کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

می خوام شگفت انگیز شم

کج نویس

باید وصیت کنم وقتی از دنیا رفتم مرا بالای یک کوه بی سر و صدا چال کنند. بادگیر باشد و ترجیحا در سایه یک صخره باشد قبرم. صخره‌اش بزرگ نباشد تا از افتادنش نترسم و هر روز صبح یک چوپان از آنجا رد شود تا حساب روزهای مردنم دستم باشد.

+ آموزش‌های مربوط به FPGA رو شروع کردم، این مطالب رو تو وبلاگ اگزور وان میارم، تو لیست پیوندها هست.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

سلام

می‌خواهم خانه بگیرم شبیه مولانا از خوابگاه و آنچه در آن است خسته شده‌ام وانگهی گفته‌اند باید خوابگاهمان را تا آخر تیرماه تخلیه کنیم و به جای دیگری نقل مکان کنیم قرار است خوابگاه ما را بدهند به دختر خانم‌ها، مثلا اگر ده سال پیش بود شماره تلفنمان را زیر میز‌ها و صندلی‌ها یا طبقات داخلی کمدها یادداشت می‌کردیم و یا نه زیر تخت طبقه‌ی دوم نامه‌ی عاشقانه می‌نوشتیم و در انتهای نامه هم یک قلب می‌کشیدیم که از وسطش تیری رد شده است اینطوری یک نفر هر شب قبل از خواب به ما فکر می‌کرد. نامه را من می‌نوشتم چون ده سال پیش شماره تلفن نداشتم و مزیت رقابتی‌ام این بود که در نوشتن نامه‌های عاشقانه استاد بودم و در ضمن من تنها دیوانه‌ای بودم که برایم مهم بود یک نفر غریبه که نمی شناسمش هر شب قبل از خواب به من فکر کند حتی اگر او هم مرا نمی شناخت. برعکس این روزهایم که این جور چیزها دیگر برایم اهمیتی ندارد. نه اینکه عوض شده باشم و مغزم به سنگ تبدیل شده باشد و دیگر چیزی حالی‌ام نباشد، نه، فکر می‌کنم لایق چیزی بیشتر از این هستم.

 شما شاید ندانید نقل مکان کردن چقدر سخت است شاید هم بدانید، موضوع صحبت من اصلا این نیست. حتی اگر سخت هم نمی‌بود من بهانه‌گیر شده‌ام. خانه‌ی یک نفره می‌گویند خیلی خوب است آنقدر خوب است که هم‌اتاقی‌ام می‌گفت که فلانی این کار خطرناک است چون آنقدر آرامش پیدا می‌کنی که ممکن است دیگر به ازدواج فکر نکنی! برای چی باید این آرامش را به هم بزنی؟ پر بی‌ربط هم نمی‌گفت، تازه می‌توانی تصور کنی رابینسونی هستی که در یک جزیره‌ی دورافتاده گیر افتاده‌ای. 


۱۶ نظر ۲۵ تیر ۹۵ ، ۱۲:۵۹
هایتن

دوست دارم بهترین متن عمرم را بنویسم و از دنیای فوتبال خداحافظی کنم شبیه ماهیگیری که هر بار به هوس شکار بزرگترین ماهی عمرش به دریا می‌زند تا بعد از آن تا آخر عمرش در خانه بنشیند من هم هر بار سعیم را می‌کنم، یک چیزی می‌نویسم بعد از اینکه نوشتنم تمام شد مثل پیرمردی که تازه شروع کرده نقاشی بکشد خودم را تحسین می‌کنم و با خودم می‌گویم مشکل دیگران این است که به زیر و بم نقاشی من دقت نمی‌کنند. شادی‌ام همیشگی نیست و بعد از مدت کوتاهی نوآوری‌هایم بدیهی به نظر می‌رسند. دیده‌اید وقتی می‌خواهید شاهد یک جنایت را بکشید می‌گوید من را نکش قول می‌دهم به کسی چیزی نگویم؟ هرگز این اشتباه را مرتکب نشوید، این کار حماقت است. حتی اگر پیرمرد قول داد دیگر نقاشی نمی‌کشد به او اعتماد نکنید، اگر یک گلوله وسط پیشانی‌ام خالی کنید قطعا در آینده بهتر از این نخواهم نوشت.

