شاید از اون موقع این تصویر در ذهنم مونده و الان هم ما با این خواهرزاده شاید مهربان‌تر از بقیه باشیم. به هر حال مادرش دیگه نمی‌تونست چند روز آخر رو تحمل کنه و اون رو به جایی سپرده بود، چیزی شبیه خانه‌ی سالمندان ولی برای بچه‌ها. شب بود و من جلوی اون ساختمون ایستاده بودم، می‌خواستم خواهرزاده‌م رو از اونجا بیرون بیارم ولی بهم اجازه ندادن داخل برم. جلوی در ایستادم و خواهرزاده‌م رو صدا کردم و شروع کردم قربون صدقه‌ش رفتم، گفتم دایی جون نترسیا، من همین بیرون تا صبح نشستم هر موقع خواستی بیا جلو پنجره با هم صحبت کنیم، آفرین قهرمان من، آفرین عزیز دل دایی، اونم می‌گفت باشه دایی نمی‌ترسم. بهش گفتم دایی نذاشتن بیارمت بیرون، گفتن شبه، ولی فردا صبح میام پیشت، پس ذهنم مواظب بودم دروغی بهش نگم. باید قبلش مادرش رو راضی می‌کردم که می‌تونستم از اونجا بیرونش بیارم و این کار پیچیده‌ی روانی از عهده‌م برنمی‌اومد و تو مخمصه‌ی ذهنی بدی گیر کرده بودم، فکر می‌کنم این احساس گرفتاری در مخمصه به خاطر گرمی زیاد اتاق بود. به هر حال از خواب بیدار شدم و ترس زیادی من رو فرا گرفت. بر خلاف بقیه‌ی خواب‌های معمولم، تمام جزئیات این خواب حساب‌شده بود و من تا چند روز از فکرش بیرون نمی‌اومدم، البته این اوضاع کرونایی و نگرانی‌های این‌شکلی هم بی‌تأثیر نیست و من یک بار زیاد نگرانی رو به دوش می‌کشم که معمولا هم در قبالش ساکتم و اگر مثل همچین شبی بروز پیدا نکنه خودم هم فکر می‌کنم نسبت بهشون بی‌خیال و قدرتمندم.

باز یه ذره بارون زده به سرم

  • هایتن
  • چهارشنبه ۱۶ مهر ۹۹
  • ۲۳:۲۵
  • ۷ نظر

غم‌انگیزه که مدت زیادی هست برای خودم ماکارونی درست نکرده‌ام، به نظرم همه باید این‌قدر ذوق برای خودشان داشته باشند. به هر حال امروز به یکی از دوستانم گفتم تو شانس آوردی پسر شدی گفت چرا گفتم چون اگر دختر می‌شدی با من آشنا نمی‌شدی، بعد هم خودم مثل کسانی که اختلال دو قطبی دارند زدم زیر خنده. شب‌ها سردم می‌شه ولی علاقه‌ای هم ندارم زیادی گرمم بشه، در کل هم انتظار ندارم زندگیم بی‌نهایت آسون بشه، فقط دوست دارم یک ذره بهتر بشه. مردم دنبال آسان کردن همه چیز هستند و موقع اومدن بارون چتر برمی‌دارند و وقتی از خونه بیرون می‌رن شوفاژها رو روشن نگه می‌دارن که وقتی برمی‌گردن خونه سرد نباشه و برای شستن ظرف‌ها از ماشین ظرف‌شویی استفاده می‌کنند. من دوست ندارم زندگیم این قدر آسون بشه که از ماشین ظرف‌شویی استفاده کنم. با خودم بود دلم می‌خواست درست کردن صبحانه برام سخت باشه و برای درست کردن آتیش هیزم جمع می‌کردم، ولی خب چند سالی هست که ماکارونی نپخته‌ام و صبح‌ها هم نون رو از فریزر برمی‌دارم و تخم ‌مرغ نیمرو می‌کنم و به جای چایی هم قهوه‌ی فوری می‌خورم. امشب سیب رنده کردم و الان که دارم لینوکس نصب می‌کنم برای راه‌اندازی یک برد، از فرصت استفاده می‌کنم و می‌نویسم، تکلیف مشخصی دارم چند وقتیه. یک طوری می‌شه و من دنبال راه‌هایی برای بهتر شدنم هستم و مثل انسان‌های بزرگ دنبال اهداف متعالی نیستم. از بچه‌گی هم نشونه‌گیریم خوب نبود با اینکه تلاش زیادی می‌کردم و بدون عینک هم به زندگیم ادامه دادم ولی یک بار نشد سنگی رو به نشونه‌ای بزنم. از این بابت البته سرافکندگی زیادی ندارم چون تقریبا در همه چیز بی‌استعداد بودم و صدای موسیقی‌هایی که اینجا اونجا می‌شنیدم رو به بدترین شکل ممکن تقلید می‌کردم. حسرت این رو می‌خورم که کاش در گذشته کمی بالغ‌تر و فهمیده‌تر بودم. الان نویسنده‌های وبلاگ‌ها  رو می‌بینم که سنشون پایینه و فوق‌العاده می‌نویسن، دلم می‌خواد مثل یه جیرجیرک آب بشم برم تو زمین.

