زندگی روز به روز

  • هایتن
  • شنبه ۱۳ دسامبر ۲۵
  • ۱۸:۲۶
  • ۱ نظر

دیروز اینجا یه جشن یلدا گرفته بودن دانشجوهای تحصیلات تکمیلی ایرانی. من بعد از سه سال اولین بار بود به جمع دانشجوهای ایرانی می‌رفتم. تجربه‌ی خوبی بود. اینجا حالا جامعه‌ی شیعیان هم داره که دعای کمیل دارن پنج شنبه‌ها و من سال پیش می‌رفتم ولی امسال نمی‌رم بیشتر به این دلیل که اختلاف سنیم باهاشون زیاده. جامعه‌ی شیعیان و کلا مسلمونای اینجا هم متفاوته یعنی توقع دیگه‌ای داشتم. مثلا اینجا وقتی مراسمی دارن همه رو تشویق می‌کنن که بهترین لباسشون رو بپوشن و این برای من خیلی عجیبه که یه آدم مسلمون و مذهبی همچین چیزی رو بخواد و معیار قرار بده. در یکی از برنامه‌هاشون که برای اینستا ویدیو ساخته بودن از ملت می‌پرسیدن به نظرت کی امروز بهترین لباس رو پوشیده، البته گفتم سنشون کم هست و دانشجوهای کارشناسی هستن ولی من بازم کارشناسی هم بودم اینطوری نبودم و اتفاقا اگر کسی لباس زیادی شیکی بپوشه پیشش احساس آرامش و امنیت نمی‌کنم. حالا داشتم می‌گفتم، دیروز تو همین مراسم یلدا یکی رو دیدم که قبلا تو دعای کمیل هم دیده بودمش بهش گفتم که من شما رو یکی دو بار اونجا دیدم گفت نه اون احتمالا مادرم بوده! حالا ما تو دعای کمیل مادر نداریم همه دانشجو هستن دیگه پیش دوستاش نمی خواست کسی بفهمه دعای کمیل هم میره، برام جالب بود اینم. با یه نفر هم آشنا شدم اینجا دکترای عمران می‌خونه و می‌گفت برای سربازی وثیقه گذاشته اسم فامیلیش با استاد من یکی بود بهش گفتم فامیلیت با استاد من یکیه آشنا دراومدیم. دیروز اینجا با دو تا از دانشجوهای آمریکایی اینجا حرف می‌زدم یکیشون می‌گفت بلیط هواپیما خیلی گرونه و من تعطیلات خونه نمی‌رم، گفتم خب پس دیگه به ترامپ رای نمی‌دی، کلی خندید می‌گفت وای خدای من تصورش رو بکن یه بار دیگه ترامپ.

تایلر ازم خواسته باهاش یه ده روزی برم شمال کالیفرنیا. اونجا، خودش و دوستش یه خونه دارن. احتمالا باهاش برم یعنی قبول کردم که برم ولی در کل هم مطمئن نیستم. به نظرم تصمیمات اشتباه زیاد می‌گیرم و رفتارام خطاناک شده (خطاناک از باب خطرناکه). به نظرم شاید آدم باهوشی باشم ولی در موقعیت بزرگ بودن نبودم. مثلا یکی رو فرض کنید که مردد هست کارتن خواب بشه یا استاد دانشگاه بشه. می‌دونین کسی که در حد استاد دانشگاه هست چیزی که بهش فکر می‌کنه اینه که دوست داره تو محیط دانشگاهی باشه یا وارد فضای کار و صنعت بشه، این یه شخصیته و یک بازه ی محدودی از امکان‌ها و انتخاب‌ها رو تصور می‌کنه ولی کسی که بین کارتن خواب بودن و استاد دانشگاه بودن مردده باید آدم خاصی باشه البته نه از جهت خوبش، فقط یک چاه بزرگی در درونش هست روزایی که حالش خوب نباشه می‌تونه تا پایین‌ترین نقطه هم بره و برای بالاتر رفتن هم زیادی تقلا نکنه، زندگیش روز به روز می‌گذره.

