کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها
جمعه, ۶ شهریور ۱۳۹۴، ۰۶:۱۳ ب.ظ

هه تو

هه تو پشت بیقوش سوار شده بود آنقدر بالا رفته بودند که اگر روز بود دستش به ابرها هم می رسید. هنوز صدای مع مع بزغاله ها را می شنید. به نظر هه تو بزغاله ها بی تربیت اند، حتی وقتی می خواهند لبخند بزنند با صدای بلند می خندند.

 شب بود که بیقوش جرأت کرده بود بیرون بیاید، بوی آبگوشت ننه گلزار زده بود به کله اش. هه تو آبگوشت دوست نداشت با برادرش سر این موضوع بحثش شد و رفت گوشه تنور خانه نشست اما گریه اش نمی آمد. تنورخانه هم وقتی تنورش روشن نیست مثل هه تو موجود بدبختی می نماید، سر تا پایش خاکستر است. ننه شب ها در تنور خانه را به خاطر گربه ها می بندد، مسوما، خواهر هه تو، اگر صبح که در تنور را برمی دارد یک گربه وحشی داخلش باشد زهر ترک می شود. هه تو آمد کنار در چوبی، وقتی بیقوش را دید بهش گفت میشه منو سوار کنی ببری دره کبک ها؟ بیقوش هم که حسابی به کله اش زده بود قبول کرد. نقشه اش این بود که هه تو از ننه بخواهد یک کمی گوشت به بیقوش بدهد، همانقدر که به نظر می رسید خنگ بود، در تنورخانه باز ماند.

آنها از روی پشت بام پریدند و به سمت دره کبک ها راهی شدند. از روی خانه ی یوسوف اینها گذشتند و از صدای پارس های برنی، سگ موسی ترسیدند، بیقوش بی کله نزدیک بود هه تو را زمین بیندازد. از باغ سیب کنار رودخانه که رد می شدند بابا را فانوس به دست دیدند. بابا، به دلیلی که هه تو از آن خبر نداشت، به جوی آب زل زده بود. هه تو برایش دست تکان نداد، امشب نوبت آبیاری آنهاست بابا تا صبح بیدار است.

 از باریکه ی میان باغ ها که گله ی بزها و گوسفندها جدا و گله گاوها جدا هر روز از آنجا به چرا می روند بالا رفتند. هه تو از گاوها متنفر بود چون هر روز باید آنها را به چرا می برد، آنها هیچ وقت سیر نمی شدند. از کنار منبع آب که هه تو همیشه از عمق آن وحشت داشت گذشتند و در سراشیبی کوه کنار بوته های خار که گلهای بنفش دارد کمی نفس تازه کردند. هه تو به گندمزاری خیره شد که در سینه کوه بود و پدرش آنجا را با داس درو می کرد. به بیقوش توضیح داد که او هم چند بار انگشتی های فلزی را دستش کرده و به پدرش در درو کردن گندم ها کمک کرده است. دوباره راهی شدند و سرانجام به بالای دره رسیدند. بیقوش عصبانی بود که فاصله ی بین خارهای بنفش و بالای دره آنقدرها هم که هه تو قول داده بود کم نبود.

با احتیاط از دره پایین رفتند هه تو بیقوش را از مسیری پایین برد که خرسوارها هم از همان مسیر پایین می روند، به نظرش با این کار به بیقوش کمک کرده بود، به اصرارهای بیقوش بیچاره که برایش فرقی نمی کند گوش نکرد. کنار آبشار بلند ابتدای دره نشستند آبشار واقعا خیلی بلند نبود ولی هه تو آبشار دیگری به عمرش ندیده بود. کمی آب به صورتشان زدند سرشان را بلند کردند و اجازه دادند تا باد سرد نوک بینی شان را قرمز کند موهایشان را بنوازد و روی لپ هایشان گل بیندازد. بیقوش بینی اش قرمز نشد ولی.

آخر شب ننه  آمد تنورخانه هه تو را بغل کرد برداشت ببرد در رختخوابش بخوابد، این بچه چرا اینقدر با بقیه بچه هایش فرق دارد؟ در را پشت سرش بست.