 

کبوترهای روانی

  • هایتن
  • جمعه ۱۱ مهر ۹۹
  • ۲۲:۵۴
  • ۰ نظر

به نظرم دنیا منتظر حرف زدن ماست و از حرف نزدن بدش می‌آید، یعنی خب من این‌طوری هستم و حدس می‌زنم دنیا هم به من شبیه است. البته به طور مشخص منتظر حرف زدن من نیست و منظورم یک مطلب کلی‌ست، ممکن است منتظر حرف زدن شما باشد. دنیا دوست دارد به فهمیدگی یا نادانی ما پی ببرد. از این‌که یک طرف ساکت باشد و طرف دوم فکر کند اوه، او حتما عاشق من است و خیلی انسان فهمیده‌ای‌ست بدم می‌آید. مسخره‌ست و مثل توهم کبوترها می‌ماند، بعضی وقت‌ها نیم‌ساعتی به هم خیره می‌شوند و چیزی نمی‌گویند بعد هم یکی‌شان فرار می‌کند و آن یکی دنبالش راه می‌افتد و مثل یک جنگنده تعقیبش می‌کند. از این فیلم‌های  مفهومی هم با همین تعریف بدم می‌آید. اول فیلم، هواپیمایی را نشان می‌دهد که عکسش در آب شستشوی کف زمین افتاده و آخر فیلم دوباره همان هواپیما را در آسمان نشان می‌دهد همراه با همان دختری که اول فیلم زمین را می‌شسته و آخر فیلم می‌خواهد رخت‌ها را آویزان کند، یا چیزی شبیه این. مزخرف است، نمی‌دانم من در این زمینه زیاد باهوش نیستم ولی شاید منظورش این بوده که بهار تابستان پاییز زمستان و دوباره بهار، یا شاید هم آسمان بروی زمین بیایی وضعت همین است و رخت شور و زمین شوری. خب حرفت را درست بزن، فیلم را بدون صدا و موسیقی شروع می‌کنی که یعنی من خیلی کارگردان خاصی هستم و قدر فیلم‌هایم را دویست هزار  سال بعد می‌فهمند، فیلم روما را می‌گویم که مسخره بود و کلی هم جایزه گرفته امسال، فیلم‌هایی که سرمایه‌دارهای روشنفکر در مورد ما کارگرها می‌سازند و به خودشان از این بابت کلی جایزه می‌دهند.