یک میلیارد دونات

  • هایتن
  • جمعه ۲۱ نوامبر ۲۵
  • ۱۵:۵۵
  • ۵ نظر

یک میلیارد دونات

اون روز اینجا با یه دوستی صحبت می‌کردم بهش گفتم حاضرم همه چیزم رو بدم و جام رو با یکی از برادرام عوض کنم و الان پیش پدر و مادرم بودم گفت اینو جدی می‌گی گفتم آره جدی می‌گم ولی در کل به احساساتمم اعتمادی ندارم. یعنی حالا هم که فکرش رو می‌کنم راضی نبودم یکی از برادرام جای من می‌بود کسی هم نمی‌تونه از زاویه‌ی تو به مسائل نگاه کنه. شاید در مورد این هم در گذشته حرف زدم که اگر مردم برای گفتن مشکلاتشون به صف می‌ایستادن تو نفر چندم بودی؟ بعد اونوقت یک مشکل دیگه هم به بقیه‌ی مشکلاتت اضافه می‌شد چون مثلا نفر یک میلیاردم بودی و تا آخر عمرت بهت نوبت نمی‌رسید و کسی حرفات رو نمی‌شنید.    

حالا ته دلم یه آرامشی دارم که کارها درست می‌شه، یعنی خب این حرف یه مقدار زیاده‌رویه چون من معمولا آدم بدبینی هستم و اگر یه سیب از یه درخت بیفته فکر می‌کنم کار جهان تمامه و حتما فضاییا حمله کردن، حالا با خودم بیام بگم خب می‌دونم که فضاییا دنیا رو نابود می‌کنن ولی ته دلم آرومه، خب بدبخت اصلا خبری از حمله و نابودی جهان نیست که تو ته دلت آروم باشه.

یه فلسفه‌ای هم اخیرا شروع به انجامش کردم که اسمش رو گذاشتم دونات یا دونت، کلیتش اینه که اینکه صبح‌ها پاشی بری بیرون بدوی ورزش کنی آسون نیست ولی اینکه قند و شکر و چیپس و غذای ناسالم نخوری آسونه در کل انجام ندادن شدنیه واسه همین به خودم می‌گم تو که حالا کارهای زیادی نمی‌کنی چون سخته و انرژیش رو نداری ولی یه سری کارهای آسیب زننده رو هم انجام نده، دونات.

سقوط سنگ

  • هایتن
  • پنجشنبه ۴ سپتامبر ۲۵
  • ۱۹:۴۷
  • ۳ نظر

 

