کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها
دوشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۵ ب.ظ

من و شما از هم خیلی دوریم

یکی بود یکی نبود در یک شهر دور که اسمش دور بود سه تا برادر بودند به اسم های خوشحال و عصبانی و خنگول.

خوشحال به این خاطر اسمش خوشحال بود که همیشه خوشحال بود عصبانی هم به این خاطر اسمش عصبانی بود که همیشه عصبانی بود خنگول هم به این خاطر اسمش خنگول بود که خیلی خنگ بود. ببخشید که زیادی توضیح می دهم خنگول گفته جوری بنویسم که او هم بفهمد.

خوشحال و عصبانی و خنگول یک خواهر هم داشتند به اسم پشمول که ما به او کاری نداریم حتی علت اینکه چرا اسمش پشمول بود را هم نمی دانیم.

 قرار بود به زودی یک برادر دیگر هم به جمع آنها اضافه شود که پدر و مادر می خواستند برایش اسم خارجکی بگذارند. پیشنهاد پدر، دیپرس بود.

 پدر و مادر به ترتیب اسامی پدر و مادر خنگول است.

عصبانی دیشب از دندان درد خوابش نبرده و میلی به صبحانه ندارد حضورش کام همه را تلخ می کند. خوشحال دستمالی به گردنش بسته نان را داخل بشقاب می گذارد با کاردی که در دست راستش گرفته پنیر را با ظرافت روی تکه نان ها که آنها را قبلا به شکل هشت پا درآورده می مالد و با چنگال برای صبحانه هشت پا میل می کند، بعضی از هشت پا ها که هنوز زنده اند قبل از خورده شدن مقاومت می کنند. خنگول چایش سرد شده و به توصیه خوشحال آن را با فلفل هم می زند تا گرم شود. 

+ تو عکس بالا من اون پرده هستم و نقاش هم یکی از خوانندگان است که داره عکسم رو می کشه نقاشی ایشون سطحی و بچه گانه ست. 

+ منظورم از اینکه ما از هم دوریم شرایط متفاوته 

+ هویجوری هم تعطیل کرد ایشون هم انگار دور بود

۹۴/۰۷/۰۶
هایتن

نظرات  (۸)

فک می کنید!پرده هم پیچیدگی خاصی نداره، ساده ست!
پاسخ:
شما تو این مثال غرق شدید مثل اینکه!
۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۹ پوکاهانتس
سلام
دیروز که آمدم نوشته را خواندم نظرات بسته بود. تعجب کردم. ناراحت شدم. الان دوباره آمدم دیدم بازه :)
برای رفتن هویجوری... ناراحت نباشید. شما ازش یاد نگیرید :)
به اندازه ی تمام دنیا از قسمت آخر داستانتان(فلفل و چای) خوشم آمد. می فهمید؟؟ برای من بینهایت جالب بود. دیروز برای خواهرم همین بخش فلفل و چای را تعرف کردم. خیلی قشنگ بود. کلی حالم خوب شد. کلی خندیدم. خیلی خوب بود، خیلی. 
من خنگولم :)) وجه مشترکم با خوشحال اینه که منم چون چیزی نمی فهمم الکی خوشم :)

دارم فکر می کنم کاش این دخترک من می بودم. منظورم این است که کاش منظور شما از این دخترک من می بوده باشم! ههههه. من واجد شرایط هم هستم. سن دخترک شاید کمی از من کمتر باشد. نقاشی منم خوب نیست. فقط لباسهایش و کفشش مثل کفش و لباس من نیستند. اما من که شما را ندیده ام که بخواهم نقشتان را بکشم. ول کن اصلا. 

شما نباید قرمز باشید. هستید؟ نمی دانم. خیلی بی تکلف تر از این ها به نظر می رسید. البته به نظر می رسید، نمی دانم هستید یا نه :) این چیزهای طلایی آویزان به پرده، خودش، رنگ قرمزش. من را یاد شما نمی اندازد. شما اگر پرده هم باشید، احتمالا حریر هستید :))) 

موفق باشید. یکبار دیگه هم میگم، اینکه فلفل و چای را هم بزنیم تا گرم شود خیلی عالی بود :)
پاسخ:
سلام 
خیلی ممنون، کامنت های شما همیشه خوشحالم می کنه و برای دفعه بعد منتظرشون می مونم اما همه یک جور نیستن من همیشه دوست دارم از فاصله نزدیک بنویسم اصلا هیچ چیز رو راز نمی دونم اما نوشتن از فاصله نزدیک شما رو آسیب پذیر می کنه. 
دیشب با این نیت نوشتم که کامنت ها بسته است و هر چی دوست دارم می تونم بگم این جور موقع ها همونی هستم که واقعا هستم وقتی کامنت ها بازه آدم های زیادی همراه با من می نویسند. آخر مطلب قصه هویجوری رو گفتم که بگم من تنها کسی نیستم که به فکر بستن کامنت ها یا موندن و رفتنم.
این پست خیلی پیچیده بود برای من، تو این شهر یا من خنگولم یا بقیه، عصبانی بیچاره کل دیشب دندون درد داشت و حالا حضورش حتی کام برادراش رو تلخ می کنه من کسی رو می شناسم که اینقدر دندون درد کشید تا دندونش پوسید و رفت و کسی هم دوستش نداشت. 
شوخی فلفل و چای و حتی مقاومت کردن هشت پاها بی مزه ولی ساده بود چیزی که من واقعا دوست دارم همه ی شوخی هام خودم رو می خندونن دیشب موقع نوشتن این پست چندین بار خندیدم.



۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۰:۵۳ پوکاهانتس
راستی! توضیحات وبلاگتان را دیدم :) الان منظور اینجا ساده گانه ی دال لی است یا کلا دال لی به ساده گانه ربط ندارد؟ 
پاسخ:
 این عنوان ساده گانه مال چهار سال پیشه با روحیات الانم تناسب کمتری داره ولی خوب هنوز اسم بهتری پیدا نکردم به هر حال دال لی همون شوخی بی مزه و ساده ست.
۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۲:۱۱ پوکاهانتس
من که به خنگول بودن خودم اعتراف کردم. پس بگذار راحت بگویم که نفهمیدم. حداقل نه الان. من در مدرسه معمولا آنقدر ذهنم مشغول است که به سختی می توانم چیزی را تحلیل کنم. مثلا امروز از نمره ی ریاضی ام تا سرحد مرگ دلگیرم و تمرکزم تا حد قابل ملاحظه ای کم شده. جدی می گم. حالا در مورد اینکه کامنت ها باعث می شوند راحت نباشید. من، وقت نظر دادن به این فکر می کنم که نظر دادن من به شما می فهماند که من مطالب شما را میخوانم و کیف می کنم. نکته ی دومش خیلی مهم است، من واقعا از خواندن نوشته های شما کیف می کنم. تمام نکات دیگر نظر هایی که می دهم حاشیه هستند. من فقط دوست دارم شما واقعا بفهمید چقــــــدر خواندن مطالبتان خوشحالم می کنند. مخصوصا وقتی مدرسه هستم. من نمی دانم چی باعث می شود شما اذیت شوید. دوست داشته باشید خودتان باشید ولی نشود. ما شما را قضاوت نمی کنیم. می کنیم؟ ببخشید. دیگه تکرار نمیشه. اینکه نوشتن از فاصله ی نزدیک ما را آسیب پذیر می کند یعنی چی؟ یعنی اگر درست نفهمیم و بعد در میان نوشته های بعدی شما چیزی ببینیم که فکر کنیم نوشته های شما دچار پارادوکس هست اذیتمان می کند؟ اینطور نیست. نوشته های شما همه خوبند. از نزدیک بنویسید. مبهم بنویسید. هرطور دوست دارید بنویسید. منتها بنویسید. هویجوری رفت، شما نرید. 
+ این آدم دندان دردی که دندانش پوسید... چرا کسی دوستش نداشت؟ یکی پیدا نمی شد ببرتش دکتر؟ الان در قرن بیست و یک نباید کسی تا این حد از دندان درد رنج ببرد. میدانی مشکل کجاست؟ اینکه کسی دوستش نداشت. همین. وگرنه نه نیاز بود اینقدر رنج بکشد، نه اینکه اینقدر همه ازش متنفر شوند. اگر یکی در بین آدم های دور و برش دوستش می داشت، شاید الان دکتر رفته بود و خوب شده بود. 