بله کمی مارکسیسم و سوسیالیسم خوانده‌ام و با سارتر و دوبوار هم آشنا شده‌ام، فرصت نشد حضوری به خودشان بگویم مایه‌ی خوشبختی هست یا نیست. سارتر با نظریات فروید سر ناسازگاری داشت چون به نظرش توجیهات روانکاوانه‌ی فروید برای اعمال انسان در نهایت به نابودی اخلاق منجر می‌شود. به نظرش انسان باید در مقابل اعمال خود مسئول باشد، با خودم گفتم تو چقدر قشنگ حرف می‌زنی سارتر عزیز، ولی بعد دیدم خود همین سارتر انسان مسئولی نبوده و از لحاظ اخلاقی آدم قابل احترامی نبود. بیچاره ما نادان‌ها و بی سوادها که مجبوریم نظریات سارتر را بخوانیم و ازشان لذت ببریم و بعد همین خود سارتر بیاید از ما سوءاستفاده کند و اسمش را هم بگذارد آزادی و انتخاب.

حرفی نیست. اول متن را با این انگیزه شروع کردم که ادامه دهم دوست دارم بیشتر بنویسم ولی این‌طوری مثل کوسه‌ای می‌مانم که می‌خواهد رقص باله یاد بگیرد. در ثانی مفاهیم کوتاهی به ذهنم هر روز می‌رسد که دوست دارم در موردشان حرف بزنم ولی از یک جایی به بعد موضوع شخصی می‌شود و احساس می‌کنی پیش روانکاو رفته‌ای. این روانکاوها هم شروع می‌کنند در تو دنبال عقده‌ای چیزی می‌گردند و حرف‌ها و خودت را کوچک می‌کنند و تو خودت با اینکه آمده‌ای حرف بزنی ولی از کشف منظور اصلی‌ات نگرانی. آن روز یکی داشت رادیویی را گوش می‌کرد که مردم زنگ می‌زدند و با ضجه و ناله شنونده‌ها را التماس می‌کردند که برایشان دعا کنند. کسی که به همچین رادیویی گوش می‌دهد را باید روانکاوی کرد ولی من مشکلات بزرگی ندارم و حرف هایم قابل فهم هستند.

تشخیص فوق‌العاده بودنم

  • هایتن
  • جمعه ۲۱ شهریور ۹۹
  • ۲۰:۴۹
  • ۱۰ نظر

از تلاشی که سوسک‌ها برای زنده ماندن می‌کنند تعجب می‌کنم، یک سوسک از کجا معنای مرگ و زندگی را می‌داند و به چه امیدی برای زنده ماندن تلاش می‌کند. تازه اگر عقلی هم داشته باشد باید برای مردن تلاش کند، یک لحظه است و تمام می‌شود و برای همیشه از زندگی در سایه‌ی ترس رها می‌شود و تازه هیچ‌کس هم دوستش ندارد و من فکر نمی‌کنم سوسک‌های نر و ماده عاشق هم می‌شوند. این سوال را داشتم و دانه دانه این استدلال را به بقیه‌ی حیوانات هم، از جمله دلیل فرار آهو و گوزن از دست شیرها، تعمیم می‌دادم که بعدها جایی خواندم که این یک انتخاب طبیعی است و فقط سوسک‌های ترسو تولید مثل کرده‌اند و نسل سوسک‌های شجاع منقرض شده است. یعنی تلاش برای زنده ماندن به یک ویژگی ژنتیکی تبدیل شده که از سوسکی به سوسک دیگر منتقل می‌شود، البته اگر بینشان رابطه‌ی والد و فرزندی باشد، وگرنه از طریق عطسه کردن و دست دادن منتقل نمی‌شود و استفاده از ماسک فایده‌ای ندارد. من در مورد تلاش آدم‌ها هم برای زنده ماندن تعجب می‌کنم. احتمالا این هم یک ویژگی ژنتیکی باشد و نسل بشر با گذشت زمان بزدل‌تر و نادان‌تر می‌شود و بر چاپلوسی‌اش افزوده می‌شود و علاقه‌اش به دزدی کردن بیشتر می‌شود و بر اساس اصل انتخاب طبیعی، این اتفاق گریزناپذیر است و نسل آدم‌های عاشق هم منقرض می‌شود چون خیلی راحت خودشان را به کشتن می‌دهند.