اینجا هم هوا گرم شده و سیستم تهویه رو خاموش کردن. با یکی از دانشجوهای اینجا شوخی می‌کردم که من از هوای گرم و آلودگی و تلاطم سیاسی و جنگ داخلی فرار کردم اومدم اینجا و حالا همینجا هم به اون روز افتاده و دچار همه‌ی اینا شده. تنها کار متفاوتی که در طول روز می‌تونم انجام بدم همین شوخی‌هام هستن که می‌تونم در موردشون بنویسم وگرنه باید به صفحه‌ی سفید نگاه کنم مثل اونی که به دیوار سفید نگاه می‌کنه یا خیره می‌شه. می‌خوام بگم ما از خیره شدن به دیوار سفید به خیره شدن به کاغذ سفید و بعد هم به خیره شدن به صفحه‌ی کامپیوتر سفید رسیدیم تکنولوژی نتونست رنگی که ما بهش خیره می‌شیم رو عوض کنه. اون روز با یکی از بچه‌های اینجا که اهل عربستانه رفتیم ناهار، یعنی هر هفته می‌ریم و من شاید قطعش کنم، فعلا البته مطمئن نیستم. آدم خوبیه ولی چیزی به من اضافه نمی کنه. خلاصه که بهش گفتم تا حالا شده احساس کنی با یه نفر به اندازه‌ی کافی صادق نیستی و این اذیتت کرده باشه؟ این حالا یه ویژگی داره هر چیزی رو هم بخواد در موردش صحبت کنه شروع به صحبت معقول و منطقی می‌کنه. مثلا می‌گه من باور دارم اگر گفتن این مسئله کمکی به بهتر شدن وضعیت می‌کنه باید این کار رو کرد وگرنه فکر نمی‌کنم دلیلی برای این کار وجود داشته باشه. چند باری بهش توضیح دادم که من به باورهای تو و اینکه رفتار منطقی در این شرایط چی هست کاری ندارم دارم از تو یه سوال شخصی می‌پرسم. این دفعه وقتی دوباره شروع کرد حرفش رو با من باور دارم شروع کرد دیگه اعتراضی نکردم به روش خودش باهاش غیرصادقانه رفتار کردم چون متوجه شدم گفتنش فایده‌ای نداره، به نظر میاد آدم فایده محوریه. مهمترین مشکلش همینه که توانایی حرف زدن در مورد خودش رو نداره. حالا منم که تواناییش رو دارم چیزی نشدم مثل یه سوپرمن هستم که می‌تونم از یه ارتفاع خیلی زیاد سقوط کنم و زنده بمونم ولی منو تو یه چاه بی‌نهایت انداختن که همیشه در حال سقوطم و هیچ‌کس متوجه نمی‌شه این توانایی رو دارم، با بقیه فرقی ندارم و سرعت سقوطم بر اساس نظریه‌ی نیوتن فرقی با یه سنگ هم وزن خودم نداره.

مرز آزادی

  • هایتن
  • جمعه ۱۸ جولای ۲۵
  • ۰۹:۲۵
  • ۴ نظر

سلام

اتفاقات زیادی در این مدت افتاده و من معمولا در مورد این چیزا صحبت نمی کنم بیشتر دوست دارم در مورد مسائل فانتزی مثلا داستان ساختگی چنگیز صحبت کنم تا اینکه بخوام در مورد جنگ در ایران و اخراج مهاجران افغانستانی صحبت کنم. این موضوعات زیادی جدی هستند و من هم مطمئن نیستم بتونم همه جنبه ها رو در نظر بگیرم و نظرم رو صادقانه بگم. در ثانی در مورد بعضی چیزا دیدگاه های بالغی ندارم و مثلا ممکنه بگم من اصلا به مرزها اعتقادی ندارم و طرف با خودش بگم این یارو شوخیش گرفته و نمی شه باهاش یه بحث جدی داشت.

من واقعا فکر می کنم آدما باید بتونن هر جا خواستن زندگی کنن و اینطوری دنیا جای بهتری می شود و اینقدر شکاف و تفاوت بین کشورها نبود. با بودن کشورها مشکلی ندارم و می دونم که ملتی که مهاجرت می کنن نباید به نیت ایجاد ناامنی و دزدی به سرزمین های دیگه برن ولی غیر از اون هر کس باید آزاد باشه محل زندگیش رو در آلاسکا، تبت،‌ نیوزیلند،‌ ایسلند، فلات ایران، یا آفریقا انتخاب کنه. این نظر نابالغ و فضایی منه. زندگی می تونه خیلی هیجان انگیزتر از این باشه.

این جنگ برای من سخت بود و هنوز نتونستم به شرایط عادی زندگیم برگردم و مدام اخبار رو چک می کنم. البته این حرف تا حدی بی ملاحظه هم هست با توجه به جنگ هایی که در بقیه کشورها برای مدتی طولانی تر و با تلفات بیشتر بوده، آدم ها وقتی بمیرن تفاوتی با هم ندارن.