۹۴/۰۶/۰۶
هایتن

نظرات  (۱۳)

۰۶ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۵۱ دختری در مزرعه
سلام
* صدای بیقوش مثل صدای هم مسلک هایش نیست. کمی تفاوت دارد. و شاید به خاطر همین تفاوت است که شب ها به راحتی تشخیص داده می شود.
*هه تو اگر روزی آبشار بزرگ تری را ببیند در ذهنش همان آبشار دره ی خودشان بزرگتر است.
**تصویرسازی از یک محیط روستایی و اتفاق هایش جالب بود. ولی سرعت داستان زیاد بود.
به نظرم داستان به دلیل ارتباطش با بعد خاصی از روح انسان توان بالایی دارد که احساس و افکار را انتقال دهد. مثل همین تصویرسازی ها.
موفق باشید.
پاسخ:
سلام
* ما تو روستامون کبوتر داشتیم  بیقوش یادم نمیاد ولی خفاش فکر می کنم بعضی وقتا میومد تو طویله مون 
* خاطرات اون دره هیچ وقت از ذهنم نمیره بالای اون دره یه چشمه بود که چوپان ها وسط روز میومدن اونجا استراحت می کردن با پهن گاو آتیش درست می کردن
* حق با شماست تازه دفه قبل که این داستانو نوشته بودم از این هم خلاصه تر بود، دقت کردن رو جزئیات وقت و انرژی بیشتری میخواد
این نوشتن ها برام بیشتر مثل یک تمرین می مونه به هر حال از بچه گی یکی از آرزوهام این بود که نویسنده بشم و البته تا حد امکان هم سعی می کنم بدیهی نباشه که از روش به سادگی بشه به شخصیت من پی برد ولی وقتی خودم مرورشون می کنم می بینم یه مشترکاتی دارن 
ممنون


داستان قشنگی بود. خیلی خیلی قشنگ. یعنی اینقدر قشنگ که دوست دارم امشب برای برادر و خواهر هایم بخوانم و یک حال حسابی بهشان داده باشم. واقعا واقعا قشنگ بود. یعنی الان که خواندنش تمام شده آنقدر لذت بردم که دارم لبخند می زنم. انتخاب اسم ها فوق العاده اند. ننه گلزار! واقعا عالی بود. آقای سبزِ چمنی بازهم برایمان بنویسید. خیلی کیف کردم. شما یکی از خلاق ترین آدم هایی هستید که تا حالا دیده ام. 
:)
پاسخ:
وقتی داستان رو برای برادر و خواهرهاتون می خونید بهشون توضیح بدید که قهر کردن از سر سفره اصلا کار خوبی نیست و هه تو اگر اون شب اون اشتباهو نکرده بود مثل تنورخونه بدبخت نمیشد اونجا که به بیقوش رسیدید ادای یه جغد خنگو در بیارید اونجا که هه تو از صدای برنی می ترسه شمام صدای برنی رو دربیارید اونا رو بترسونید 
ممنون شما واقعا خیلی ساده و زلالید که ذهن خودتون رو صحبت می کنید دوست داشتم یه پستی بنویسم در مورد آدمایی که ذهن خودشون رو راحت صحبت می کنن
یه بار گفته بودم وقتی نوجوون بودم مثل شما باهوش بودم :)

کمی مسئولیتی که روی دوشم گذاشتید سنگین است. هیچوقت جغد ها را از نزدیک ندیده ام و نمی توانم درست ادایشان را دربیاورم. خوبیش اینجاست که بچه ها هم ندیده اند و هرکاری کنم نمی فهمند  ;) از سگ نمی ترسند متاسفانه ولی من تا جایی که در توانم هست تلاش می کنم. هههههه
خواهش می کنم. سادگی و زلالی از خود شماست :) 
مثل من که نبودین مطمئنا. خیلی باهوش تر و خلاق تر از این حرفها بودین و هستین. به هر حال ممنونم :)