کاری نداریم، چند وقتی هست درگیر خانه عوض کردن هستم و مشاوران املاک و صاحب‌خانه‌ها در برخورد اول آنقدر با تو مهربانند که تو تصور می‌کنی حاضرند خانه‌شان را به رایگان در اختیارت بگذارند. صاحب‌خانه‌ی قبلی بهم می‌گفت من صد در صد به شما اعتماد دارم و هر چه شما بگویید همان است، وقتی من کمی از حقوق خودم دفاع کردم وحشی شد و زشتی‌های درونش را نمایان کرد. آن روز که برای خرید لباس رفته بودم جوان نسبتا قدبلند نیازمند توجهی هم آنجا بود و داشت تعریف می‌کرد که تا حالا ماسک نزده و دستش به مواد ضدعفونی‌کننده نخورده است و به کرونا هم مبتلا نشده، حماقت بعضی‌ها در حرف زدنشان پیداست و صاحب مغازه یک شلوار بسیار تنگ را با تعریف و تمجیدهای بسیار که تو چه بدن خوبی داری و این شلوار ماشاالله حسابی به تنت نشسته، بهش انداخت. خودش می‌گفت چون باشگاه می‌روم حتما باید لباس تنگ بپوشم، امیدوار بود مردم به ماهیچه‌های نداشته‌اش توجهی کنند و داشت تلاش می‌کرد به صورت ناخودآگاه خالکوبی‌اش را هم به فروشنده نشان دهد. می‌خواهم بگویم حماقت بعضی‌ها در در حرف زدنشان پیداست، ولی بعضی‌ها چند کلاسی سواد دارند و ما را برای تشخیص این موضوع، حماقتشان را می‌گویم، به زحمت می‌اندازند. امیدوارم من هم برای تشخیص فوق‌العاده بودنم کسی را به زحمت نینداخته باشم. به هر حال دیشب خواب خیلی خوبی داشتم و بعد از سالی چند بدون صداگیر اسفنجی خوابیدم. امروز که برای اصلاح موهایم رفته بودم شلوار جدیدم را پوشیده بودم و وقتی جلوی آینه نشستم با اینکه شلوار تازه‌ام پیدا نبود احساس خوش‌تیپی بیشتری می‌کردم. امیدوارم شرایط جدیدم به جوشیدن طبع نوشتنم کمک کند. همین دیروز دامن گلدار در پست خانه‌ی ارواحم که مال چهار سال پیش است کامنت گذاشته بود که با خواندن این پست خستگی‌اش در رفته، و من فهمیدم که نسل آدم‌های خوش‌ذوق هنوز منقرض نشده. هر چقدر هم با خودم دشمن باشم بعضی وقت‌ها خوب می‌نویسم و ظنز قابل اعتنایی دارم تازه می‌خواهم مجسمه‌سازی با چوب را هم یاد بگیرم.

