کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها
شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۱ ب.ظ

بدون عنوان

تاگور می‌گوید اینکه هر روز بچه‌ای به دنیا می‌آید نشان می‌دهد خدا هنوز از انسان ناامید نشده است. من می‌خواهم بگویم اینکه همه‌ی وبلاگ‌های دنیا به روز شده‌اند غیر از وبلاگ من، نشان می‌دهد خدا می‌خواهد تجدید نظر کند.

آدم های بزرگ زیادی در کوه‌ها زندگی کرده‌اند و مرده اند و کسی آنها را نشناخت اما من این روزها هر غلطی که می‌خواهم بکنم با خودم فکر می‌کنم قرار نیست فیلمی از من بسازند. آن روز که باشگاه بودم کیف پولم را روی میز گذاشتم یاد فیلم‌هایی افتادم که طرف کیف پولش را در آنها گم می‌کند و قبلش هم دوربین حسابی روی کیف پول زوم می‌کند که شما خیال بیهوده نکنید. کیف گم می‌شود و یکی پیدایش می‌کند و از این مزخرف‌ها. به هر حال مکثی روی کیف پول کردم و و قد و بالایش را قربان صدقه رفتم. یک دوری زدم، لباس‌هایم را پوشیدم و کیف پول را برداشتم و سر کار رفتم.

 نمی‌خواستم اگر فیلمی ‌هم از زندگی‌ام ساخته شود بر اساس یک اتفاق مسخره باشد. از اول هم قصدم این بود که به تنهایی این تیاتر را بازی کنم. 

+ این پست عنوان دارد عنوانش عنوان ندارد است. 

۹۶/۰۷/۰۱
هایتن

نظرات  (۳)

عکس  ونوشته زیبایی  بود
پاسخ:
ممنون :)
حالا شما ربط عکس و نوشته رو متوجه شدین؟ 
خودم دقیق متوجه نشدم :))
سلام
فرض کنین یکی تو همون باشگاه داره شما رو نگاه میکنه، میبینه که کیفتونو جا میذارین، یه آشنایی مختصری هم باهاتون داره، میاد در کیفو باز میکنه میگرده، میبینه توش مثلا آدرس یه آرایشگاه زنونه س، شک میکنه، با خودش فک میکنه شما چرا باید آدرس یه آرایشگاه زنونه رو بنویسین رو یه تیکه کاغذ بذارین توی کیفتون...آدرس هم اتفاقا تو مسیریه که قبلا کار داشته ازونجا رد شده، تصمیم میگیره برگشتنی ازونجا بره و ببینه چه خبره و ببینه که اووووه...دیگه بقیش فیلم شماس ;)
من یبار تو کتابخونه مرکزی بودم، یه سری کارتای کوچیک رنگی درست کرده بودم روشون جمله های یهویی نوشتم، مثلا اینکه "آرزوتو شنیدم، منتظر باش". بعد مثلا یکی از میزای اونور میرفت بیرون واسه استراحت، میذاشتم سر میزش روی کتاباش :)، مثلا داشتم صحنه اول از یه فیلم خوبو براشون میساختم
دوس داشتم یکی هم برای من ازینکارا کنه
بعدا فهمیدم بعضیا کارگردانن، بعضیا بازیگر، من دوس داشتم بازیگر باشم ولی کارگردان خوب نبود که کشفم کنه، ناچار رفتم کارگردان شدم :))
پ.ن: wicked witch of the west ازون معدود شخصیتای منفیه که من مدام دلم خاسته  متحول بشه، و تو سریال OUT شد...
پاسخ:
سلام :)
حالا من بیشتر از اون اتفاقه با این که روی کیف زوم می کنن مشکل دارم :)
اینطوری که شما تعریف کردین وسوسه شدم از عمد کیفمو اینجا اونجا جا بذارم تو هر کدوم هم یه آدرس چرتی بنویسم، از بیکاری که بهتره، والا :))
بعد مثلا اگه یارو آرزوی مرگ می کرد از این به بعد باید منتظر می موند که شما سر به نیستش کنید، بعد با خودش می گفت چه غلطی کردیمااا  :))
اتفاقا من قبلنم گفتم خیلی دوس دارم در آینده یه فیلم بسازم حالا نمی دونم این آینده ای که من ازش صحبت می کنم کی قراره برسه فعلا که گروگان زمان حالیم 
پ.ن: حالا پس خدا اینقدر از انسان ناامید نشد که آخر قصه خوب شد :)
پیشنهاد میدم اگه یه روز هوایی شدین که کیفتون رو جایی جا بذارین لطفا توش به مقدار پول نقد بذارین و بعد به من خبر بدین تا مکان گم کردن کیف رو بهتون اعلام کنم! قول میدم پیداش که کردم بهتون پس ندم! پوله هااا شوخی نیست! 😅😅 
پاسخ:
اینطوری که تئاترش غم انگیز میشه من پولام رو یکی بدزده، اونم کی ماری که خودم در وبلاگم پرورش دادم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">