باز هم باید بدونید که من خیلی به ندرت نامی از کسی در وبلاگم می برم نه اینکه تحفه ای باشم یا وبلاگم تحفه ای باشه، فقط اینکه این کار رو انجام نمی دم. در عین حال دو نفر از دوستان خوب من در فضای وبلاگ، الهه و تسنیم، که افغانستانی هستن از شرایط اخراج مهاجران دلگیر بودن و این البته بازتاب دیدگاه تمام افغانستانی هاست. من از روش های این دولت نمی تونم دفاعی بکنم و خودم هم قربانی بی کفایتی اون ها هستم. هر کاری انجام بدن فارغ از درست یا غلط بودنش، اون رو با بی کفایتی و استیصال گونه انجام می دن. متاسفم که این ناراحتی هم به دردهای قبلی شما اضافه شده.

کشورهای ما شرایط عادی ای ندارن. اینجا یه دانشجوی میانماری بود ازش پرسیدم تو اخبار کشورت رو پیگیری می کنی گفت بیشتر اخبار رو حکومت سانسور می کنه و بهش دسترسی نداریم گفتم خب خبرگزاری های خارجی اخبار رو پوشش نمی دن؟ گفت نه کسی براش اهمیتی نداره. خب این برای من عجیب بود چون میانمار کشور کوچکی نیست. خبرگزاری های زیادی نسخه فارسی دارن و به صورت خاص اخبار ایران و منطقه رو البته با جهت گیری مشخص پوشش می دن و وارد ریزترین مسائل هم می شن و لحظه به لحظه روند پیشرفت پرونده قتل غم انگیز داریوش مهرجویی رو پوشش می دن و القا می کنن که این قتل شبیه قتل های زنجیره ای دهه هفتاده ولی در مورد قتل فجیع جوان بیست ساله آمریکایی فلسطینی با سه ساعت ضرب و شتم سکوت می کنن و اسم کسی رو نمیارن. حالا متاسفانه به نظرم موفق هم بودن در ایجاد دشمنی بین ملت های منطقه ما. متاسفانه فکر نمی کنم کشوری که همراستا با تفکر کشورهای غربی نباشه بتونه یک حکومت مردمی داشته باشه چون دائما در تهدید نابودیه. این اتفاق برای کشور ما و افغانستان افتاده و کسی خوشحال نیست. ما مردم خوب و پرتلاشی داریم و من مطمئنم اتفاقات خوبی در انتظار کشورهای ماست. باید صبور باشیم و در همین سطحی که از دستمون برمیاد همدیگر رو دوست داشته باشیم.

وقتی می‌فهمی به دلایل اشتباهی خوبی

  • هایتن
  • شنبه ۲۲ فوریه ۲۵
  • ۱۵:۱۹
  • ۷ نظر

چنگیز یه پسر داشت به اسم ستار، منظورم از چنگیز همون چنگیز‌خان مغوله. برای منم جای تعجب داشت که اسم پسرش رو ستار گذاشته بود. احتمالا بعد از حمله‌ش به ایران این کار رو کرده. حالا البته چیزی هم نیست که خیلی خاص باشه، هر طور باشه چنگیز بچه‌های زیادی داشت و همین حالا می‌گن هشت درصد مردم آسیا از نوادگان چنگیزخان هستند. می‌خوام بگم بین چند هزار تا بچه حالا اسم یکی‌شون هم ستار بوده، یا قبل از حمله به ایران یا بعدش، خیلی اهمیتی نداره و من اصلا در مورد یه چیز دیگه می‌خوام حرف بزنم. خلاصه که چنگیز یه زن از روستایی که خودش به دنیا اومده بود گرفته بود و ستار حاصل همون ازدواج بود. پدرش رو خیلی نمی‌دید و فکر هم می‌کرد اسم پدرش منصوره. دیگه خواهشا نپرسین چرا منصور، داستان یه چیز دیگه‌ست، وگرنه اگر در مورد اسم‌ها می‌خواستیم صحبت کنیم اسم مادرش هم خاص بود، آهو، ولی همه مادر ستار صداش می‌کردن. ستار برای چنگیز نشانی از وفاداری بود به سنت‌های آبا و اجدادی‌ش و خاک پدری‌ش، چون مجبور نبود برگرده از یه روستای دورافتاده زن بگیره. دیگه تصمیم داشت ستار رو یه آدم درستی بار بیاره، با اینکه خودش خون‌خوار بود. یعنی تصمیم خاصی هم نبود، فقط بهش خون‌خواری یاد نداد. ستار هم بچه بود و فقط از پدرش این رو می‌دید که علی‌رغم اینکه همه بهش بی‌نهایت احترام می‌ذارن اون و مادرش رو تو روستا به حال خودشون رها نکرده و هیچ‌وقت روی اونا دست بلند نکرده، با اینکه آتشی‌مزاج بود. یک بار از چنگیز پرسید که پدر شما وقتی پیش ما نیستی مشغول چه کاری هستی و چنگیز بهش گفته بود من برای آزادی مردم ستم‌دیده‌ی جهان می‌جنگم، حتی جمله‌ش رو با پسرم هم شروع نکرد، مغرور بود. این تو ذهن ستار مونده بود و باورش کرده بود و جدی‌ش گرفته بود و می‌خواست در آینده وقتی بزرگ شد مثل پدرش برای آزدای مردم ستم‌دیده‌ی جهان بجنگه. حالا من دیشب داشتم به جنگی فکر می‌کردم که ستار متوجه می‌شه فرمانده لشکر مقابل پدرشه. فکر می‌کنم دنیاش به هم می‌ریزه و تجربه‌ی آسونی براش نیست.