پاسخ:
شما که نمی تونی یه جغد واقعی باشی ادای یه پرنده خنگو دربیار 
یعنی وسطش یه دفه صدای پارس سگ دربیاری نمی ترسن! خوب اگه نترسیدن گازشون بگیر :))
شما واقعا باهوشی ان شالله تو تحصیلاتت هم موفق باشی و یه روز تو مایکروسافت کار کنی :)
خب باید اعتراف کنم که با خوندن عنوان فکر کردم با یه پست شاخ دار طرفم! نه که این روزا همه شاخ شدن و هر چی میخوان بگن یه "هـــه" می چسبونن تنگش! :/
بیقوشم نمی دونستم چیه، سرچ کردم!
نمی دونم چرا کلا موجودات خاکستری بدبخت می نمایند! مثل تنور خاموش. مثل هه تو که فکر می کنه بزغاله ها بی تربیت هستن ولی خودش آبگوشت نمی خوره و با برادرش بحث می کنه.
خوبه که آدم یه بیقوش احمق داشته باشه تا یه وقتایی بتونه بذاره و بره :)
پاسخ:
بیقوش یه کلمه ترکی هستش در ضمن ما به بچه های بازیگوش و بدجنس هم میگم بیقوش :)
بزغاله که بدبخت نیست فقط یه خورده بی تربیته :) اگه چوپانی کرده بودین می دونستین که گوسفندا بیچاره ها سر به زیر و آرومن ولی تو حواست دائما باید به بزغاله ها باشه که آروم و قرار ندارن 
یه جیپ سبز هم داشته باشی می تونی یه وقتایی بذاری و بری :)
بزغاله خیلیم خوشگل و نازه. بدبخت نیست که! موجودات خاکستری هستن که بدبخت می نمایند! تازه می نمایند اما در واقع خیلیم خوشبختن. سفید و سیاه محض باعث دردسره :/
+ من قلباً داوطلب چوپانی هستم منتها راستش اینه که تا حالا دو-سه بار گوسفند از فاصله ی یه متری دیدم!
+ جیپ سبزم اگه شما تقبل کنی ممنون میشم. اگه مثل بلیط فلوریدا نشه :)))
پاسخ:
آها نه خوب بزغاله سفید و سیاه هم کم نداریم یعنی اونا بدبختن؟! (الان آی کیوی من در حد ملخه)
+ قللللللبنننننن؟! (مثل جناب خان تلفظ شود) 
دلت به این سگ گله ها خوشه که تو کارتونا نشون میده  میره گوسفندا رو جمع می کنه؟! نه خیر تا شب که گله رو برمی گردنی سرپایی
تازه شانس بیاری گرگ به گله ت نزنه (آیکون بدجنسی)
پدر من جوون بوده گرگ به گله ش زده هنوزم که هنوزه خوابش رو می بینه
+ اوکی جیپ سبزو میگیرم هماهنگم می کنم گردان و بچه ها بیان دره کبک ها شما بری شکارشون کنی با جیپ حال میده
هه تو از خدایش هم باشد که ننه برایش آبگوشت گذاشته است.. حقشه بذارش همون تنورخانه
من امروز ظهر آبگوشت گذاشتم با گوشت گوساله اونم (گوسفند حلال گیرم نیومد) از ذوق مرگی ناخن هام رو هم می تونستم بخورم
پاسخ:
هه تو باباش خونه نبود وگرنه حتما می رفت تنورخونه نازش رو می کشید :)
نه اینکه دوست نداشته باشه، نه، فقط شخصیت لوس و بهانه گیری داره 
واو چه همتی کردی شما!
بیقوش اومد اون طرفا یه تیکه گوشت بهش بدین هه تو بهش بدهکاره 
۰۸ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۲۰ دختری در مزرعه
سلام مجدد
*به عقل من داستانی جذابیت داره که نویسنده شخصیتش را لای کلمه ها مخفی کنه. چند سال پیش وقتی کتاب"قیدار" آقای امیرخانی را خواندم از زیباترین کتاب های داستانی ایرانی بود.حس می کردم این داستان می تونه به شخصیت نویسنده نزدیک باشه که تا این حد جذابیت داره. و در مصاحبه ای نویسنده ی کتاب شبیه به این جمله را گفته بود.
**از نویسندگی چیزی نمی دانم اما می دانم با خواندن و نوشتن زیاد خیلی ها نویسنده های خوبی شده اند. اوایلشان تقلیدی بودن اما کم کم سبک پیدا می کنند.
***جغدهای این ناحیه سبز کوچک هستند. اوایل فکر می کردم بزرگ و به رنگ های دیگری هستن. اما وقتی در نوجوانی اولین بار روی شاخه ی درخت گردو دو موجود سبز به اندازه یه کبوتر با چشمانی خیره به من نگاه می کردند فهمیدم چه خرافاتی را به نام این موجودات ضعیف بسته اند. بعد ها صدایشان هم دلنشین تر شد. تصور این که یکی از صداهای شبانه روستا را مدیون این دو موجود هستیم لذت بخش  تر شد. شاید چون سبزند.