۷ نظر ۲۱ تیر ۹۵ ، ۲۳:۳۱
هایتن

ما از آینده خبر نداریم و این موضوع تازه ای نیست در این باره شکایتی هم نمی‌توانم بکنم در این مورد خاص اوضاع بقیه بهتر از من نیست. به جای آن ما از گذشته‌ای خبر داریم که نمی‌توانیم تغییرش بدهیم، منصفانه بود اگر مثل گل‌های لاله‌ی وحشی فقط با آمدن باد تکان می‌خوردیم. به گذشته گره خورده‌ایم و هیچ وقت نمی‌توانیم با آخرین سرعتی که داریم بدویم و مثل همان لاله‌ها باد را روی صورتمان احساس کنیم. داستان گذشته‌ی ما به اینجا رسید که هفته پیش عمویم به رحمت خدا رفت.

چند تا خاطره بیشتر با عمویم ندارم با اینکه کنار هم نبودیم همیشه متوجه بودم او عمویم است. دل و دماغ نوشتن ندارم این چند مدت و چند روزی هست که ساعت پدرم دستم نیست. به این قضیه فوت عمویم هم مربوط نمی‌شود خیلی، دیدم همه دارند بهم حق می‌دهند برای مدتی ساکت باشم. بیشتر وقت‌ها وقتی شوخی می‌کنم رفتارم صادقانه نیست.

 خدا را شکر عمویم قبل از فوتش زمین گیر نشد و بچه‌هایش را به سر و سامان رساند. آخرین بار عیدی عمویم را دیدم هر سال عید به عمو و عمه‌ام سر می‌زنم البته در طول سال هم یکی دو بار دیده بودم عمویم را. رفته بود بیرون قدم بزند با عصا راه می‌رفت ولی آنقدرها هم پیر نبود هنوز پشتش خمیده نشده بود، یک بیماری یک هویی او را  ضعیف کرده بود. ضعیف شده بود و با هر کس حرف می‌زد گریه‌اش می‌گرفت. در مراسم‌های عمویم شرکت کردم ولی ده سال قبل که عمه آهویم به رحمت خدا رفت نتوانستم در مراسمش شرکت کنم خودم به تنهایی در اتاقم گریه کردم، می‌دانید این هم جزوی از گذشته‌ام است. عمه آهویم هر وقت ما را می‌دید دستپاچه می‌شد انگار که مورد محبتی بی‌مناسبت قرار گرفته باشد.

عمویم به من افتخار می‌کرد و یکی دو بار ازم پرسیده بود که آیا قصد عوض کردن فامیلی‌ام را که ندارم؟ می‌گفت از خاندان ما مگر اینکه تو به جایی برسی. رفتن عمویم گذشت در حالی که من همیشه امیدوار بودم یک روز به داداشم نزدیک‌تر می‌شوم و در مورد داستان‌های کودکی‌اش با پدرم ازش می‌پرسم. زندگی ما اینطور رقم خورده بود من حسرت چیزی را نمی‌خورم و در این مورد قصد ریاکاری ندارم.

۹ نظر ۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۹:۰۲
هایتن

یکه دانا عمویم بود همان که به صورت میراحمد سیلی زده بود و چوبانف پدر من را به دردسر انداخته بود. یک عمو که بیشتر نداشتم داداش صدایش می‌کردیم البته آنقدرها نزدیک نبودیم 25 سال پیش که از روستا به شهر آمدیم رابطه‌مان تقریبا به طور کامل قطع شد. به هر حال پدرم به این خاطر که او برادر بزرگش بود یک عمر کلاه از سرش برنمی‌داشت، می‌گفت پدربزرگم بهش گفته کسی که برادر بزرگتر دارد نباید کلاهش را از سرش بردارد.