مغز پوچ پادشاهی که در آتش افتاد

  • هایتن
  • شنبه ۱۱ ژانویه ۲۵
  • ۱۵:۵۹
  • ۲ نظر

اینجا آتش‌سوزی بزرگی اتفاق افتاده. می‌گن بیشترین خسارت رو در تاریخ این شهر داشته، به منطقه‌ی ما هم نزدیکه، فعلا اینجا فقط آلودگی هواست و خبری از تخلیه و اینا نیست ولی یه سری جاها مجبور به تخلیه شدن. دیشب تایلر پیام داد که می‌تونم برم پیش اونا بمونم ازش تشکر کردم مسعود هم دو روز پیش زنگ زد گفت پاشو بیا اینجا اگر لازم به تخلیه شد. فعلا حالا خبری نیست تا ببینیم چی پیش میاد. به نظرم آدم سخت و نفرت‌انگیزی هستم و مثلا همین تایلر چند بار بهم پیشنهاد داده که برم خونه‌ش تو شمال کالیفرنیا برای تعطیلات ولی قبول نکردم. مثل پادشاهان قدیم ملت باید به پام بیفتن. البته اینطوری هم نیست ولی در کل آسون نیستم. حالا امروز داشتم فکر می‌کردم چرا هر چی آدم سخته میفته به تور من. یعنی همه‌ی دوستا و آشناهایی که داشتم هیچکدوم عادی نبودن و همه‌شون یه دیوونگی چیزی داشتن. بیشترشون برای ذائقه‌ی من که شوخی‌های نابجا زیاد می‌کنم زیادی حساس بودن دوباره باز بیشترشون اصلا حرف نمی‌زدن که بفهمی چه مرگشونه. اینو باید اول می‌گفتم ولی دوم گفتم، حالا دوبار می‌گمش که جبران بشه، بیشترشون حرف نمی‌زدن که بفهمی چه مرگشونه. منم قبلنا فکر می‌کردم هر کی حرف نزنه حتما یه چیزی بارشه ولی بعد فهمیدم بیشتر کسایی که حرف نمی‌زنن مشکلشون اینه که حرفی برای گفتن ندارن، ذهنشون شبیه یه اتاق خالیه و یه سرزمین شگفت‌انگیز نیست. کشف غم‌انگیزی بود، به ساختن داستان‌های تخیلی عادت دارم و دوست داشتم یه سرزمین شگفت‌انگیز باشن ولی نبودن.