پاسخ:
منم سلام مجدد
* خود به خود این اتفاق می افته مثلا من که خودم رو می شناسم می دونم کجای داستان به شخصیتم نزدیک میشه ولی این کار رو عمدا انجام نمیدم اتفاقا اگر عمدی هم باشه دوست دارم فاصله بگیرم از خودم، دوست ندارم کسی با خوندن داستان مثلا من رو کشف کنه
** من نخوندم کتاب قیدار رو ولی چند تا دیگه از کتاباشون رو خوندم داستان سیستان، از به، نشت نشا و من او که آخری رو کامل نخوندم از بین این کتابا اون موقع داستان سیستان رو دوست داشتم الان دوستش ندارم نویسنده خیلی خوبی هستن ولی شاید به قول شما نتونستم با شخصیت ایشون ارتباط برقرار کنم، این توصیه که تمرین زیاد می تونه خیلی ها رو یه نویسنده خوب بکنه یادمه :)
***  جغد سبز باید خیلی قشنگ باشه اون موقع اگه گوشی دستت بود می تونستی یه عکس همین الان یهویی من و جغدا بندازی 
به هر حال آره صدای جغد از صدای برنی سگ موسی قشنگ تره :)
شوخی می کنم جغدا واقعا پرنده های دوست داشتنی هستن ولی موقع هایی که شبا تنهایی میرم جنگل صداشون منو می ترسونه (اگه برم البته) 
داستان را قشنـــــــگ تعریف کردم. پی دی خیلی خوشش آمد. اصرار کرد که برای بار دوم بخوانم. خواهر کوچیکه فقط با قصه هایی حال می کنه که پرنسس داشته باشن! ولی بدش نیامد. خوب نقش بازی کردم ;) جوری صدای برنی را دآوردم که خواهر کوچیکه اندازه ی وقتی که مسوما داخل تنور گربه ی وحشی می بیند، ترسید!
خلاصه اینکه دست شما درد نکند. امشب شب خوبی را گذراندیم با قصه ی شما. دوبار خواندم برایشان. احتملا فردا باز سه باره می خوانم! ههههههه

پاسخ:
خیلی خوشالم کردین من یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که برای بچه ها قصه بگم اتفاقا یه بار یه قصه گفته بودم که توش پرنسس داشت البته یه خورده بزرگانه بود ولی حالا اونم ان شالله بازنویسی می کنم میذارم اینجا برای خواهر کوچیکتون بخونی، خیلی وقته نشده با بچه های خواهر یا برادرم تنها باشم براشون قصه بگم 
هر بار که قصه ی منو براشون بخونید و توش بچه ها بخندن و وقتی می خواین مثل برنی گازشون بگیرین فرار کنن حتی اگر بهم نگین من خوشال میشم
۰۹ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۰۹ دختری در مزرعه
سلام
از همون روز یه عکس دارم. چون قول داده بودند برای گرفتن عکس منتظر وایسن. و شاید یه روز در راستای معرفی روستا و زندگی روستایی قسمتشون شد که عکساشون اسکن بشه و بیاد روی وبلاگ. امروز که نگاه عکسشون کردم فکر کردم شاید سبز نیستن و ذهن من تصویر سبز از اون ها می بینه. شاید به خاطر برگ درخت ها سبز دیده می شوند(یه جور گرفتن نور از محیط).