سردرگمی

  • هایتن
  • جمعه ۲۴ مرداد ۹۹
  • ۱۹:۲۲
  • ۷ نظر

فکر می‌کنم حرف زدن باعث می‌شود خلاق‌تر باشم ولی حرف نزدن کمکی بهم نمی‌کند. حتی من را به آرزوی نبودنم نزدیک‌تر نمی‌کند. این آرزوی نبودن از روی افسردگی نیست، یک نفر می‌تواند شاد باشد و دلش بخواهد نباشد. من حالا شاد هم نیستم، اینقدر روانشناس بازی درنیاورید، من فقط سردرگمم. بابت موضوعی صادقانه به مدیرمان گفتم فلانی برای من دیگر اهمیتی ندارد این پروژه جواب بگیرد یا نه، وضعیت بهتر نشد و سعی نکردند از دل من دربیاورند. اعتمادش را به من از دست داد که البته اهمیتی ندارد ولی من واقعا می‌خواهم بدانم توصیف دقیق فرآیندی که اتفاق افتاده چیست. آن شب بدخواب شده بودم. رباتی را تصور کنید که توانایی خوابیدن دارد ولی موقع خواب باید یک ارتباط دائمی با یک مرکز کنترلی داشته باشد وگرنه از خواب بیدار می‌شود. حالا فرض کنید یک شب، این ارتباط، مدام قطع و وصل شود. بدخوابی آن شب من این شکلی بود. خوشحال بودم که توانستم توصیف دقیقی از این حالم به دست بیاورم. بعضی وقت‌ها سردردی دارم که که شبیه سردرد یک درخت خشک شده است ولی توصیف همه چیز این قدر آسان نیست. مثلا توصیف فرآیند تصمیم‌گیری برای این‌که با یک نفر شوخی کنی یا نه. آدم خوبی را تصور کنید که طرفدار اعدام معترضان است. اعتقادات مزخرف و نفرت‌انگیزی دارد ولی برای خانواده‌اش زیاد تلاش می‌کند و تکیه‌گاه خواهرانش است. در ارتباط با این آدم سردرگم می‌شوم و انتخاب‌های زیادی هم ندارم که آدم‌ها را گلچین کنم. وقتی بهش می‌گویم نفهم، از دستم ناراحت می‌شود و چند روزی در خودش فرو می‌رود. خودش هیچ وقت کمتر از شما به من چیزی نگفته. من به مناسبت‌های مختلف بی‌شعور و نادان و نفهم و بی‌غیرت صدایش کرده‌ام.  دیروز رفتم بستنی خریدم و با هم خوردیم. به نظرم آن بیچاره هم در ارتباط با من سردرگم شده. خودم آدم بخشنده‌ای هستم و اگر بهم دروغ نگویید و فقط سردرگم‌بازی دربیاورید ازتان ناامید نمی‌شوم. ولی خودم تا حالا با آدم‌های مهربان این‌طوری برخورد نکرده‌ام و جواب سردرگمی‌ام را با تصمیم‌های قاطع بهم داده‌اند. من هیچ‌وقت تصمیم قاطعی ندارم و همیشه از این لحاظ احساس کمبود و ضعف می‌کنم. هیچ‌چیز برای من قطعی نیست، غیر از این‌که نباید زندگی کسی غیر از خودم را سخت کنم. به هر حال من بیمه‌ی تکمیلی دهان و دندان و عمل‌های جورواجور هم دارم که برای خودش لاکچری است ولی ازش استفاده نمی‌کنم. اگر چه به خاطر کارهایی که انجام داده‌ام لیاقتش را دارم ولی این بیمه‌ی خوب را از روی لیافتم بهم نداده‌اند. گاهی وقت‌ها خوشحال می‌شوم که مثلا برادرم به اندازه‌ی من روی این چیزها حساس نیست چون به نظرم زندگی‌اش زیادی سخت می‌شد. یک مقداری خباثت و کلاهبرداری و نفهمی را برای دیگران می‌پسندم و به نظرم با این شرایطی که ما داریم چیز زیاد بدی نیست ولی خودم نمی‌توانم این‌طوری باشم و همه‌اش سردرگمم و نمی‌دانم اگر کاوه‌ی آهنگر جای من بود در این زندگی چه انتخابی می‌کرد. با همه‌ی آرزوی نبودنم، مجبورم برای پدر و مادر و خواهران و برادرانم باشم، بعضی وقت‌ها برای دوستانم هم مجبورم باشم ولی بیشتر وقت‌ها موفق می‌شوم برای آنها نباشم.