اینقدر آشوب نباش

  • هایتن
  • يكشنبه ۵ ژانویه ۲۵
  • ۱۹:۱۰
  • ۲ نظر

مقاله‌مون چاپ شد و یه باری از روی دوشم برداشته شد. خیلی هم نمی‌شه گفت بابتش خوشحالم بیشتر مثل کسی که بدهیش رو داده. همیشه اینطوری هستم همه‌ی اتفاقات خوب برام شبیه پرداخت یه بدهی بیهوده‌ست و به نظرم عادی نیست ولی خب بذار نباشه. این قسمت از غیرعادی بودنم دست خودمه و با کسی کاری نداره. یکی از آشناها بهم زیاد زنگ می‌زنن و انرژیم رو می‌گیرن یعنی معمولا حرفی برای گفتن ندارن و یه سری سوال تکراری که کی می‌تونی بیای و کارای کارتت درست نشده هنوز و این چیزا می‌پرسن که جواب دادن هر باره بهشون آزاردهنده‌ست. به نظرم قرار نیست اتفاق خاصی در این جهان بیفته حداقل برای من اینطوریه و تا آخر عمر قراره احساسات متناقضی برای همه چیز داشته باشم. یعنی همه چیز خاکستریه و هیچ چیز کاملا درست یا غلط نیست و این برای من که دنبال یه نقطه بهینه هستم یه کابوسه. همیشه هم خودم باید بار تلاش برای رسیدن به نقطه‌ی بهینه رو به دوش بکشم، کسی کمک نمی‌کنه. مثلا همین آشناها چند بار بی‌میلی من برای پاسخ دادن به همچین سوالاتی رو دیدن ولی باز هم به این رفتارشون ادامه می‌دن و تلاشی نمی‌کنن و من به جای فکر کردن به راه‌حلی برای حل معضلات بشریت باید بشینم به این چیزا فکر کنم. برا همین می‌گم انگار این سرنوشت قطعی منه و در آخرین لحظه‌ی عمرم هم باید به این فکر کنم که چطوری باید با یه آدم خاکستری که در ابراز علاقه‌ش به من در لحظات پایانی عمرم داره اغراق می‌کنه برخورد کنم، دلم می‌خواست اون لحظه فقط آروم بودم.

اینا حالا شکایتی نیست ولی اگر شکایت و ناله هم باشه من نسبت به اینکه چطور به نظر می‌رسه بی‌تفاوتم. آخر هفته‌ها سر کار میام، نمی‌تونم بگم خیلی مفیده ولی از خونه موندن بهتره. حالا اینجا به نظرشون کسی که آخر هفته سر کار بیاد یه آدم بازنده‌ست یعنی اینو نمی‌گن ولی اگر اتفاقی بیفته و یکیشون آخر هفته اینجا باشه شروع به توضیح می‌کنه که آره یه کار موردی پیش اومد مجبور شد بیاد یعنی در حالت عادی نمیاد. این توضیح برای اینه که بازنده به نظر نرسه. من همچین تصوری ندارم و نسبت به اینکه ممکنه بازنده به نظرم برسم هم بی‌تفاوتم ولی شاید هم نباید باشم. یعنی در کل بی‌اهمیت نیست که چطور به نظر می‌رسیم. ما اینجا یه آشپزخونه داریم که توش یخچال و مایکروفر و این چیزا داره و یه مقدار سس و نمک و اینا هم تو کابیناش هست برای استفاده‌ی همه، مثلا همین نمکش رو من پر کردم گذاشتم اونجا. حالا این هفته یکی از همکارا رفته بودن مسافرت با همسرش و دوستاش، برداشته این نمکم با خودش برده، خیلی سعی می‌کنه در هزینه‌ها صرفه‌جویی کنه.  کاری نبود که خوب به نظر برسه یعنی با خودم می‌گم کاش به این توجه می‌کرد که این کارش چطور به نظر می‌رسه.