پاسخ:
سلام
احتمالا نگهبانای جنگل بودن اون دو تا که شبا اگه کسی وارد جنگل بشه به موجودات وحشتناک خبر بدن با همون صدای هو هو که من همیشه از خودم می پرسیدم چه معنی داره این صدا؟ 
عکسای وبلاگ شما خیلی خوبه منم دوس داشتم که وبلاگم بعضی وقتا عکس نوشته داشته باشه ولی واقعیتش گشت و گذار کم می کنم مگه اینکه از اتاقم عکس بذارم که اونم ملت بهم فحش ندن صلوات
نگاه عکسشون کردین :)
یه کم دیگه دقت کنین شاید اصلا جغد نبودن، یه گنجشکی کرکسی چیزی بودن لابد :))

۱۰ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۵۷ دختری در مزرعه
سلام
*اگه جغد را نگهبان جنگل بدونین صدای هو هو را می تونین این طور ترجمه کنید که می خواستن بگن "هی هی بچه ها کسی داره میاد" اما چون نوکاشون اجازه این حرکت را نمی ده(اگه بخوان بگن هی هی باید نوکشون از دو طرف باز بشه ولی اون نوک رو به پایین و لوله ای تنها صدایی را کی می تونه از خودش بیرون بیاره همون هو هو) پس دائم می گن هو هو. همه هم می دونن این صدا به خاطر نوکاشون هست و می فهمند که منظور جغدا هی هی است. حالا هر هو هویی یه ترجمه داره.(مراجعه شود به زبان شناسی حیوانات.)
**می تونم از اصل روستایی بودن استفاده کنم و بخشندگی داشته باشم و به جای اون بیقوش چشم زردی عکساشون را به شما بدهم. عکس داشتن کسی که در روستا زندگی می کنه از محیط روستاش شبیه به اینه که کسی توی اتاقش توی یه شهر زندگی کنه. تقریباً بیشتر عکس ها را از یک متر آن طرف تر از اتاق یا از پشت پنجره می گیرم. به جز مواردی که در جاده گرفته می شه. یا جاهایی که به اجبار باید بروم.
***به هر حال مثل این که داستان شما کلی حاشیه نویسی درباره ی جغدا داره.و حاشیه ها را که جمع کنید از اصل داستان بیشتر می شه. دوست داشتم بیشتر درباره ی داستانتان از دید کسی که در روستا زندگی می کنه نظراتم را بدهم.
پاسخ:
سلام
* من که گفتم اونا نگهبانای جنگل بودن اون روزم لباس مبدل پوشیده بودن که کسی اونا رو نشناسه ملت فکر کنن اونا برگ درختن!
** بفرستید بفرستید ایمیلم تو بخش تماس با من هست در ضمن روستای شما خیلی پیشرفته ست اون موقع که ما روستا بودیم اصلا برق نداشتیم نمی دونستیم انقلاب چیه جنگ چیه بزرگترین تفریحمون این بود که نخودای کال رو بخوریم الان شما اینترنت سرعت بالا! واویلا! (قافیه رو حال کردین!)
** بیچاره خره و خرسواره هیچ کس در موردشون نظر نداد یه انگیزه ای شد یه داستان در مورد خر بگم اصلا روستاست و خرهاش، روستای بدون خر روستا نیست. خدای من، من چقدر خر دوست دارم اصلا شاید نظرم عوض شد به جای جیپ سبز یه خر خریدم  
۱۰ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۴۵ دختری در مزرعه
سلام
**روستای ما هم در همان دوران همین بود. ما هم نخودهای کال به اضافه ی عدس های کال تر را می خوردیم. اما پدران در جریانات اقلاب و جنگ بودند. آن زمان ها ما بچگی می کردیم. اما امکانات جدید چند سالی است به روستا اضافه شده. شاید این روزها روستای آن موقع شما اینترنت پرسرعت داشته باشد. روستا روستاست. هرچند خانه ی عمو اینترنت پرسرعت داشته باشد.(با هزینه ی 400 هزارتومان) ما که با همان سرعت GPRS که گاهی هست و گاهی نیست می گذرانیم. فقط زمان هایی از روز را می دانم که سرعت دارد وصل می شوم. و بیشترین مشکلش همین عکس فرستادن است. اگر سرعت دار شد می توان عکس فرستاد. و بعضی روزها مثل همین مردادی که گذشت یا تیرماه بیشتر روزها قطع بود. احتمال قطع مجدد هست.
***سایر قسمت های داستانتان می شود یک روزنامه نظر داد.(همین بود که گفتم سریع بود هر کدام داستان می شود برای خودش) خوبی کار شما به این است که می توانید ماجراهای خام را داستان کنید. در این داستان شخصیت های اصلی هه تو و بیقوش است. پس خرها و گاوها و حتی بزغاله ها سیاهی لشکرند. این که خرها جایگاه خاص دارند درست است. من پیش نویسی از همین حیوان آزاری بچه های روستا دارم که انواع خرسواری و گاو سواری را دارد. هنوز ویرایش نشده.
***مطلبی به ذهنم آمد از یک مدل داستان که در خانه برای بچه ها می گویم.(داستان های ساختگی). مثلاً همین داستانتان را در نظر بگیرید. الان شخصیت اول داستان هه تو و بیقوش باشد. ولی سیاهی لشکر هم دارد. اگر مدل داستانی ما باشد در داستان بعد آن خرسوارها شخصیت اصلی می شود و با وجود هه تو و بیقوش در داستان شخصیت پردازی حول خرسوارهاست. و اگر کسی بپرسد هه تو بیقوش کیست گفته می شود باید یادت باشد که داستان هه تو را گفتم. هه تو همان هه تو بود که...
هر بار داستان ها به هم ربط دارند. یا حتی داستان پرنسسی که دارید از همان پرنسس های روستا شود و ...
(وقتی داستانتان را خواندم یک مجموعه در ذهنم شکل گرفت که می تواند مثل شخصیت شناسی از همه ی عناصر کم کم در طول زمان تکمیل شود.)