نیا

  • هایتن
  • پنجشنبه ۱۶ مرداد ۹۹
  • ۲۱:۲۴
  • ۱۰ نظر

لوشن مرغ رنگی‌رنگی چاقی بود که به خاطر وزن زیادش نمی‌توانست راه برود و وانمود می‌کرد از یک جا نشستن حوصله‌اش سر نمی‌رود. هر روز صبح با صدای نکره‌ی کانول، خروس مزرعه، از خواب بیدار می‌شد. در این کار زیادی تعلل می‌کرد، با استاندارد مرغ‌ها می‌گویم، بقیه‌ی مرغ‌ها جوری از خواب بلند می‌شدند که انگار از صحنه‌ی یک جنگ فرار می‌کنند. لوشن بعد از اینکه به زحمت از خواب بیدار می‌شد نیا، جوجه ی کوچکش را با پیشانی‌اش واژگون می‌کرد و بهش می‌گفت برو به پدرت بگو خفه شو، یک یادآوری هر روزه که کانول پدرش است.  نیا هم با شوق این کار را می‌کرد و داد می‌زد بابا خفه شو و چند تا فحش از کانول می‌شنید و فرار می‌کرد دوباره پیش مادرش، یک تفریح هر روزه. جوجه‌ها عمر کودکی زیادی ندارند.  مارتا، پیرزن خبیث صاحب مزرعه که چهره‌ی معصومی دارد، آب و دانه‌ را برای لوشن فراهم می‌کرد. مرغ بیچاره برای دیدن بعضی چیزها مجبور بود خودش را کمی جابجا کند و همیشه از دور شاهد عشق‌بازی کانول با بقیه‌ی مرغ‌ها بود. هیچ کس نگفته مرغ‌های چاق حق ندارند کنجکاوی کنند. علت علاقه‌ی بیش از حد مارتا به خود را هم می‌دانست و چرب‌زبانی‌ مارتا برایش نفرت‌انگیز بود. از عاقبتش خبر داشت که قرار بود به زودی ذبح شود. مارتا متوجه شده بود لوشن به شیرینی علاقه‌ی بیشتری دارد و این باعث خوشحالی بود. شیرینی، وزن لوشن را بالا می‌برد. لوشن اما با خودش فکر می‌کرد اگر به خاطر خوردن شیرینی زیاد بمیرد لابد مرگ شیرینی خواهد بود. چیزی که هست، به خاطر جوجه‌ای که داشت غصه می‌خورد، خدا کانول هوس‌باز را لعنت کند. البته مرغ‌ها هیچ وقت فیلسوف نمی‌شوند و داستان به این پیچیدگی هم نبود. زندگی ادامه داشت و لوشن هر روز صبح شیرینی می‌خورد و جوجه‌ی کوچکش هر روز از تپه‌ی نرم پرهای مادرش بالا می‌رفت و با چنگال‌هایش شیطنت می‌کرد و به تیغه‌ی کمر مادرش که سفت‌تر از جاهای دیگر بود نوک می‌زد. تنوعی بود، ولی همه‌ی این‌ها باعث نمی‌شد لوشن انگیزه‌ای برای لاغر شدن پیدا کند، گفتم که، مرغ بود و عقلش به اینجاها نمی‌رسید.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن یک :  این داستانک رو قبلا با یه عنوان دیگه گذاشته بودم ولی زیادی کوتاه بود و الان بازنویسیش کردم. 

پ ن دو : می‌خوام دوباره کتابخوانی رو شروع کنم. هر روز فقط 20 دقیقه، اگر علاقه داشتید بگید یک گروه در واتس‌اپ تشکیل بدیم. 

پ ن سه : ماه پیش به دنیز قول داده بودم ویدیوهای سه درس رو تموم کنم که این کار رو کردم و زحمت زیادی هم برام داشت. به هر حال این ماه می‌خوام قول بدم کتاب 

An Introduction to Manifolds | Loring W. Tu

رو با حل حداقل 80 درصد مسائل تا 15 شهریور ماه تموم کنم. 

پ ن چهار: نیا به ترکی یعنی چرا، و خب اول اسم نیایش هم هست. 