افسردگی قوچعلی

  • هایتن
  • يكشنبه ۱ دسامبر ۲۴
  • ۱۷:۳۲
  • ۵ نظر

دایی قوچعلی، نصرالله، مدام بهش می‌گفت پسرم دست از این کارها بردار، ما اهل قمار نیستیم ولی قوچعلی گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود. شب‌ها قماربازی می‌کرد و روزها با همه دعوا می‌کرد. آخر، کار به جایی رسید که ارباب بهش گفت باید از روستا بیرون برود، همان کاری که با پسرعموی مادرش، حاج محمد، کردند. نصرالله، پسرعموی حاج محمد، هر چند وقت برای دیدن خواهرش، معصومه، مادر قوچعلی، به روستا سر می‌زد وگرنه او را هم به همراه حاج محمد از روستا بیرون انداخته بودند. قدرت، بردار حاج محمد را کشتند و خودش و کسانش را از روستا بیرون کردند، داستانش را یک وقت دیگر باید بگویم ولی فکر قدرت از ذهن قوچعلی بیرون نمی‌رفت. پدر خودش از نزدیکان ارباب بود و این هم اوضاع را بهتر نمی‌کرد فقط وقتی قوچعلی را از روستا بیرون انداختند به خانواده‌اش کاری نداشتند، از صدق سر پدرش.

روستا به روستا می‌رفت و یک جا نمی‌ماند. در خرمن یکی از همین روستاها بود که قوچعلی چشم‌هایش را ریز کرد و سرش را پایین انداخت و دستانش را جلوی صورتش بالا آورد و التماس کنان به پیرمردی نزدیک شد در حالی که مدام داد می‌زد تو را به هر چی می‌پرستی به من شلیک نکن. پیرمرد بیچاره اصلا قصد شلیک کردن نداشت، از وقتی حزب به روستاها حمله می‌کرد یک تفنگ روی دوشش می‌انداخت که کسی کاری باهاش نداشته باشد. قوچعلی نزدیک که شد پرید و تفنگ را از دست پیرمرد قاپید. پیرمرد که دستپاچه شده بود گفت مرد حسابی چه کار می‌کنی تفنگ من را پس بده. قوچعلی تفنگ را به سمت پیرمرد نشانه گرفت و گفت نزدیک بیایی زدمت، بی‌صبری نکن، تفنگت را برایت پس می‌آورم، کجا می‌نشینی؟ آدرس را از پیرمرد گرفت و راهی روستای بعدی شد.

نزدیک روستا که رسید بچه‌ها توی دشت گوسفند می‌چراندند. صدایشان کرد و گفت بگید ببینم در این روستا کی اسب و اسلحه دارد؟ بچه‌ها گفتند منصور یک اسب دارد، قوچعلی آدرس خانه‌ی منصور را گرفت و راهی شد. به خانه‌ی منصور که رسید غروب شده بود در را کوبید و منصور خودش در را باز کرد. مرد خوش‌چهره و میان‌بالایی بود. قوچعلی تفنگ را سمتش گرفت و گفت برو اسبت را بیاور، منصور گفت من اسبی ندارم. قوچعلی گفت ساکت باش وگرنه شکمت را پر از دود می‌کنم، برو اسبت را بیاور. منصور رفت و اسب را آورد. قوچعلی راهی روستای بعدی شد.

نزدیک روستا که رسید دوباره بچه‌های توی دشت را صدا کرد و بهشان گفت بگید ببینم اینجا کی اسب و اسلحه دارد؟ بچه‌ها گفتند نوروز و اسماعیل اسلحه دارند، آدرس خانه‌ی نوروز و اسماعیل را گرفت و راهی شد و با تهدید پر کردن شکمشان با دود، اسلحه‌ی هر دوشان را گرفت. قوچعلی حالا یک اسب داشت یک اسلحه که از پیرمرد گرفته بود را بر شانه‌ی راستش انداخته بود و دو اسلحه که از نوروز و اسماعیل گرفته بود را بر شانه‌ی چپش انداخته بود. اسب را راند به سمت روستای پیرمرد.