پاسخ:
سلام
* در این قسمت چیزی نوشته نشده است!

** خوب من خیلی وقته روستا نرفتم الان وضعشون حتما بهتر شده خونه ها تلفن داره موبایل هم خط میده حتی، الان یه آهنگر تو بلخ گناهی بکنه روستای ما بیانیه صادر می کنه 
(هدف شاعر از این مصرع جریان آزاد اطلاعاته)

***  اون قسمت خر رو که شوخی کردم شما گفتین همه در مورد جغد  نظر دادن گفتم هیچ کس در مورد خر نظر نداد به هر حال قصه گفتن برای بچه ها یکی از قشنگ ترین کارهای روی زمینه مثل ما سخت گیر نیستن با کوچکترین اشاره ای تحت تأثیر قرار می گیرن
ولی نه داستان پرنسس ربطی به این داستان ندارد تا حالا هیچ وقت دنباله یه داستان رو نگفتم یعنی قصد ندارم اینجا اثر هنری یا رمان خلق کنم، اوقات فراغته برام که از این فضای دائمی که توش هستم بیرون بیام
 اگر بخوام داستان بگم همونطور که شما گفتین باید بتونم یک چهارچوبی خلق کنم به قول شما همون مدل داستانی


این داستان و بیشتر از بقیه داستانا دوست داشتم خیلی خوب بود

پاسخ:
یعنی بدیهی نبود این داستان؟ :)
این داستان رو یک مقدار بیشتر روش کار کردم قبلا یه بار نوشته بودمش بازنویسیش کردم 
چرا اتفاقا خیلیم بدیهی بود از نظرمن البته...شبیه سازیش خیلی خوب بود..
پاسخ:
حتما منظورتون اینه که سهل ممتنع و فوق العاده و این صوبتا بود :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">