حاله‌ای از ابهام

  • هایتن
  • جمعه ۲۷ تیر ۹۹
  • ۲۳:۱۲
  • ۱۰ نظر

می‌خواستم قسمت کامنت‌ها را غیرفعال کنم، نتیجه‌ای که همه‌ی وبلاگ‌نویس‌ها بهش می‌رسند یک روزی. یک بخشی می‌خواستم به وبلاگ اضافه کنم با عنوان حرف نزنی می‌میری، که ملت حرفی اگر دارند آنجا بزنند.  طعنه هم نمی‌خواستم بزنم. یعنی منظورم این نبود که شما را تشویق به ساکت بودن کنم، برعکس، می‌خواستم تشویق به حرف زدنتان کنم با زور و تهدید به مرگ و این‌ها. من زیاد حرف می‌زنم با همه و همه تا حدود زیادی موضعم را در مورد خودشان می‌دانند و به همین خاطر عاشقم نمی‌شوند. در عشق و این چیزها همیشه یک ابهامی ‌هست و مردم در ابهام همه‌شان قشنگ و دوست داشتنی‌اند. من دوست ندارم کسی به صورت مبهم برایم قشنگ و دوست‌داشتنی باشد و خودم هم برای کسی مبهم باشم، به همین خاطر شما را تشویق می‌کنم اژدهای درونتان را نشانم دهید. حالا البته این‌ها از سر کنجکاوی نیست، یعنی برایم  اهمیتی ندارد یک غریبه در مغزش چه می‌گذرد، قبلا‌ها داشت. می‌خواستم یک دستگاه فکرخوانی چیزی اختراع کنم که البته احتمالا همه به این کار فکر کرده‌اند ولی خب من اولین نفری بودم که در این کار موفق می‌شدم. حالا، منظورم این است که حرف نزدن باعث بدبختی و سردرگمی ‌است. طوری نباشید که کسی که به نظر شما مزخرف می‌نویسد فکر کند که شما فکر می‌کنید که فوق‌العاده می‌نویسد. این هم یک ویژگی دیگر جهانی من است که دوست دارم بدانم و همیشه مطمئن شوم. حالا کسی که قهرمان دو و میدانی است سریع بودنش در همه مسابقات برایش ثابت می‌شود ولی ما چی، باید به هم بگوییم. همین، فعلا بیانات دیگری ندارم.

امروز آخرین جلسه از هندسه‌ی منیفلدهای پروفسور شهشهانی را دیدم و بی‌نهایت احساساتی شدم وقتی آخر کلاس دانشجوها از استاد تقدیر کردند و باهاش عکس گرفتند. این کلاس‌ها ده سال پیش برگزار شده و اتفاقی که برای آنها در طول سه ترم افتاده برای من در چند هفته افتاد. باید واقعا یک فکری به حال این وابسته شدنم به در و پنجره و گل‌های پژمرده و پیراهن و تی‌شرت کهنه و خیابان و پیاده‌رو و مسیر پاد ساعتگرد دویدنم دور پارک بکنم، به زبان نمی‌آورم ولی به همه چیز وابسته می‌شوم.  یک دانشجویی در کلاس بود که مثل من ته لهجه‌ای هم داشت و در همه‌ی کلاس‌ها بود و من فقط صدای سوال کردنش را می‌شنیدم که همیشه سوالات عمیق و دقیق می‌پرسید. حالا شانس آوردم طرف پسر بود وگرنه نمی‌دانستم الان چه خاکی باید روی سرم می‌ریختم. حالا البته آن بالا خیلی منطقی و خوب و قابل قبول توضیح دادم که عشق در ابهام به درد نمی‌خورد ولی در واقعیت این استدلال‌های من است که به درد نمی‌خورند. حالا به هر حال به خیر گذشته و از این بابت نیازی به نگرانی نیست.

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه‌ی یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.
موضوعات
آرشیو مطالب
کلمات کلیدی
پیوندها