در خانه که را زد خود پیرمرد در را باز کرد. بهش گفت آمده‌ام به قولم عمل کنم، این هم تفنگ تو. پیرمرد چاقو ساز بود، به قوچعلی یک چاقو هدیه داد و قوچعلی به سمت روستای خودش تاخت. به روستا که رسید بین مردم ولوله افتاد که قوچعلی برگشته. رفت بالای بام خانه‌اش و داد زد به همه بگویید قوچعلی برگشته، هر کس با من کار دارد بیاید.

الو پلیس، من اینجا یه هیولا دیدم!

  • هایتن
  • شنبه ۲۳ نوامبر ۲۴
  • ۱۵:۰۲
  • ۲ نظر

هیولاها آدمای خوبی نیستن و دیگران رو اذیت می‌کنن و بعضی وقتا اونا رو می‌خورن. برای اینکه این اتفاق نیفته باید راهی پیدا کنیم که کسی هیولا نشه. یک ویدیویی می‌دیدم که خیلی دوستش داشتم. یک مرد جوان که به نظر معلول بود و مشکل ذهنی داشت از خونه خارج شده بود و برنگشته بود و خانواده‌ش به پلیس اطلاع داده بودن. حالا یه پلیس خوش‌تیپ و جوان اونو یه گوشه‌ای پیدا کرده بود. بهش گفت هی رفیق تو باید برگردی خونه. مرد جوان گفت منو دستگیر می‌کنین؟ پلیس گفت نه تو کار اشتباهی نکردی ما فقط می‌خوایم کمکت کنیم به خونه برگردی. مرد جوان گفت کسی به من اهمیت نمی‌ده، با خواهرم دعوا کردم. پلیس گفت خواهرها همیشه همینطوری‌ هستن منم با خواهرم زیاد دعوا می‌کنم ولی آخرش با هم کنار میایم، خانواده‌ت تو رو دوست دارن به همین خاطر از ما خواستن دنبالت بگردیم. مرد جوان گفت نیاز به یه مقدار تنهایی داشتم، پلیس گفت همه حق دارن بعضی وقتا تنهایی با خودشون باشن.

کوزه

  • هایتن
  • شنبه ۱۶ نوامبر ۲۴
  • ۱۸:۳۵
  • ۳ نظر

میگن دیگه از کوزه همان ترآود که در اوست و لازم هم نیست از این بابت شرمنده باشه. قسمت دوم جمله رو من می‌گم بقیه نمی‌گن. حالا البته اگه کوزه‌ی شراب و اینا باشه باید شرمنده باشه نمی‌دونم شایدم لازم نیست باشه، بستگی داره منظور از شراب چی باشه. ولی در کل به نظرم کوزه‌ای که توش آب خالی باشه لازم نیست شرمنده باشه، البته اونم باز به شرطی که کوزه‌ش شکسته و سوراخ نباشه وگرنه به نظرم باید شرمنده باشه. به هر حال منم احتمالا همونی هستم که به نظر میام یعنی خب شایدم اصلا به نظر نمیام. به هر حال من یه کوزه‌ی شکسته نیستم. اون روز، آخر وقت، یکی از دانشجوهای اینجا که اسمش ماروینه و یه مدت تلاش می‌کرد اسم کامل منو تلفظ کنه اومد اینجا و طبق معمول گیر داد که تو چرا تا آخر وقت می‌مونی و این صوبتا. بعدم گفت بیا چند تا شنا بریم، می‌خواست منو شکست بده وقتی شکستش دادم و علاوه بر اون چند تا شنای یک دست هم رفتم گفت فکر می‌کرد آماده‌ترین بدن این طبقه رو داره. به نظرم اومد من می‌تونستم سوپرمن باشم دنیا در حقم جفا کرده. به هر حال سوپرمن بعضی شبا از خواب بیدار می‌شه و فکر و خیال برش می‌داره.

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه‌ی یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.
موضوعات
آرشیو مطالب
کلمات کلیدی
پیوندها