 داداش امروز از دنیا رفت خدا رحمتش کند و به پدرم صبر بدهد. لطفا یک فاتحه برایش بخوانید و اگر فرصت کردید فردا شب دو رکعت نماز برایش بخوانید اسمش فریدون بود پسر نصرالله.  

۰۲ تیر ۹۵ ، ۲۳:۱۶
هایتن

سلام

دیشب ساعتای حدود دوازده بود که برداشتم مسواک بزنم می‌خواستم بخوابم یعنی دو دل بودم این دو دلی رو مثل گرگ و میش صبح همیشه دارم مثلا چیپس بخرم یا نخرم چایی رو با قند بخورم با بدون قند بخورم، به همین خاطر نباید راننده‌ی فرمول یک یا فینالیست تکواندوی المپیک باشم. البته توجه شما رو به این نکته جلب می‌کنم که ضریب هوشیم پایین نیست، به جزئیات بیش از حد توجه می‌کنم. تا صبح بیدار موندم آخرها روی میزم چرت کوتاهی زدم و وقتی بیدار شدم دیدم ساعت سه و نیمه. چیزی به اذان نمونده بود دو تا تخم مرغ با کره نیمرو کردم همون کره‌ای که قبلا در موردش صحبت کردیم و حالا به یکی از شکست‌های زندگی من تبدیل شده. البته شبش رفته بودم میگو بخرم که تموم کرده بود وگرنه ماه رمضونی به تغذیه‌م بیشتر دقت می‌کنم و همیشه سر سفره‌ی تنهای افطارم سبزی خوردن هم دارم. صبح بعد از سحری خوابیدم تا ساعت یازده و نیم که با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم مدیرم بود که رابطه خوبی باهاش ندارم گفت فردا ساعت دو جلسه داریم داشتم سعی می‌کردم صدام تابلو نباشه که خواب بودم دیدین بعضیا از خواب بیدار میشن صداشون چه جوریه اگه ندیدین یه بار بهم زنگ بزنین از خواب بیدارم کنین ببینین گفتم مطمئن نیستم بتونم بیام گفت یه قسمت مهمی از کار دست شماست باید بیاین با دکتر فلانی هم هماهنگ کردیم. باید بیاین گفتنش عصبانیم کرد تو دلم گفتم اول باید با من هماهنگ می‌کردی آخر سرم قبول کردم ولی بعد از اینکه قطع کردم پشیمون شدم تازه صدامم که ضبط شده بود گوش کردم افتضاح بود. برای یه کار جدید هم اقدام کرده بودم ولی دوستش نداشتم اونام رو من حساب کرده بودن و قرار بود یه پروژه رو چند ماهه براشون انجام بدم مونده بودم چیکار کنم چطوری از سرم بازش کنم امروز باید حضوری می‌رفتم اونجا کارو شروع می‌کردم بعد از کلی کلنجار رفتن بهشون زنگ زدم بعد از ظهری با مدیرش صحبت کردم گفت قرار بود امروز حضوری تشریف بیارین گفتم ماه رمضونه یه خورده برنامه‌هام به هم ریخته وگرنه من آدم بی‌نظمی نیستم خندید گفت می‌دونم. خنده‌ش باعث شد منم روم باز بشه راحت‌تر باهاش صحبت کنم و احساس گناه نکنم که دوست ندارم باهاشون کار کنم. مبلغی بهشون گفتم که می‌دونستم قبول نمی‌کنن حالا قرار شده با مسئولای شرکت صحبت کنه و بهم خبر بده در غیر این صورت یه دانشجو دیگه می‌گیرن و من به کارش نظارت می‌کنم. 

۱۰ نظر ۰۲ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۹
هایتن