++ از این به بعد به کامنت هایی که برای شما می نویسم بیشتر دقت می کنم. کمتر حاشیه می نویسم. فقط شما نرین. هیچوقت. بنویسید. لطفا البته. 
پاسخ:
نظرات خیلی خیلی کمی هستند که من رو ناراحت کنن ولی تاثیرشون زیاده مخصوصا وقتی در مورد خانواده م باشه اینکه گفتم وقتی از نزدیک می نویسی آُسیب پذیر میشی منظورم نوشتن از خانواده  و خاطرات گذشته م بود مثلا من در جواب یکی از کامنت ها گفته بودم که پدر من با اینکه هیچ وقت دروغ نگفته هیچ دوستی نداره یکی برگشته بهم میگه برای پیدا کردن دوست صداقت کافی نیست باید آداب معاشرت هم بلد باشی، نه من و نه پدرم آدم های بی ادبی نیستیم این یک نظر به خودی خود به هیچ وجه اذیتم نمی کنه و حتی از اونی که این نظر رو برام گذاشته بود تشکر کردم اما می دونم که برآیند برداشتی که از نوشته هام میشه همینه و چند بار این موضوع رو تجربه کردم خیلی ها بدیهی ترین نتیجه ممکن رو می گیرن و من می ترسم که نکنه خودم رو پیش جمعیت بزرگی کوچک کرده ام. من این وبلاگ رو برای تفریح و آشنا شدن با آدم های جدید می نویسم اصلا دوست ندارم به مکانی برای محاکمه ام تبدیل بشه و فکر و خیال اون قورباغه رو بیشتر بکنه 
+ این آدم همیشه عصبانی بود به همین خاطر کسی دوستش نداشت به خاطر بی پولی دکتر نمی رفت
++ یک بار هم بهتون گفتم نیازی نیست دقت کنید تنها انتظاری که از خواننده هام دارم اینه که بهم احترام بذارن همین. وبلاگ رو تعطیل نمی کنم ان شالله 
۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۳:۰۷ پوکاهانتس
از این لحاظ واقعا من به شما حق میدم. یعنی منم بودم ناراحت می شدم. شما خیلی قلب بزرگی دارین که ناراحت نشدین. 
+ من جگرم برای این آدم دندان درد کباب شد. منم مریض میشم خیلی بداخلاق میشم. کاش یکی می بردش دکتر. هی... بیچاره. معلوم نیست زودتر باید غصه ی بی پولی را میخورده یا دندان دردی. اصلا فکر کن، چقدر سخته. 
++ من الهه حسینی، قول شرف میدم، قول شرف، که همیشه ی همیشه به شما احترام بگذارم :) 
موفق باشید :) 


پاسخ:
نه اون بنده خدا قصد نداشت به من یا پدرم توهین کنه ولی به هر حال از حرفی که من زده بودم این مطلب به ذهنش رسیده بود
+ همین آدم بی پول و عصبانی ممکنه دیگران در موردش قضاوت کنن که چرا مثلا به ظاهرش نمی رسه و جوراب هاش بو میده 
++ ممنون از شما خانم حسینی :)
من فقط یک بار چند سال پیش تو وبلاگ یه نفر ازش انتقاد کردم در بقیه موارد سعی کردم درک کنم 
ماها می تونیم چیزی ننویسیم و آدمای خیلی فهمیده و محترمی به نظر برسیم
۰۸ مهر ۹۴ ، ۰۰:۰۸ دختری در مزرعه
سلام
*  به قول مردم که می گویند لایک. من هم قسمت هایی از نظرات خانم الهه را لایک می کنم(:
**داستان اوستا خسرو را دوست داشتم. می خواستم آنجا بنویسم اما همین جا نوشتم دیگر. معاشر ران ها کم نیستند مثل سخن ران ها.
پاسخ:
سلام
پاسخ های من لایک نداشت!! 
نه خداییش پاسخ های من چند تا لایک داشت!!
۰۸ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۸ دختری در مزرعه
سلام
...
..نوشتن از فاصله نزدیک شما رو آسیب پذیر می کنه...
...پدر من با اینکه هیچ وقت دروغ نگفته هیچ دوستی نداره...
...دوست ندارم به مکانی برای محاکمه ام تبدیل بشه...
...همین آدم بی پول و عصبانی ممکنه دیگران در موردش قضاوت کنن که چرا مثلا به ظاهرش نمی رسه و جوراب هاش بو میده...

از این قسمت ها (:

پاسخ:
سلام
:)
احتمالا در ادامه عصبانی وقتی میره سرکار توو ترافیک میمونه، حقوقش واریز نمیشه، آخرشم سکته میکنه و میمیره!
خوشحال توو مسیر دانشگاه طی یک شوخی خرکی دوستشو هل میده، طرف میخوره زمین و میمیره، پدر و مادر نمیتونن رضایت بگیرن و خوشحال اعدام میشه!
پشمول به علت بی توجهی خانواده و کمبود محبت، گول میخوره و از خونه فرار میکنه!
خنگولم که درسشو ادامه میده و استاد دانشگاه میشه و با یه دختر پولدار ازدواج میکنه و به خوبی و خوشی تا آخر عمر کنار هم زندگی میکنن.

پایان 
پاسخ:
داستان های شما هم که مثل مال من غم انگیزه نکنه می خواین در موردتون قضاوت کنم؟! :)
شاید برای عصبانی و خوشحال و پشمول داستان شما این اتفاقا افتاده ولی عصبانی داستان من حالش خوب شد و ازدواج کرد و الانم داره بچه دار میشه
خوشحال ولی حالش خوب نیست داره دنبال کار می گرده و صبا دیر از خواب بیداره میشه همیشه هم عصبانیه
 پشمول هم یه آدم معمولی معمولیه، دیگه کسی پشمول صداش نمی کنه 
ولی خنگول داستان شما خیلی شبیه مال منه غیر از اون قسمت دختر پولدارش :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">